محقق:عباس کوثري

او ستوده راستگو, محمد(ص) است. جذبه هاى وجودىاش جان ها را شيفتگى, ديدگان را روشنايى, و ملت ها را حيات معقول و جاودانه مى بخشد. بويژه آن كه خاتميت رسالت, او را در مرتبتى والا و جمالى غير قابل وصف قرار داده كه يك جا فيض رسالت و چشمه سارهاى نبوت را بر انسان و جهان جارى ساخته است.
حديث زيبايى هاى محمدى, زمانى دل انگيزتر مى شود كه آينه آن, وحى الهى باشد و آفاق زندگى و سيره عملى آن بزرگوار در ميان گلواژه هاى قرآن جستجو شود. در اين نوشتار, سيماى رسول خدا را در پرتو كلمات الهى به تماشا مى نشينيم و آيات حسن يار را از زبان دلدار مى شنويم.

بشارت به ميلاد

مژده وجودش از پيش, به بشريت داده شده بود. كتاب هاى آسمانى زبور, تورات و انجيل او را با نشانه و علامت هاى روشن مشخص نموده اند. قرآن كريم مى فرمايد:
(الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوبا عندهم فى التوريه و الانجيل يإمرهم بالمعروف و ينهيهم عن المنكر و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم والاغلال التى كانت عليهم)(1)
همان ها كه از فرستاده ((خدا)) پيامبر امى, پيروى مى كنند; پيامبرى كه صفاتش را در تورات و انجيلى كه نزدشان است, مى يابند. او آن ها را به معروف دستور مى دهد و از منكر باز مى دارد, اشيإ پاكيزه را براى آن ها حلال مى شمارد و ناپاكى ها را تحريم مى كند و بارهاى سنگين و زنجيرهاى گران را از دوش و گردنشان برمى دارد.
و در آيه ديگر مى فرمايد: (و اذ قال عيسى ابن مريم يا بنى اسرائيل انى رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدى من التوريه و مبشرا برسول يإتى من بعدى اسمه احمد فلما جإ هم بالبينات قالوا هذا سحر مبين)(2)
و به ياد آوريد هنگامى را كه عيسى ابن مريم گفت: اى بنى اسرائيل! من فرستاده خدا به سوى شما هستم, در حالى كه تصديق كننده كتابى كه قبل از من فرستاده شده ((تورات)) مى باشم, و بشارت دهنده به رسولى كه بعد از من مىآيد و نام او ((احمد)) است. هنگامى كه او با معجزات و دلايل روشن به سراغ آنان آمد, گفتند: اين, سحرى آشكار است.
حتى اوصاف پيروان خاتم پيامبران و ويژگى هاى آنان, با تمثيل در تورات و انجيل بيان شده و مى فرمايد:
(محمد رسول الله والذين معه اشدإ على الكفار رحمإ بينهم تريهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا سيماهم فى وجوههم من اثر السجود ذلك مثلهم فى التوريه و مثلهم فى الانجيل كزرع اخرج شطاه فازره فاستغلظ فاستوى على سوقه يعجب والزراع ليغيظ بهم الكفار)(3)
محمد(ص) فرستاده خداست و كسانى كه با او هستند در برابر كفار, سرسخت و شديد و در ميان خود, مهربانند. پيوسته آن ها را در حال ركوع و سجود مى بينى در حالى كه همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند. نشانه آن ها در صورتشان از اثر سجده نمايان است. اين مثل آنان در تورات و انجيل همانند زراعتى است كه جوانه برآورده سپس به تقويت آن پرداخته تا محكم شده و برپاى ايستاده است و به قدرى نمو و رشد كرده كه زارعان را به شگفتى وا مى دارد. اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد.
عالم آل محمد(ص), امام رضا(ع) در يكى از مناظراتى كه با دانشمندان مسيحى و يهودى داشت, مستندات آن را چنين برمى شمارد:
اى نصرانى! آيا مى دانى كه عيسى(ع) در انجيل فرمود: من به سوى پروردگار شما و پروردگار خود خواهم رفت و بارقليطا (محمد(ص)) مىآيد و او است كه به حقانيت من گواهى دهد, چنان چه من از براى او. و اوست كه تفسير كند از براى شما هرچيزى را و اوست كسى كه رسوايى هاى امت ها را روشن سازد و همان كه ستون كفر را درهم شكند.
و خطاب به رإس الجالوت ـ از دانشمندان يهود ـ فرمود: هل تنكر ان التوريه تقول لكم: قدجإ النور من جبل طور سينإ و اضإ لنا من جبل ساعير, و استعلن علينا من جبل فاران; آيا انكار مى كنى كه در تورات است: ((آمد نورى از كوه طور سينا و روشنى داد ما را از كوه ساعير و عيان و آشكار گرديد بر ما از كوه فاران))؟
رإس الجالوت گفت: اين كلمات را مى شناسم ولى تفسير آن را نمى دانم.
حضرت فرمود: منظور از آمدن نور از كوه طور سينا, وحى حق تعالى است كه بر موسى(ع) نازل شده و منظور از روشنى دادن از كوه ساعير, كوهى است كه در آن بر عيسى(ع) وحى شد در آن زمان كه بر بالاى آن كوه قرار داشت, و مقصود از آشكار شدن نور از كوه فاران, كوهى است در[ حوالى] مكه كه بين آن و مكه معظمه يك روز راه است.
و نيز فرمود: داوود در زبور آورده است: ((پروردگارا! مبعوث گردان كسى را كه برپا دارد سنت را پس از محو شدن آثار نبوت و فرسودگى دين.)) آيا غير از محمد(ص) پيامبرى را مى شناسى كه اين چنين باشد؟
رإس الجالوت گفت: مى تواند عيسى(ع) باشد. حضرت فرمود: آيا نمى دانى كه حضرت عيسى(ع) مخالفت سنت ننمود بلكه موافق با سنت تورات بود تا آن كه حق تعالى او را به آسمان بالا برد؟!(4)
روشنى نام حضرت محمد(ص) در كتاب هاى آسمانى به حدى بوده است كه قرآن كريم مى فرمايد: (يعرفونه كما يعرفون ابنإ هم)(5); او را همانند فرزندان خود مى شناسند.
و از طريق همين نشانه ها بود كه عده اى به آن حضرت ايمان آورده و حتى قبل از بعثت, او را مى شناختند و آينده آن حضرت را گوشزد مى نمودند. كه به عنوان نمونه, دو مورد را ذكر مى كنيم:

