امام حسن مجتبى(ع) بعد از امضاى قرارداد صلح از كوفه به مدينه جدش پيامبر خدا(ص) بازگشت و حدود ده سال در جوار ملكوتى پيامبر(ص) و مسجد النبى(ص) گام‏هاى بسيار اساسى برداشت.

تا سيره و سنت پيامبر و اهل بيتش را به مردم جهان بشناساند و مسلمانان را از سلطه ستم‏شاهى بنى‏اميه به ويژه معاويه نجات بخشد.

از سوى ديگر معاويه راه‏هاى مختلفى را جهت مبارزه با شخصيت اجتماعى و سياسى امام مجتبى(ع) برگزيد تا موقعيت والا و پر نفوذ آن حضرت را از قلب دوستدارانش بزدايد لكن به هر جنايتى كه دست مى‏زد نتيجه عكس مى‏گرفت و هر روز تعداد علاقه‏مندان به حضرت و شيفتگان دين و حقيقت‏بيشتر مى‏شد از اين جهت تصميم گرفت‏شخص آن بزرگوار را از بين ببرد تا شايد ديگر افراد خاندان اهل بيت(ع) و ساداتى كه در صدد مبارزه با رژيم وى بودند نا اميد گردند و خود آن بزرگوار را كه بعنوان بزرگترين سد و مانع سر راهش بود از ميان بردارد.
جنون‏آميزترين جنايت معاويه

معاويه بارها تصميم بر مسموم كردن امام مجتبى(ع) گرفت و به واسطه‏هاى پنهان زيادى متوسل گرديد حاكم نيشابورى با سند معتبر از ام بكر بنت مسور نقل مى‏كند كه گفت:

«كان الحسن بن على[ع] سم مرارا كل ذلك يغلت‏حتى كانت مرة الاخيرة التى مات فيها فانه كان يختلف كبده، فلم لبث‏بعد ذلك الا ثلاثا حتى توفي; حسن بن‏على[ع] را بارها مسموم كردند، ليكن اثر چندانى نگذاشت ولى در آخرين مرتبه زهر كبدش را پاره‏پاره كرد، كه بعد از آن سه روز بيش‏تر زنده نماند.»

ابن‏ابى‏الحديد مى‏نويسد: «چون معاويه خواست‏براى پسرش يزيد بيعت‏بگيرد، اقدام به مسموم نمودن امام مجتبى(ع) كرد، زيرا معاويه براى گرفتن بيعت‏به نفع پسرش و موروثى كردن حكومتش مانعى بزرگ‏تر و قوى‏تر از حسن‏بن‏على(ع) نمى‏ديد، پس معاويه توطئه كرد، آن حضرت را مسموم نمود و سبب مرگش شد.»

در اين توطئه، بيش‏ترين نقش را مروان بن‏حكم كه فرماندار مدينه بود ايفا كرد. وقتى معاويه تصميم بر اين جنايت هولناك گرفت، آخرين مرتبه، طى نامه‏اى سرى از مروان فرماندار خويش خواست تا در مسموميت‏حسن بن‏على(ع) سرعت گيرد و آن را در اولويت قرار دهد.

مروان جهت اجراى اين توطئه مامور شد با جعده دختر اشعث همسر امام مجتبى(ع) تماس برقرار كند. معاويه در نامه‏اش نوشته بود كه جعده يك عنصر ناراضى و ناراحت است و از جهت روحى مى‏تواند با ما همكارى داشته باشد و سفارش كرده بود كه به جعده وعده دهد بعد از انجام ماموريتش او را به همسرى پسرش يزيد درخواهد آورد و نيز توصيه كرده بود صد هزار درهم به او بدهد.

بنا به گفته شعبى: چون جعده امام مجتبى(ع) را مسموم كرد، معاويه صدهزار درهم را به او داد، ليكن از ازدواج با پسرش يزيد سرباز زد و در پيامى برايش نوشت: «چون علاقه به حيات و زندگى فرزندم يزيد دارم، نمى‏گذارم با تو ازدواج كند.»

