نویسنده :  سيد علي اكبر حسيني،
كلمات كليدي  :  تاريخ، امام حسين(ع)، كوفه، عبيدالله بن زياد، زيد بن ارقم، زينب(س)، عبدالله بن عفيف ازدي، طفلان مسلم

با ورود اسرا به کوفه، عبیدالله بن زياد در قصر دار الاماره نشست و بار عام داد. سپس دستور داد تا سر مقدس سیدالشهداء(ع) را به نزدش برده پيش روى او نهادند. ابنزیاد به آن سر نگاهي كرد و لبخندي زد،[1] و سپس با چوبدستیای که در دستش بود بر لب و دندانهاى حضرت(ع) ميزد. زيد بن ارقم[2] – یکی از اصحاب رسول خدا(ص) که در آن زمان پيرى سالخورده بود- در كنارش نشسته بود زيد با دیدن این واقعه به ابنزياد اعتراض کرد و گفت: «چوبدستیات را از لب این سر دور کن به خدائى كه جز او خدایی نيست قسم، بارها ديدم که رسول خدا(ص) لبان مبارک خود را بر همین لب و دهان گذارده بود و آن را میبوسید.» سپس اشک از چشمانش جاری شد. ابنزياد از سخنان زید بن ارقم برآشفت و گفت: «خدا چشمانت را بگرياند آيا براى فتح و پيروزیای که خداوند نصيب ما کرده ميگريى؟ اگر پیرمردی سالخورده نبودی و عقل خود را از دست نداده بودی گردنت را میزدم.»[3]
آنگاه زید برخاست و در حالی که میگریست از قصر بیرون آمد و با صدای بلند میگفت: «بردهای مالک آزاد مردی شده است؛ ای مردم عرب، از این به بعد شما بردهاید که پسر فاطمه(س) را کشتید و زنازاده­ای را برخود حاکم کردید» سپس به خانه خويش بازگشت.[4]

گفتگوی زینب کبری(س) و ابن زیاد
در این هنگام اهل بیت امام حسین(ع) را به دارالاماره وارد کردند. حضرت زینب(س) در حالی که کهنه­ترین و مندرسترین لباس خود را به تن داشت به صورت ناشناس وارد مجلس ابنزیاد شد و در گوشهای از قصر نشست و زنان او را احاطه کردند. ابنزیاد پرسید: «این کیست که در آنجا با گروهی از زنان نشست؟» زینب(س) پاسخ نداد. عبیدالله برای بار دوم و سوم سخن خود را تکرار نمود. يكى از آن زنان جواب داد: «اين زن زينب دختر فاطمه(س) دختر رسول خدا(ص) است.» ابنزياد رو به زينب(س) كرده گفت: «خدای را سپاس که شما را رسوا کرد و کشت و در آن چه که گفته بوديد دروغتان را آشكار ساخت؟»
زينب(س) فرمود: «سپاس خداوندى را كه ما را به وسيله پيغمبرش محمد(ص) گرامى داشت و ما را از پلیدیها پاک گردانید؛ فاسق است که رسوا میشود و نابکار است که دروغ میگوید[5] و الحمدللَّه این شخص ما نیستیم، بلکه دیگری است.»[6]
عبیدالله گفت: «کار خدا را با برادرت و اهل بیت(ع) خود چگونه دیدی؟» زینب(س) فرمود: «من چیزی جز نیکی و شایستگی از جانب خداوند ندیدم. اینان گروهی بودند که خداوند شهادت را برایشان مقدر کرده بود و به سوی جایگاه ابدی خود شتافته و در آن آرمیدهاند و خداوند و روز قیامت میان تو و آنان داوری خواهد کرد.» پسر زیاد از اين سخنان به خشم آمد و گویی تصمیم بر قتل زینب(س) گرفته بود، عمرو بن حریث به عبیدالله گفت: «او زن است و زن را بر سخنانش ملامت نکنند.»