الف ـ ايمان سلمان

طبرى در سرگذشت اسلام آوردن سلمان فارسى مى نويسد: پس از آشنايى سلمان با يكى از علماى نصرانى, او به سلمان مى گويد: در همين ايام در ميان ملت عرب پيامبرى ظهور خواهد كرد كه از تمام انبيا برتر است. عالم مزبور اضافه مى كند: من پير شده ام; خيال نمى كنم او را درك نمايم. اما تو جوانى, اميدوارم او را درك كنى ولى اين را نيز بدان كه اين پيامبر نشانه هايى دارد از جمله, نشانه خاصى برشانه اوست; او صدقه نمى گيرد. سلمان عالم نصرانى را در بيابان گم كرد. دو مرد عرب از قبيله بنى كلب رسيدند. سلمان را اسير كرده و بر شتر سوار نموده به مدينه آوردند و او را فروختند. سلمان و غلام ديگر ارباب به نوبت, روزها گله او را به چرا مى بردند. سلمان در اين مدت مبلغى پول جمع آورى كرد و انتظار بعثت پيامبر اسلام(ص) را مى كشيد. در يكى از روزها كه مشغول چرانيدن گله بود, رفيقش رسيد و گفت: خبردارى امروز شخصى وارد مدينه شده و تصور مى كند پيامبر و فرستاده خداست؟ سلمان به رفيقش گفت: تو اين جا باش تا من باز گردم. سلمان وارد شهر شد. در جلسه پيامبر(ص) حضور پيدا كرد. اطراف پيامبر(ص) مى چرخيد و منتظر بود پيراهن پيامبر(ص) كنار برود و نشانه مخصوص را در شانه او مشاهده كند. پيامبر(ص) متوجه خواسته او شد. لباس را كنار زد. سلمان نشانه مزبور يعنى اولين نشانه را يافت. سپس به بازار رفت و گوسفند و مقدارى نان خريد و خدمت پيامبر آورد. پيامبر فرمود: چيست؟ سلمان پاسخ داد: صدقه است. فرمود: من به آن ها احتياج ندارم, به مسلمانان فقير ده تا مصرف كنند. سلمان بار ديگر به بازار رفت, مقدارى گوشت و نان خريد و خدمت رسول اكرم(ص) آورد. پيامبر پرسيد: اين چيست؟ سلمان پاسخ داد: هديه است. فرمود: بنشين. پيامبر(ص) و تمام حضار از آن هديه خوردند. مطلب بر سلمان آشكار گشت. زيرا هرسه نشانه خود را يافته بود و بدين ترتيب, اسلام را برگزيد.(6)