امام صادق(ع) فرمود: جعده زهر را گرفت و به منزل آورد. آن روزها امام مجتبى(ع) روزه داشت و روزهاى بسيار گرمى بود، به هنگام افطار خواست مقدارى شير بنوشد، آن ملعون زهر را در ميان آن شير ريخته بود، به مجرد اين كه شير را آشاميد، پس از چند دقيقه امام(ع) فرياد برآورد:

«عدوة الله! قتلتني قتلك الله و الله لا تصيبن مني خلفا و لقد غرك و سخر منك و الله يخزيك و يخزيه; دشمن خدا! تو مرا كشتى، خداوند تو را نابود كند. سوگند به خدا! بعد از من بهره و سودى (خوشحالى) براى تو نخواهد بود. تو را گول زدند و مفت و رايگان در راستاى اهدافشان به كار گرفتند. سوگند به خدا (معاويه) بيچاره و بدبخت نمود تو را و خود را خوار و ذليل كرد.»

امام صادق(ع) در ادامه سخنان خود فرمودند: «امام مجتبى(ع) بعد از اين كه جعده او را مسموم كرد، دو روز بيش‏تر باقى نماند و از دنيا رفت و معاويه هم بدانچه وعده كرده بود وفا ننمود.»
تطهير جنايتكار

بعضى از مورخان همانند ابن خلدون و لامنس خواسته‏اند دامن معاويه را از اين جنايت هولناك تطهير كنند و بگويند، اين هم از اخبار ساختگى است. ابن خلدون مى‏نويسد:

«و ما ينقل من ان معاوية دس اليه السم من زوجة جعدة بنت الاشعث‏فهو من احاديث الشيعة و حاشا لمعاوية من ذلك…; نسبت مسموميت‏حسن بن‏على(ع) به معاوية ابى‏سفيان كه به دست همسرش جعده دختر اشعث انجام شد، ساخته و پرداخته شيعه است و دامن معاويه از چنين نسبت‏هايى به دور است.»

ولامنس نيز مى‏نويسد: «و كان الغرض من هذا الاتهام و صم الامويين … و لم يجرا على هذا القول بهذا الاتهام الشنيع جمهرة سوى المؤلفين من الشيعة.»

هدف از نسبت مسموميت‏حسن بن‏على [عليه السلام] به معاويه بد نام كردن رژيم بنى‏اميه بوده و اين اتهام را غير از مؤلفان شيعه كسى مطرح نكرده است!!
اعتراف مورخان

توطئه معاويه جهت مسموم نمودن امام مجتبى(ع) به قدرى روشن و آشكار است كه فرصت هر گونه انكار را از مورخان و دانشمندان گرفته است و از اين‏روست كه آنان بدون اختلاف – جز در موارد اندك – آن را نگاشته‏اند، از جمله آنهاست: ابن‏حجر عسقلانى، ابوالحسن على بن‏حسين بن‏على مسعودى، ابوالفرج اصفهانى،شيخ مفيد، احمد بن‏يحيى بن‏جابر بلاذري، ابن‏عبدالبر، محمد بن‏على ابن‏شهرآشوب، ابن صباغ مالكى، سبط ابن‏جوزى، سيوطى، حاكم نيشابورى،احمد بن‏اعثم كوفى، و جمال الدين ابى الحجاج يوسف المزى.

به جهت اختصار به مطالب محمد بن‏جرير طبرى بسنده مى‏كنيم او مى‏نويسد:

علت وفات و رحلت امام مجتبى(ع) اين بود كه معاويه هفتاد مرتبه آن حضرت را مسموم كرد وليكن اثر فورى و اساسى نگذاشت تا اين كه زهرى را جهت مسموم نمودن آن حضرت براى جعده دختر محمد بن‏اشعث‏بن‏قيس كندى فرستاد و به همراه آن زهر، بيست هزار دينار فرستاد و ده قطعه باغ از باغهاى كوفه را به نام او كرد و همچنن وعده داد بعد از انجام ماموريت، او را به ازدواج پسرش يزيدبن معاويه درآورد. پس او در فرصتى خاص آن زهر را به خورد حسن بن‏على داد و مسمومش كرد».