پس ابنزیاد خطاب به زينب(س) گفت: «خداوند قلب مرا به کشتن حسین(ع) و خاندانش تسلّی داد.» زینب(س) از این سخن پسر زیاد به شدت دلش شکست و گریست سپس فرمود: «به جان خودم سوگند که سرورم را کشتی و خاندانم را هلاك كردى و شاخه عمر مرا قطع کردی و ریشه مرا از جا در آوردی؛ پس اگر تسلی خاطر تو در این بوده است، پس به تسلای دلت رسیدهای.»
ابنزیاد گفت: «این زن سخن به سجع و قافيه میگويد به جان خودم سوگند که پدرش نیز سخن به سجع ميگفت و شاعری ماهر بود.»
زینب(س) فرمود: «زن را با سجع و قافيه سخن گفتن چكار؟ همانا مرا با سجع سخن گفتن كارى نيست، آن چه بر زبانم جاری شد، سوز سینهام بود.»[7]

گفتگوی امام سجاد(ع) و ابن زیاد
آنگاه عبیدالله رو به امام سجّاد(ع) کرد و گفت: «تو كيستى؟» فرمود: «من على بن الحسين(ع) هستم.» ابنزیاد گفت: «مگر خدا علی بن الحسین(ع) را نکشت؟» امام(ع) فرمود: «برادرى داشتم كه نامش على بود و مردم او را كشتند.» عبیدالله گفت: «بلکه خدا او را کشت.» امام(ع) فرمود: «الله یتوفی الأنفس حین موتها؛ خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض میکند».[8]
عبیدالله خشمگین شد و فریاد زد: «در پاسخ به من چنین با جسارت سخن میگویی؟ او را ببريد و گردن بزنید.» زینب(س) چون چنین شنید امام(ع) را در آغوش کشید و فرمود: «ای پسر زیاد هرچه از خون ما ریختی تو را بس است به خدا از او جدا نخواهم شد، اگر قصد کشتن او را داری مرا نیز با او بکش.» ابن­زیاد به آن دو نگاهی كرد و گفت: «عجبا للرحم؛ علاقه به خویشاوند چه شگفتانگیز است به خدا قسم من اين زن را چنين ميبينم كه دوست دارد من او را با اين جوان بكشم؟ او را واگذاريد كه همان بيمارى كه دارد او را بس است؟»[9] امام(ع) رو به عمهشان فرمود و گفتند: «ای عمه بگذار تا من صحبت کنم آن­گاه روی به ابنزیاد کرد و فرمود: « مرا از مرگ میترسانی، مگر نمیدانی که کشته شدن عادت ماست و شهادت در راه خدا برای ما گرامی است.»[10]
پس از پایان این مجلس ابنزیاد دستور داد امام(ع) و اهل بیت(ع) را در گوشهای از کاخ دارالاماره[11] و به نقلی دیگر به خانهای که جنب مسجد اعظم کوفه بود، انتقال دادند.[12] و سپس نامهای به یزید بن معاویه نوشت و شهادت امام حسین(ع) و یارانش را به اطلاع او رسانید.[13]

قیام عبدالله بن عفیف ازدی
سپس عبیدالله بن زیاد از بیم تأثیر سخنان اهل بیت(ع) و جلوگیری از وقوع شورش احتمالی کوفیان،[14] دستور داد تا مردم را در مسجد اعظمِ کوفه جمع کنند آنگاه بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثنای الهی به ایراد سخن پرداخت و گفت: «سپاس خدای را که حق را آشکار و امیرالمؤمنین یزید و پیروان او را یاری نمود و دروغگو پسر دروغگو حسین بن علی(ع) و شیعیانش را کشت.»[15]
در این هنگام عبدالله بن عفیف ازدی[16] از جای برخاست و گفت: «ای دشمن خدا همانا دروغگو تویی و پدرت و آن کس که تو و پدرت را بر این سمت گمارد. ای پسر مرجانه فرزندان پیامبران(ص) را میکشی و بر بالای منبر سخن راستگویان را میگویی؟» ابنزیاد از این سخن به خشم آمد و گفت: «گوینده این سخن کیست؟» عبدالله گفت: «ای دشمن خدا من بودم؛ خاندان پاکی را که خداوند هر پلیدی را از آنان دور ساخته میکشی و گمان داری که مسلمانی؟ واغوثاه پسران مهاجران و انصار کجایند؟ از این طغیانگر نفرین شده فرزند نفرین شده که پیامبر(ص) با زبان خود او را لعن کرد انتقام نمیگیرند؟» ابنزیاد به مأمورانش دستور داد تا او را دستگیر کنند پس مأموران به سویش هجوم بردند و او را گرفتند عبدالله شعار استمدادخواهی قبيله اَزْد را فریاد زد و گفت: «یا مبرور؛ اى آمُرزيده.» در پی این شعار مردم قبیله­اش به پا خاستند و او را از دست مأموران نجات دادند و به خانه بردند.