ب ـ جريان بحيرا

راهبى به نام بحيرا در سرزمين بصرى زندگى مى كرد. پيامبراكرم(ص) كه در سن دوازده سالگى به شام مسافرت نمود, به اين سرزمين مى رسد. جذبه سيماى ملكوتى پيامبر(ص) راهب را تحت تإثير قرار مى دهد. با نگاه نافذ خويش به آن حضرت خيره مى شود. به رازى بزرگ دست مى يابد و مى گويد: اين, كودك كيست؟ ابوطالب گفت: او برادرزاده من است. پرسيد: پدرش چه شد؟ پاسخ داد: هنوز به دنيا نيامده بود كه پدرش وفات نمود. بحيرا گفت: اين, همان پيامبر موعود است كه كتاب هاى آسمانى از رسالت جهانى و حكومت او خبر داده اند. نشانه هايى كه من در كتاب ها خوانده ام, بر او منطبق است. اين, همان پيامبرى است كه من نام او و پدر و فاميل او را دركتاب هاى دينى خوانده ام. بر شما لازم است او را از چشم يهوديان دور نگه داريد. زيرا اگر آنان بفهمند, او را خواهند كشت. (7)
فراق پدر
غروب غم انگيز عبدالله ـ پدر بزرگوارش ـ هاله اى از اندوه بر چهره اش ترسيم نموده است. قرآن كريم مى فرمايد: (الم يجدك يتيما فاوى)(8) راستى چه حكمتى است كه مى بايست خاتم پيامبران(ص) با فراق پدر, روزهاى زندگى را استمرار بخشد و از ديدگان پرمهر پدر و فروغ چهره شاداب او, محروم شود؟ در اين زمينه, دو جهت مى توان براى آن برشمرد:

الف ـ درد آشنايى

رسيدن به مقام خاتميت, تجربه اى از سختى ها و مشكلات را طلب مى كند. او كه مى خواهد براى هميشه تاريخ پاسدار حقوق انسانى و پيامآور عدالت اجتماعى باشد, بايد خود به صورت ملموس آن را تجربه كند تا دامن پرمهرش بتواند عواطف و احساسات والاى انسانى را متجلى كند. قرآن كريم پس از يادآورى يتيمى و فقر و نيازهاى معنوى پيامبر, مى فرمايد: (فاما اليتيم فلاتقهر و اماالسائل فلا تنهر و اما بنعمه ربك فحدث)(9); پس چون خود اين چنين بوده اى, يتيم را از خود مران و سوال كننده را رد نكن و نعمت هاى پروردگارت را بازگو كن.
در آغاز ورود پيامبر(ص) به مدينه, هنگامى كه هريك از طوايف مى خواستند كه پيامبر(ص) افتخار ميزبانى را به آن ها بدهد, پيامبر(ص) فرمود: از پيشروى مركب جلوگيرى نكنيد; هركجا كه زانو بزند, من همان جا پياده خواهم شد. ناگهان چشمان منتظر و مشتاق ـ كه لحظه هاى حركت پيامبر(ص) را با شور و شوقى وصف ناپذير همراهى مى كردند ـ مشاهده نمودند كه ناقه پيامبر(ص) در سرزمين وسيعى كه در ملكيت دو طفل يتيم به نام هاى سهل و سهيل بود, زانو زد.(10) همان جايگاهى كه بعدها مسجدالنبى نام گرفت تا بارديگر نقش آفرينى يتيم را در تحولات عظيم تاريخى به ظهور رسانده و جلوه اى زيبا از انس روحى و عشق پيامبر(ص) به يتيم را در تاريخ رقم زند.

ب ـ آمادگى روحى

وحى الهى سرى است عظيم كه هركس را توان تحمل آن نبوده و نيست. قرآن كريم مى فرمايد: (الله اعلم حيث يجعل رسالته)(11); خدا آگاه تر است كه رسالت خويش را در كدام مكان قرار دهد. و از وحى الهى به عنوان گفتار سنگين ياد مى كند و مى فرمايد: (انا سنلقى عليك قولا ثقيلا)(12)
از سويى ديگر, تبليغ اين رسالت و وحى الهى نيازمند استقامت و پايدارى است. چنان كه خداوند مى فرمايد: (فاستقم كما امرت و من تاب معك)(13); به آنچه دستور داده شده اى, استقامت كن و همچنين كسانى كه با تو به سوى خدا آمده اند. آن هم در مقابله با حيله هاى انسان هاى فاسدى كه قرآن كريم در باره آنان مى فرمايد: (و عندالله مكرهم و ان كان مكرهم لتزول منه الجبال)(14); همه مكرهاى آن ها نزد خدا آشكار است هرچند مكرشان چنان باشد كه كوه ها را از جا بركند.
بدين جهت است كه بايد از اول با مشكلات همراه شده تا بتواند نقش عظيم الهى خويش را ايفا نموده و راه گشايش و پيروزى را در دل سختى ها و ناملايمات بگشايد.

پيامبر امى

تقدير الهى بر اين قرار گرفت كه پيامبر خاتم فردى درس نخوانده باشد تا خود, سندى محكم بر اعجاز قرآن محسوب شود.
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسإلهآموز صد مدرس شد
و اين مسإله اى است كه قرآن كريم از آن به صراحت ياد مى كند و مى فرمايد: (و كذلك اوحينا اليك روحا من امرنا ما كنت تدرى ماالكتاب و لاالايمان و لكن جعلناه نورا نهدى به من نشإ من عبادنا)(15); برتو نيز روحى را به فرمان خود وحى كرديم. تو پيش از اين نمى دانستى كتاب و ايمان چيست ولى ما آن را نورى قرار داديم كه به وسيله آن هركسى از بندگان خويش را بخواهيم, هدايت مى كنيم. و در جاى ديگر از آن حضرت با صفت امى ياد مى كند و مى فرمايد: (الذين يتبعون الرسول النبى الامى.) در آيه ديگر نيز مى فرمايد: (فامنوا بالله و رسوله النبى الامى)(16)
راغب مى نويسد: ((الامى هوالذى لايكتب ولايقرإ من كتاب; امى به كسى مى گويند كه: نمى نويسد و نوشته اى نمى خواند.)) دشمنان اسلام كه مى ديدند اين حقيقت در زندگى پيامبر(ص) خود گواه بر آسمانى بودن قرآن است, گفتند كه آن را از فردى عجمى تعليم مى گيرد. قرآن در پاسخ آنان مى فرمايد: (ولقد نعلم انهم يقولون انما يعلمه بشر, لسان الذى يلحدون اليه اعجمى و هذا لسان عربى مبين)(17); ما مى دانيم كه آن ها مى گويند: اين آيات را انسانى به او تعليم مى دهد. در حالى كه زبان كسى كه اين ها را به او نسبت مى دهند, عجمى است ولى اين ((قرآن)) به زبان عربى رسا است.