مورخ توانا، علامه بزرگوار باقر شريف قرشى مى‏نويسد:

جعده دختر اشعث‏بن‏قيس از خانواده‏هاى فرومايه، بسيار پست و فرصت‏طلب بود. او نسبت‏به امام مجتبى(ع) عقده است، شايد بدان جهت كه نتوانسته بود از آن حضرت فرزندى داشته باشد; از اين‏رو وقتى زهر از سوى مروان رسيد و وعده‏ها را شنيد و پولها را مشاهده كرد، ارتكاب آن جرم بزرگ را پذيرفت و در روزى گرم و سوزان كه امام مجتبى(ع) روزه‏دار بود، به هنگام افطار زهر را در كاسه شير ريخت و به آن حضرت خورانيد. زهر بلافاصله روده‏هايش را پاره كرد و امام از شدت درد به خود مى‏پيچيد و مى‏فرمود: انالله و انا اليه راجعون. آخرين روزهاى حيات آن حضرت، جنادة بن‏اميه براى عيادت خدمتش آمد. او مى‏گويد: حال امام منقلب بود و از شدت درد مى‏ناليد،تشتى را در برابر حضرت قرار داده بودند. هر چند گاه، لخته‏هاى خون از راه دهان خارج مى‏شد، اين جا بود كه به وحشت افتادم و سخت ناراحتم شدم.
وصاياى امام مجتبى(ع)

شيخ طوسى(ره) از ابن‏عباس نقل مى‏كند: در واپسين ساعتهاى عمر امام مجتبى(ع) برادرش امام حسين(ع) وارد خانه آن حضرت شد، در حالى كه افراد ديگرى از ياران امام مجتبى(ع) در كنار بسترش بودند. امام حسين پرسيد: برادر! حالت چگونه است؟ حضرت جواب داد:

در آخرين روز از عمر دنيايى‏ام و اولين روز از جهان آخرت به سر مى‏برم و از جهت اين كه بين من و شما و ديگر برادرانم جدايى مى‏افتد، ناراحتم. سپس فرمود: از خدا طلب مغفرت و رحمت مى‏كنم، چون امرى دوست داشتنى، همچون ملاقات رسول خدا(ص) و اميرمؤمنان و فاطمه و جعفر و حمزه(عليهم السلام) را در پيش دارم. آن گاه اسم اعظم و آنچه را از انبياى گذشته از پدرش اميرالمؤمنين(ع) به ارث داشت تسليم امام حسين(ع) نمود. در آن لحظه فرمود بنويس:

«هذا ما اوصى به الحسن بن على الى اخيه الحسين اوصى انه يشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و انه يعبده حق عبادته لا شريك له فى الملك و لا ولى له من الذل و انه خلق كل شئ فقدره تقديرا و انه اولى من عبد و احق من حمد، من اطاعه رشدو من عصاه غوى و من تاب اليه اهتدى، فانى اوصيك يا حسين بمن خلفت من اهلى و ولدى و اهل بيتك ان تصفح عن مسيئهم و تقبل من محسنهم و تكون لهم خلفا و والدا، و ان تدفننى مع رسول الله(ص) فانى احق به و ببيته فان ابو اعليك فانشدك الله بالقرابة التى قرب الله – عزوجل – منك و الرحم الماسة من رسول الله(ص) ان لا تهريق فى امرى محجمة من دم حتى نلقى رسول الله(ص) فنختصم اليه و نخبره بما كان من الناس الينا;

اين وصيتى است كه حسن بن‏على به برادرش حسين نموده است. وصيت او اين است: به يگانگى خداى يكتا شهادت مى‏دهد و همان طورى كه او سزاوار بندگى است عبادتش مى‏كند، در فرمانروايى‏اش شريك و همتايى وجود ندارد و هرگز ولايتى كه نشانگر ذلت او باشد بر او نيست. او آفريدگار همه موجودات است و هر چيزى را به اندازه و حساب شده آفريده. او براى بندگى و ستايش سزاوارترين معبود است. هر كس فرمانبردارى او كند راه رشد و ترقى را پيش گرفته و هر كس معصيت و نافرمانى او كند گمراه شده است و هر كس به سوى او بازگردد – توبه كند – از گمراهى رسته است.

اى حسين، تو را سفارش مى‏كنم كه در ميان بازماندگان و فرزندان و اهل بيتم كه خطاكاران آنان را با بزرگوارى خود ببخشى و نيكوكاران آن‏ها را بپذيرى و بعد از من جانشين و پدر مهربانى براى آنان باشى.