ابنزیاد نیز به قصر برگشت و عمرو بن حجاج زبیدی و محمد بن اشعث و شبث بن ربعی و گروهی از یارانش را فرا خواند و به آنها دستور داد «بروید این کور ازد را که خدا قلبش را مانند چشمش کور کرده بیاورید.» ازدیان با خبر شدند، پس با قبایل یمنی ساکن کوفه متحد شدند تا از عبدالله دفاع کنند. ابنزیاد هم قبایل مضر را جمع کرد و به کمک محمد بن اشعث فرستاد جنگ سختی در گرفت و عده بسیاری کشته شدند. سرانجام مأموران عبیدالله موفق شدند خود را به در خانه عبدالله برسانند، پس درب خانه را شکستند و وارد خانه شدند. دختر عبدالله فریاد زد: «پدر دشمن وارد شد» عبدالله گفت: «ناراحت نباش برو شمشیرم را بیاور.»
عبدالله بن عفیف در حالی که رجز میخواند:
«انا بن ذی الفضل عفیف الظاهر     عفیف شیخی و ابن امعامر
کم وارع من جمعکم و حاسر        و بطل جدّلته مفادر
من پسر مرد با فضیلت و پاکم نام پدرم عفیف و زاده امعامر است. از گروه شما چه بسیار از مردان جنگاور دلاور با زره و بیزره را به خاک افکندم.»
به دفاع پرداخت. دخترش فریاد زد: «ای پدر کاش مردی بودم و با این فاجران و قاتلان عترت پاک پیامبر(ص) میجنگیدم.» عبدالله میجنگید و دخترش جهت حمله دشمن را به او اطلاع میداد. تا این که دشمنان، عبدالله را محاصره کردند و از هر سو بر او حمله بردند سرانجام توانستند او را به اسارت در آورده نزد عبیدالله بن زیاد ببرند.
ابنزیاد با دیدن ابنعفیف به او گفت: «سپاس خدای را که تو را خوار نمود.»
عبدالله گفت: «ای دشمن خدا، خدا به چه چیز مرا خوار نمود؟
و الله لو فرج لی عن بصری       ضاق علیکم موردی و مصدری
به خدا قسم اگر چشمم بینا بود عرصه را بر شما تنگ میکردم و راه نفوذ را بر شما میبستم.»
عبیدالله گفت: «ای دشمن خدا نظرت درباره عثمان بن عفان چیست؟»
عبدالله گفت: «ای بنده بنیعلاج، ای پسر مرجانه، تو را با عثمان چکار؟ بد بود یا خوب، خدا ولی مخلوقات خویش است و بین آنان و عثمان به حق و عدالت قضاوت خواهد کرد تو درباره خودت و پدرت و یزید و پدرش بپرس.»
عبیدالله گفت: «از تو دیگر چیزی نمیپرسم تا طعم مرگ را به تو بچشانم.»
عبدالله گفت: «خدا را شکر پیش از آن که تو متولد شوی از خداوند خواسته بودم که به دست ملعونترین و مغضوبترین بندگانش کشته شوم زمانی که چشمانم را از دست دادم از تحقق این آرزو ناامید شده بودم؛ ولی اکنون میبینم دعایم مستجاب شده و پس از ناامیدی شهادت نصیبم شده است.»