بعثت پيامبر(ص)

حضرت ابراهيم(ع) از خداى خويش خواست تا پيامبرى را از ميان آن ها مبعوث كند. قرآن كريم مى فرمايد: به ياد آوريد هنگامى را كه ابراهيم و اسماعيل پايه هاى خانه ((كعبه)) را بالا مى بردند و مى گفتند: پروردگارا! از ما بپذير كه تو شنوا و دانايى… پروردگارا! در ميان آن ها پيامبرى از خودشان برانگيز تا آيات تو را بر آنان بخواند و آن ها را كتاب و حكمت بياموزد و پاكيزه كند, زيرا تو توانا و حكيمى.(18)
سرانجام زمان استجابت دعاى ابراهيم(ع) فرارسيد. چنان كه از پيامبر(ص) نقل شده كه فرمود: من, استجابت دعاى ابراهيم(ع) هستم.(19)
كوه حرا آماده ظهور شكوهمندترين تحول تاريخى است. محمد(ص) در حال عبادت و بندگى و غرق توجه تام به معبود يكتا بود كه فرشته وحى, جبرئيل امين بر او نازل شد و سوره علق را بر او خواند: (اقرإ باسم ربك الذى خلق) همه چيز به نام و ياد خدا آمده است تا بشر را رهنمون به توحيد نمايد و تمامى اعمال و حركات انسان ها را به سمت و سوى خدايى سوق دهد. خواندن و دانش بايد رنگ خدايى بگيرد; نماز و زندگى و مردن نيز بايد در راه خدا باشد: (قل ان صلاتى و نسكى و محياى و مماتى لله رب العالمين)(20)
قرآنش به نام خدا, سوره هاى آن به نام خدا و پيامبرش دعوت كننده به سوى خدا.
چنان كه قرآن مى فرمايد: (انا ارسلناك شاهدا و مبشرا ونذيرا, داعيا الى الله باذنه و سراجا منيرا)(21)
او مى بايست بشريت را به سوى هدف آفرينش خويش كه عبوديت و بندگى است, رهنمون سازد كه فرمود: (و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون)(22) و اين, جز در سايه ياد و نام يكتا آفريننده هستى ميسر نخواهد شد. (اقرإ و ربك الاكرم, الذى علم بالقلم, علم الانسان مالم يعلم)(23)
اين آيات, بيانگر استوارى و استحكام پيام الهى و وحى قرآنى است. او از مردم دانش و خواندن مى خواهد و مى داند كه هرچه بشريت به سوى فرهيختگى و كمال علمى گام بردارد, جلوه هاى زيباى وحى قرآن را بهتر درك مى كند.
اولين تجلى وحى الهى, روح بزرگ او را بى تاب نموده است. از حرا پايين مىآيد, احساس مى كند كه همه موجودات با او همنوايى دارند و او را به رسالت سلام مى دهند. به خانه برمى گردد.
به خديجه مى گويد: ((دثرينى; مرا بپوشان.)) بار ديگر آيات وحى روح پاكش را نوازش مى دهد و او را به قيام و انذار دعوت مى كند و مى فرمايد: (يا ايها المدثر, قم فانذر, و ربك فكبر, و ثيابك فطهر); اى جامه خواب به خود پيچيده! برخيز و انذار كن و پروردگارت را بزرگ شمار و لباست را پاك ساز. و براى اين كه او را آماده اين رسالت بزرگ نمايد و او را هرچه بيشتر مستغرق در عظمت خداى هستى بخش قرار دهد, مى فرمايد: (يا ايها المزمل, قم الليل الا قليلا, نصفه او انقص منه قليلا او زد عليه و رتل القرآن ترتيلا, انا سنلقى عليك قولا ثقيلا)(24)
اى جامه به خود پيچيده! شب را جز كمى به پا خيز, نيمى از شب را يا اندكى از آن را كم كن يا بر نصف آن بيفزا. و قرآن را با دقت و تإمل بخوان چرا كه به زودى سخنى سنگين به تو القا خواهيم كرد.
اينك محمد آماده است تا جمال خداى را بنمايد و رسالت خويش را اظهار كند. به دستور الهى كه فرموده است: (وانذر عشيرتك الاقربين)(25) بايد از خويشان و اقوام خود شروع كند. از آنان دعوت مى كند و پيام خويش را با آنان در ميان مى گذارد. اما عمويش ابولهب از همه بيشتر سرسختى نشان مى دهد و با عناد, مجلس را ترك مى كند. به اين مقدار بسنده نمى كند, بعدها به همراه همسرش به صورتى گسترده تر وارد عمل مى شود. قرآن كريم او را براى هميشه خوار مى سازد تا همه كافران و عنودان, سرنوشت خويش را دريابند, و مى فرمايد: (تبت يدا ابى لهب و تب, ما اغنى عنه ماله و ما كسب, سيصلى نارا ذات لهب, و امرإته حماله الحطب, فى جيدها حبل من مسد.)