مرا در كنار قبر جدم رسول خدا(ص) دفن نما، زيرا من سزاوارترين فرد براى دفن در كنار پيامبر خدا(ص) و خانه او هستم، چنانچه از اين كار تو را مانع شدند سوگند مى‏دهم تو را به خدا و مقامى كه در نزد او دارى و به پيوند و خويشاوندى نزديكت‏با رسول خدا(ص) كه مبادا به خاطر من حتى به اندازه خون حجامتى، خون ريخته شود تا آن كه پيغمبر خدا(ص) را ملاقات كنم و در نزد او نسبت‏به رفتارى كه با ما كردند شكايت نمايم.»

و در روايتى ديگر وصيت آن حضرت چنين نقل شده:

برادرم، آن گاه كه از دنيا رفتم، بدنم را غسل بده و حنوط كن و كفن نما و جنازه‏ام را به سوى حرم جدم ببر و در آن جا دفن كن، چنانچه از دفن جنازه من در كنار قبر جدم مانع شدند، تو را به حق جدم رسول خدا(ص) و پدرت اميرمؤمنان و مادرت فاطمه زهرا(س) با هيچ كس در گير مشو و به سرعت جنازه مرا به بقيع برگردان و در كنار آرامگاه مادرم دفن نما.»
شهادت مظلومانه امام مجتبى عليه السلام

مشهور ميان مورخان و علماى مسلمان اين است كه امام مجتبى(ع) بر اثر زهرى كه از سوى معاوية بن‏ابى‏سفيان توسط جعده به آن حضرت خورانيده شد، در روز پنج‏شنبه 28 صفر سال پنجاهم هجرت در سن 48 سالگى به شهادت رسيد. همان طورى كه شيخ مفيد(ره) متوفاى قرن پنجم، سال‏413 هجرى، و مفسر اديب و توانمند شيخ طبرسى(ره) در قرن ششم سال 548 هجرى در دو كتاب خود و علامه بزرگوار حلى در قرن هشتم سال‏726 هجرى بر آن تصريح كرده‏اند.

مرحوم شيخ طبرسى – روايتى را از طبرانى نقل مى‏كند و مى‏گويد: «ايشان در كتاب «معجمه‏» نوشته است: امام مجتبى(ع) در ماه ربيع‏الاول سال‏49 هجرى به وسيله زهر به شهادت رسيده است.»

و در اين جا قول سومى وجود دارد و آن اين كه: «امام حسن(ع) در روز پنجشنبه، هفتم ماه صفر سال پنجاه هجرى رحلت نموده است.»

مرحوم علامه مجلسى اين قول را به شيخ ابراهيم كفعمى صاحب مصباح و بلد الامين نسبت داده است.

ابن قتيبه دينورى مى‏گويد: چيزى از رحلت امام مجتبى(ع) نگذشت كه معاويه اقدام به گرفتن بيعت از مردم شام براى پسرش يزيد كرد و اين را طى بخشنامه‏اى به همه جهان اسلام اعلام نمود.
مراسم كفن و دفن

آن گاه كه امام حسن(ع) دار فانى را وداع گفت، عباس بن‏على(ع)، عبدالرحمن بن‏جعفر و محمد بن‏عبدالله بن‏عباس به كمك امام حسين(ع) شتافتند و آن حضرت با كمك آنان جنازه برادر را غسل داد، حنوط كرد و كفن نمود، آن گاه به مصلا (جايگاه خاص، جهت نماز گزاردن بر مردگان) كه در نزديكى مسجد النبى بود منتقل نمودند، كه آن مصلا را «بلاطه‏» مى‏ناميدند. در آن جا بر جنازه آن حضرت نماز گزاردند، سپس جنازه را جهت تجديد عهد و دفن، نزديك مزار رسول خدا(ص) بردند.

ممانعت از دفن در حرم پيامبر

فرماندار مدينه، مروان بن‏حكم به همراه آشوبگران جلو آمدند و فرياد برآوردند: شما مى‏خواهيد حسن بن‏على را در كنار پيامبر دفن كنيد؟ از طرف ديگر عايشه سوار بر استر به جمعشان پيوست و فرياد زد: چگونه مى‏شود كسى را كه من هرگز او را دوست ندارم، به ميان خانه من داخل كنيد.

