جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 3

جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 3

“چند سطری از کتاب: سلمه بن كهيل ، از مجاهد نقل مى كند كه پيامبر (ص ) عمار را در حالى ديد كه سنگهاى مسجد پيامبر را (هنگامى كه آنرا مى ساختند) بر دوش مى كشد فرمود : (آنان را با عمار چه كار؟ او آنان را به بهشت فرامى خواند و آنان او را […]

  • ترجمه و تحشيه : دكتر محمود مهدوى دامغانى
جلوه تاريخ در شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 3
4 (80%) 1 vote[s]
  • آنچه در این کتاب میخوانید

    "چند سطری از کتاب:

    سلمه بن كهيل ، از مجاهد نقل مى كند كه پيامبر (ص ) عمار را در حالى ديد كه سنگهاى مسجد پيامبر را (هنگامى كه آنرا مى ساختند) بر دوش مى كشد فرمود : (آنان را با عمار چه كار؟ او آنان را به بهشت فرامى خواند و آنان او را به دوزخ فرامى خوانند). همه مردم روايت كرده اند كه پيامبر (ص ) به عمار فرموده است : (تو را گروه سركش ستمگر خواهند كشت ). (6) نصر بن مزاحم در كتاب صفين ، از عمرو بن شمر، از مالك بن اعين ، از زيد بن وهب جهنمى نقل مى كند كه عمار بن ياسر يك يا دو روز پيش از كشته شدنش در صفين ندا داد : كجاست آن كس كه رضوان خداوند را بجويد و به مال و فرزند گرايشى نداشته باشد؟ گروهى از مردم پيش عمار آمدند. او گفت : (اى مردم ، همراه ما آهنگ جنگ با اين قوم كنيد كه خون عثمان را مى جويند (7) و به باطل مى پندارند كه او مظلوم كشته شده است و حال آنكه ، به خدا سوگند، او بر خود ستمگر بود و به آنچه كه خداوند نازل نكرده بود حكم مى كرد). على عليه السلام رايت خود را به هاشم بن عتبه بن ابى وقاص سپرد. هاشم در آن روز دو زره پوشيده بود و على عليه السلام به عنوان مزاح به او فرمود : اى ابا هاشم ! آيا بر خود نمى ترسى كه يك چشم ترسو باشى ؟ گفت : اى امير المومنين ، بزودى خواهى دانست ! به خدا سوگند، چنان ميان جمجمه هاى اين اعراب خواهم افتاد، چون در نور ديدن مردى كه فقط آهنگ سراى ديگر دارد. هاشم ، نخست نيزه يى را گرفت ولى همين كه آن را حركت داد شكست ؛ نيزه يى ديگر در دست گرفت كه آن را خشك و غير قابل انعطاف يافت ، انداخت و سپس نيزه يى نرم خواست و رايت را بر آن بست . نصر گويد : عمرو براى ما نقل كرد كه چون على عليه السلام رايت را به هاشم بن عتبه سپرد مردى از يارانش ، از قبيله بكر بن وائل ، چند بار گفت : هاشم ، به پيش ! سپس به او گفت : اى هاشم ، تو را چه مى شود؟ باد در گلو انداخته اى ! آيا ترس و بزدلى بر تو چيره شده است . هاشم گفت : اين كيست ؟ گفتند : فلانى است . هاشم گفت : آرى كه شايسته و برتر از حد پرچمدارى است و خطاب به آن شخص گفت : چون ديدى كه من از پاى درآمدم و بر زمين افتادم رايت را تو در دست بگير. آن گاه هاشم به ياران خود گفت : بندهاى كفش و كمربندهاى خويش را استوار سازيد و چون ديديد كه من پرچم را سه بار به حركت درآوردم بدانيد كه آهنگ حمله دارم ، البته نبايد هيچ كس از شما بر حمله از من پيشى بگيرد. هاشم به لشكر معاويه نگريست ، گروه بزرگى را ديد، پرسيد : اينان كيستند؟ گفتند : ياران ذوالكلاع اند، هاشم به سوى ديگرى نگريست و گروهى ديگر را ديد، پرسيد. اينان كيستند؟ گفتند : گروهى از قريش و گروهى از مردم مدينه اند. گفت : اينان قوم من اند و مرا نياز و رغبتى به جنگ با آنان نيست . سپس پرسيد : كنار آن خيمه سپيد چه كسانى هستند؟ گفتند : معاويه و لشكر ويژه او. گفت : پايين تر از آنان هم اجتماعى و لشكرى مى بينم ، آنها كيستند؟ گفتند : عمروعاص و دو پسرش و وابستگان او. هاشم پرچم را به حركت درآورد، مردى از يارانش گفت : اندكى درنگ كن و شتاب مكن ! هاشم ابيات زير را خواند : (همانا سرزنش نسبت به من فراوان شد و كم نشد، من كه جان خويش (به خدا) فروخته ام هرگز سستى نخواهم ورزيد...)"

  • جزئیات کتاب
    • ترجمه و تحشيه : دكتر محمود مهدوى دامغانى
  • نظرات