به نقل مرحوم مجلسى, پس از دعوت خويشاوندان براى مدتى وحى منقطع مى شود.(26)
كافران آن حضرت را مورد شماتت قرار مى دهند كه: پروردگارش او را رها كرده و دشمن داشته. هرچه زمان مى گذرد, شوق پيامبر به ملاقات جبرئيل شديدتر مى شود كه ناگهان جبرئيل نازل مى شود و سوره ((والضحى)) را برايش مى خواند: ((سوگند به روز در آن هنگام كه آفتاب برآيد و قسم به شب در آن هنگام كه آرام گيرد, خداوند هرگز تو را وانگذاشته و مورد خشم قرار نداده است. و مسلما آخرت براى تو از دنيا بهتر است و به زودى پروردگارت آن قدر به تو عطا خواهد كرد كه خوشنود شوى)). سه سال مى گذرد, دستور مى رسد كه دعوت عمومى خويش را آغاز كند: (فاصدع بما تومر);(27) آنچه را مإموريت دارى آشكارا بيان كن.
بدين جهت بركوه صفا, روى سنگ بلندى قرار گرفت و فرمود:
اى مردم! هرگاه من به شما گزارش دهم كه پشت اين كوه دشمنان شما قصد جان و مال شما را دارند, آيا قبول مى كنيد؟ همگى گفتند: آرى! ما در زندگى از تو دروغى نشنيده ايم. پس از آن, فرمود: اى گروه قريش! خود را از آتش نجات دهيد; من براى شما در پيشگاه خدا نمى توانم كارى انجام دهم. من شما را از عذاب دردناك مى ترسانم. موقعيت من همان موقعيت ديدبانى است كه دشمن را از نقطه اى دور مى بيند و فورا به سوى قوم خويش شتافته و با شعار ((يا صباحاه)) آنان را از اين پيشامد باخبر مى سازد.(28)
اينك سال هاى سختى را در پيش دارد; توطئه هاى سنگين, شكنجه هاى دوستان, استهزإ و تمسخر و محاصره اقتصادى از آن جمله است. سيزده سال در مكه مى ماند; ديگر اين شهر جاى ماندن نيست, بايد هجرت كند و اهداف الهى خويش را در مدينه پى گيرى كند. بويژه آن كه از سوى آن شهر دعوت شده است و سران آن با حضرتش بيعت كرده اند. شبانه حركت مى كند اما نگاه حسرت بارش به مسجدالحرام و شهر ابراهيم(ع) او را بسيار متإثر مى سازد. پيك وحى نازل مى شود و او را به بازگشت, مژده مى دهد و مى فرمايد: (ان الذى فرض عليك القرآن لرادك الى معاد)(29); آن كس كه بر تو قرآن و تبليغ آن را واجب ساخت, تو را به جايگاهت باز خواهد گرداند.
پيامبر(ص) در حالى هجرت مى كند كه با معراجى شگفت و عظمتى غير قابل وصف زيباترين و كامل ترين درس هاى آفرينش الهى را ديده و ملائك را در حسرت افق والاى پرواز خويش متحير ساخته است.
بار ديگر از ملك پران شوم
آنچه اندر وهم نايد آن شوم
ده سال در مدينه ماند. جنگ هاى بدر, احد, احزاب و تبوك را پشت سرگذاشت. مكه فتح شد. قدرت هاى عنود در سيطره حكومت اسلامى قرار گرفتند و اسلام بر سرتاسر جزيره العرب حاكم شد. دين را براى مردم كامل ساخت و با كلام الهى (اليوم اكملت لكم دينكم)(30) آن را اعلام داشت. سوره ((نصر)) و در نامى ديگر, ((توديع)) نازل مى شود; دستور مى دهد كه تسبيح و حمد 1الهى پيشه سازد و آمرزش الهى را وجهه همت خود قرار دهد. و مى فرمايد: (اذا جإ نصرالله والفتح, و رايت الناس يدخلون فى دين الله افواجا, فسبح بحمد ربك و استغفره انه كان توابا)
پيامبر(ص) احساس مى كند كه اين دستور, خبر رحلت و سفر به عالم آخرت است. لذا اين ذكر را بسيار تكرار مى كند:
((سبحانك اللهم و بحمدك, اللهم اغفرلى انك انت التواب الرحيم;(31) بار خدايا! منزهى; تو را سپاس مى گويم. خدايا! بيامرز مرا كه تو توبه پذير مهربانى.))
سرانجام خورشيد وجودش به سوى ملا اعلى پركشيد و دل هاى مشتاقان و شيفتگان خويش را در محاق غم فرو برد; در حالى كه قرآن و عترت را به عنوان دو يادگار گران بهاى خويش باقى گذارد تا آن هنگام كه با ظهور دولت حضرت بقيه الله(عج) دين اسلام در تمامى گيتى گسترش يافته و تشنگان حقيقت و پويندگان راه وصال, در جهانى پر از عدل و داد به سوى كمال انسانى و چشمه سارهاى فضيلت و ايمان گام بردارند.
به اميد آن روز