مروان گفت: آيا سزاوار است عثمان در دورترين نقطه مدينه در قبرستان دفن شود و حسن بن‏على در جوار پيامبر خدا(ص) هرگز نمى‏شود، من شمشير به دست مى‏گيرم و حمله مى‏كنم و ممانعت‏خواهم نمود.

عده‏اى از امويان و آشوبگران به دنبال بهانه بودند و مى‏خواستند فتنه‏اى به پا كنند كه امام حسين(ع) با بردبارى جنازه برادرش را به سوى بقيع برگرداند و بنى‏هاشم را آرام نمود و در جوار جده‏اش فاطمه بنت اسد در بقيع دفن نمود و از خون‏ريزى و فتنه به همان وضعى كه امام مجتبى(ع) وصيت نموده بود جلوگيرى كرد.

امام حسين(ع) رو به مروان كرد و فرمود: اگر برادرم وصيت كرده بود كه در كنار جدش پيامبر(ص) دفن شود، مى فهميدى كه تو كوچك‏تر از آنى كه بتوانى ما را برگردانى و جلو دفن جنازه او را در ميان حرم پيامبر(ص) بگيرى.

ابن‏شهر آشوب مى‏افزايد: به هنگام بردن جنازه امام مجتبى(ع) به سوى بقيع غرقد، افراد شرور و پست‏به پشتيبانى امويان به جنازه آن بزرگوار تيراندازى كردند، به طورى كه هنگام دفن هفتاد تير از بدن آن حضرت جدا نمودند.

عايشه به هنگام دفن امام مجتبى(ع)ابن‏عباس(ره) خطاب به عايشه (در حالى كه چهل سوار در اطرافش بودند) گفت: «واسو اتاه فيوما على بغل و يوما على جمل، تريدين ان تطفئى نورالله و تقاتلى اولياءالله ارجعى فقد كفيت الذى تخافين و بلغت ما تحبين و الله منتصر لاهل البيت و لو بعد حين; چه بيچارگى و بدبختى! امروز سوار بر استر شدى و يك روز سوار بر شتر گشتى (اشاره به جنگ جمل). تو مى‏خواهى نور خدا را خاموش كنى و با اولياى خدا بجنگى. برگرد، آنچه ديگران مى‏خواستند انجام دادى و ماموريت‏خويش را به پايان رساندى، خداوند اهل بيت(عليهم السلام) را يارى خواهد كرد، گرچه زمانى بگذرد…»

و بعضى سخن ابن‏عباس را چنين نقل كرده‏اند: «جملت و بغلت و لو عشت لفيلت!» آن روز سوار بر شتر گشتى و امروز بر استر سوارى، و اگر زنده بمانى [براى مبارزه با نور خدا و اهل بيت] بر فيل نيز سوار خواهى گشت.

و در قسمت‏هايى از زيارات جامعه، خطاب به امامان معصوم(عليهم السلام) ماجراى شهادت آن بزرگوار را از زبان امام صادق(ع) چنين نقل مى‏كند:

«يا موالى… انتم بين صريع فى المحراب قد فلق السيف هامته و شهيد فوق الجنازة قد شكت‏بالسهام اكفانه [اكفانه بالسهام]…; اى سروران من…! شما كسانى هستيد كه بعضى جسدتان در ميان محراب عبادت در حالى كه فرقتان شكافته بود، به شهادت رسيديد و بعضى از شما شهيدى هستيد كه دشمنان اسلام بر جنازه شما تيراندازى كردند، به طورى كه كفنتان سوراخ سوراخ گرديد…»

در روايت فوق، ابتدا اشاره به نحوه شهادت على بن‏ابى‏طالب(ع) شده است و سپس ماجراى تيرباران شدن جنازه امام مجتبى(ع) را بيان مى‏كند و در ادامه آن، ماجراى شهادت امام حسين(ع) و ديگر ائمه را بيان مى‏دارد.
انعكاس شهادت امام مجتبى(ع)

شهادت مظلومانه سبط اكبر رسول خدا(ص) پرده نفاق را از چهره كريه معاويه كنار زد; پرده نفاقى كه ذوالفقار اميرمؤمنان(ع) در صحراى صفين قادر بر دريدن آن نگرديد. شهادت امام مجتبى(ع) كارى كرد كه عمرو بن‏نعجة گفت: «رحلت‏حسن بن‏على[ع] اولين خاك ذلت و خوارى بود كه بر سر عرب پاشيد و سياه‏بختش گردانيد.»
الف) واكنش مردم