پس از این گفتگو مأموران ابنزیاد به دستور او عبدالله بن عفیف را گردن زدند و در سبخه کوفه به دار آویختند.[17]
 
انتقال اسرا به شام
فردای آن روز عبيداللَّه بن زياد دستور داد تا سر امام حسين(ع) را در كوچه‏هاى كوفه و در ميان قبائل بگردانند.[18] از زيد بن ارقم روايت شده كه میگفت: «سر مقدس امام حسین(ع) را بر نيزه کرده از کنار خانه من عبور دادند من در طبقه بالای خانهام نشسته بودم که آن سر از کنار خانهام عبور داده شد زمانی که آن سر از کنارم رد میشد شنيدم كه اين آيه را ميخواند:
“أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ و الرّقیم کانوا من آیاتنا عجبا؛ آيا گمان کردی اصحاب كهف و رقيم از آيات عجیب ما بودند؟”[19] به خدا قسم از ترس موى تنم راست شده پس فریاد زدم: به خدا اى پسر رسول خدا(ص) [داستان] سر تو شگفت‏تر و حيرتانگيزتر [از اصحاب كهف و رقيم] است.»[20]
پس از گرداندن سر در شهر كوفه، مأموران آن را به قصر باز گرداندند. ابنزياد سر امام حسین(ع) و دیگر سرهاى شهدا را به حر بن قيس داد و ابا بردة بن عوف ازدى و طارق بن أبىظبيان را با گروهى دیگر از مردم كوفه با او همراه کرد و نزد يزيد بن معاويه فرستاد.[21]
سپس به دستور عبیدالله بن زیاد اسرای اهل بیت را آماده کرده، در حالی که غل و زنجیر بر گردن امام سجاد(ع) انداخته بودند[22] آنان را به مانند اسیران روم و دیلم راهی شام کردند.[23] ابنزیاد در این سفر محفز(محفر) بن ثعلبه و شمر بن   ذیالجوشن را نیز با اسرا همراه کرد و آنان را به شام فرستاد.[24]
 
مدت زمان اقامت اهل بيت(ع) در کوفه
اسرای اهل بیت(ع) دو روز[25] و به نقلی دیگر به اندازه رفت و آمد یک پیک از کوفه تا شام، در کوفه به سر بردند و آنگاه به دستور عبیدالله بن زیاد رهسپار شام شدند.[26] این گروه از مورخان نقل کردهاند که پس از ورود اسرای اهل بیت(ع) به کوفه، ابنزياد، آنان را در محلی زندانی کرد و سپس طی نامهای شهادت امام حسین(ع) و یارانش را به اطلاع یزید بن معاویه رساند. در این هنگام كه اهل بیت(ع) در زندان عبیدالله در حبس بودند، سنگى بر آنان فرو افتاد كه نوشتهاى به آن گِرِه زده بودند و در آن چنين نوشته بود: «پيك، خبر شما را براى يزيد برده است و فلان روز به شام میرسد و فلان روز باز میگردد. اگر صداى «اللّه اكبر» شنيديد يقين كنيد كه كشته خواهید شد وگرنه خطری متوجه شما نبوده و در امان هستيد.» دو سه روز پيش از آمدن پيك، سنگى دیگر كه بر آن نوشتهاى پیچیده شده بود به درون زندان انداخته شد و در آن نوشته شده بود: «وصيّتهایتان را انجام دهید و كارهايتان را سامان دهید كه نزديك است پيك عبیدالله به کوفه برسد.» پس از مدتی پيك به کوفه آمد و فرمان يزيد را که از عبیدالله خواسته بود تا اسرا را به همراه سرهای شهدا به دمشق انتقال دهد به ابنزیاد رساند.[27]
 
شهادت دو طفلان مسلم
محمد و ابراهیم از فرزندان مسلم بن عقیل بودند[28] که در جریان واقعه کربلا به اسارت سپاه عمر بن سعد در آمدند. عمر بن سعد آنها را به همراه دیگر اسرای اهل بیت(ع) به کوفه آورد. آن دو در کوفه به دستور ابنزیاد زندانی شدند و مدت یک سال در زندان به سر بردند. تا این که با کمک پیرمرد زندانبان که “مشکور” نام داشت و از دوستداران اهل بیت(ع) به شمار میرفت شبانه از زندان گریختند. آنان به خانه زنی که او نیز از محبین و دوستداران اهل بیت بود پناه بردند. حارث -شوهر این زن- از سپاهیان عمر بن سعد در کربلا بود. حارث متوجه حضور این دو نوجوان در خانه شد پس آنان را دستگیر کرده کنار رود فرات برد و سر از بدنشان جدا کرد و پیکرشان را در فرات افکند و سرهای آن دو را به امید دریافت جایزه نزد ابن­زیاد برد. عبیدالله پس از اطلاع از این امر از قساوت این مرد به خشم آمد و دستور داد تا گردن حارث را در همان جایی که آن دو نوجوان را کشته بود از بدن جدا کردند.[29]-[30]

[1]. شیخ مفید؛ الارشاد، قم، کنگره شیخ مفید، 1413، ج 2، ص 114 و طبرسی؛ اعلام الوری بأعلام الهدی، تهران، اسلامیه، چاپ سوم، 1390ق، ج 1، ص 471.