پى نوشت ها:

1. اعراف / 157.
2. صف / 6.
3. فتح / 29.
4. بحارالانوار, ج 10, ص 305 و 308.
5. بقره / 146.
6. تفسير نمونه, ج 1, ص 286 و 287 به نقل از تفسير طبرى.
7. تفسير طبرى, ج 1, ص 33 و 34 و سيره ابن هشام, ج 1, ص 180 ـ 183
8 و 9. والضحى, آيات 6, 9 و 11.
10. بحارالانوار, ج 19, ص 108.
11. انعام / 124.
12. مزمل / 5.
13. هود, / 112.
14. ابراهيم / 46.
15. شورى / 52.
16. اعراف / 157 و 158.
17. نحل / 103.
18. بقره / 129.
19. ر.ك: مجمع البيان, ج 2ـ1, ذيل آيه.
20. انعام / 162.
21. احزاب / 45 و 46.
22. ذاريات / 56.
23. مدثر, آيات 1ـ4.
24. مزمل, آيات 1ـ5.
25. شعرإ / 214.
26. بحارالانوار, ج 18, ص 197.
27. حجر / 94.
28. فروغ ابديت, ج 1, ص 217, به نقل از سيره حلبى, ج 1, ص 321.
29. قصص / 85.
30. مائده / 3.
31. ر.ك: مجمع البيان, ج 10ـ9, ذيل سوره1 نصر.

http://maarefquran.org/


more post like this