[2]. در برخی از منابع نام اَنَس بن مالك نیز ثبت شده است. ابنسعد؛ الطبقات الکبری، تحقیق محمد بن صامل السلمی، طائف، مکتبة الصدیق، چاپ اول، 1993، خامسه1، ص 482 و سبط بن جوزی؛ تذکرة الخواص، قم، شریف رضی، 1418، ص 231.
[3]. الدینوری، ابوحنیفه احمد بن داوود؛ الاخبار الطوال، تحقیق عبدالمنعم عامر مراجعه جمال الدین شیال، قم، منشورات رضی، 1368ش، ص 259 – 260 و البلاذری، احمد بن یحیی؛ انساب الاشراف، تحقیق محمد باقر محمودی، بیروت، دارالتعارف، چاپ اول، 1977، ج 3، ص 207 و الطبری، محمد بن جریر؛ تاریخ الأمم و الملوک (تاریخ الطبری)، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، بیروت، دارالتراث، چاپ دوم، 1967، ج 5، ص 456 و برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: شیخ مفید، پیشین، ص 114 – 115 و ابن اثیر، علی بن ابی الکرم؛ الکامل فی التاریخ، بیروت، دارصادر – داربیروت، 1965، ج 4، ص 81.
[4]. البلاذری، همان، ص 207 – 208 و الطبری، همان، ص 456 و شیخ مفید، همان، ص 115 و ابناثیر، همان، ص 81.
[5]. الطبری، همان، ص 457 و شیخ مفید، همان، ص 115 و الکوفی، ابن اعثم؛ الفتوح، تحقیق علی شیری، بیروت، دارالأضواء، چاپ اول، 1991، ج5، ص 122 و برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: الخوارزمی، الموفق بن احمد؛ مقتل الحسین(ع)، تحقیق و تعلیق محمد السماوی، قم، مکتبة المفید، بیتا، ج 2، ص 42 و ابن اثیر، همان، ص 81.
[6]. شیخ مفید، همان، ص 115 و طبرسی، پیشین، ص 471 و سید بن طاوس، پیشین، ص 160 و حلی، ابن­نما؛ مثیر الاحزان، قم، مدرسه امام مهدی(عج)، 1406، ص 90.
[7]. الطبری، پیشین، ص 457 و شیخ مفید، همان، ص 116 – 115 و ابناعثم، پیشین، ص 122 – 123 و برای مطالعه بیشتر رجوع شود به: الخوارزمی، پیشین، ص 42 و ابناثیر، پیشین، ص 82.
[8]. سوره زمر، آیه/42.
[9]. الطبری، پیشین، ص 458 و ابناعثم، پیشین، ص 123 و شیخ مفید، پیشین، ص 116 – 117 و الخوارزمی، پیشین، ص 42 – 43 و ابن اثیر، پیشین، ص 82.
[10]. ابناعثم، همان، ص 123 و سید بن طاوس، پیشین، ص 162.
[11]. ابنسعد، پیشین، ص 484.
[12]. ابناعثم، پیشین، ص 123 و الخوارزمی، پیشین، ص 43 و سید بن طاوس، پیشین، ص 163.
[13]. الطبری، پیشین، ص 463 و ابناثیر، پیشین، ص 84 و سید بن طاوس، همان، ص 171.
[14]. الخوارزمی، پیشین، ص 53 و الموسوی المقرم، عبد الرزاق؛ مقتل الحسین(ع)، بیروت، دارالکتاب الاسلامیه، چاپ پنجم، 1979، ص 326.
[15]. الطبری، پیشین، ص 458 و شیخ مفید، پیشین، ص 117 و ابناعثم، پیشین، ص 123 و الخوارزمی، همان، ص 52 – 53 و ابن اثیر، پیشین، ص 82 – 83.
[16]. او از شيعيان مخلص اميرالمؤمنين على(ع) بود. در جنگ جَمَل چشم چپ و در پيكار صفّين چشم راستش را از دست داد. از آن پس از مسجد اعظمِ كوفه جدا نمیشد و تا شب، در آن، به نماز و عبادت میپرداخت و سپس به خانه باز میگشت. البلاذری، پیشین، ص 210 و الطبری، همان، ص 458 و شیخ مفید، همان، ص 117 و ابناعثم، پیشین، ص 124.
[17]. ابناعثم، همان، ص 124 – 126 و الخوارزمی، پیشین، ص 53 – 55 و سید بن طاوس، پیشین، ص 164 – 169 و ابننما، پیشین، ص 92 – 94 و با اندکی اختلاف در: البلاذری، همان، ص 210 و الطبری، پیشین، ص 459 و شیخ مفید، همان، ص 117 و ابناثیر، پیشین، ص 83.
[18]. شیخ مفید، همان، ص 117 و طبرسی، پیشین، ص 473.
[19]. سوره كهف، آيه/9.
[20]. شیخ مفید، پیشین، ص 117 و طبرسی، پیشین، ص 473.
[21]. البلاذری، پیشین، ص 212 و الطبری، پیشین، ص 459 و شیخ مفید، همان، ص 118.
[22]. البلاذری، همان، ص 214 و الطبری، همان، ص 460 و شیخ مفید، همان، ص 119 و ابناثیر، پیشین، ص 84.
[23]. ابناعثم، پیشین، ص 127 و الخوارزمی، پیشین، ص 55 – 56.
[24]. البلاذری، پیشین، ص 214 و الطبری، پیشین، ص 460 و شیخ مفید، پیشین، ص 119 و ابناثیر، پیشین، ص 84.
[25]. سبط بن جوزی، پیشین، ص 234. این نظر از کلام شیخ مفید نیز قابل برداشت است. رجوع شود به شیخ مفید، همان، ص 117 – 118.
[26]. الطبری، پیشین، ص 463 و ابناثیر، پیشین، ص 84.
[27]. الطبری، همان، ص 463 و ابناثیر، همان، ص 84.
[28]. بيشتر منابع تاريخى، این دو نوجوان را از فرزندان يا نوادگان عبداللّه بن جعفر معرفی کردهاند. البلاذری، پیشین، ص 226 و الطبری، پیشین، ص 393 و الخوارزمی، پیشین، ص 49 – 51 و ابنکثیر، ابوالفداء اسماعیل بن عمر؛ البدایه و النهایه، بیروت، دارالفکر، 1986، ج 8، ص 171.
[29]. شیخ صدوق؛ الامالی، کتابخانه اسلامیه، 1362ش، ص 83 – 88 . خوارزمى نیز ماجرا را شبیه آن چه که شیخ صدوق روایت کرده نقل کرده است با اين تفاوت كه او كودكان را فرزندان جعفر طيار معرفى میكند. الخوارزمى، همان، ص ٤٩ – 51.
[30]. گفتنى است كه گزارشهاى شیخ صدوق و خوارزمى، علاوه بر ضعف سند، به داستان سرايى شبيهترند. بنا بر اين، متن آنها نيز ضعيف ارزيابى میگردد. محمدی ری شهری، محمد؛ دانشنامه امام حسین(ع)، تحقيق گروه «سيره نگاری» پژوهشکده علوم و معارف حديث، مترجمين عبدالهادي مسعودی، مهدي مهريزی، محمد مرادی، محمد خنیفرزاده، دارالحديث، چاپ اول، 1388، ص 203.

www.pajoohe.com


more post like this