امام باقر(ع) نسبت‏به انعكاس شهادت آن بزرگوار فرمود: «مكث الناس يبكون على الحسن بن‏على و عطلت الاسواق; به هنگام شهادت امام مجتبى(ع) مردم گريه و زارى داشتند، حزن آنان را فرا گرفت و عزادارى نمودند و بازارها را تعطيل كردند.»
ب) حضور همگانى

جهم بن‏ابى‏جهم مى‏گويد: چون امام حسن مجتبى(ع) رحلت نمود، بنى‏هاشم همگى بسيج گرديدند و به تمام شهرها و روستاهاى اطراف مدينه كه در آن‏ها، انصار زندگى مى‏كردند رفتند و خبر شهادت آن حضرت را با حزن و اندوه اعلان داشتند، به مجرد شنيدن خبر رحلت آن بزرگوار، زن و مرد، كوچك و بزرگ همگى در تشييع جنازه شركت نمودند، به طورى كه بر اثر كثرت جمعيت در ميان بقيع اگر سوزن به روى زمين مى‏افتاد به زمين نمى‏رسيد.

پ) مردم مكه و مدينه

ابن ابى‏نجيح مى‏گويد: «در مكه معظمه و مدينه منوره يك هفته عزاى عمومى بود و همه مردم اعم از زنان، مردان و فرزندان خردسال، در فقدان آن حضرت اشك مى‏ريختند.»
ت) مردم بصره

ابوالحسن مدائنى مى‏نويسد: عبدالله بن‏سلمه جهت رساندن خبر رحلت جانگداز امام مجتبى(ع) براى زياد بن‏ابيه وارد بصره شد، كه به محض پخش خبر شهادت آن حضرت، آه و ناله مردم بلند شد. ابوبكره برادر زياد مريض بود، چون صداى گريه مردم را شنيد از همسرش ميسه بنت‏شحام پرسيد: چه خبر شده؟ با بى‏پروايى گفت: «حسن بن‏على درگذشت و مردم از دست او آسوده شدند!»ابوبكره با خشم و ناراحتى گفت: «ساكت‏باش! واى بر تو! خداى سبحان او را از شر بسيارى آسوده كرد، و ليكن مردم با فقدان او خير بسيارى را از دست دادند، خداوند حسن بن‏على را رحمت كند.»
ث) همسر معاويه

ابن قتيبه نيز مى‏نويسد: «خبر رحلت امام مجتبى(ع) چون به معاويه رسيد، او و بعضى از همراهانش سجده شكر به جا آوردند و تكبير گفتند، و ليكن فاخته همسر معاويه سخت ناراحت گرديد و معاويه را بر شادمانى‏اش نكوهش نمود و فريادش به «انا لله و انا اليه راجعون‏» بلند شد».
ج) معاويه و يارانش

در آن زمان عبدالله بن‏عباس در شام به سر مى‏برد، چون خبر خوشحالى معاويه را در رحلت امام مجتبى(ع) شنيد بر او داخل شد و چون بر زمين نشست، معاويه گفت:

حسن بن‏على مرد و هلاك گرديد! عبدالله گفت: بلى، آن‏گاه چند مرتبه تكرار كرد: «انا لله و انا اليه راجعون‏» سپس گفت: معاويه! شنيدم اظهار خوشحالى و شادمانى كرده‏اى! آگاه باش! قسم به خدا با مرگ حسن بن‏على هرگز قبر تو پر نمى‏گردد و كوتاهى عمر با بركت او بر عمر تو نمى‏افزايد. او رحلت نمود و حال آنكه وجودش بهتر از تو بود. اگر امروز ما گرفتار فقدان آن وجود مبارك شده‏ايم، قبلا به چنين مصيبتى در رحلت رسول خدا(ص) مبتلا گشته بوديم، و ليكن خداوند سبحان با تعيين جانشين نيكو، آن را جبران نمود. در اين هنگام عبدالله فريادى برآورد و گريه زيادى كرد به طورى كه هر كس در آن جا بود تحت تاثير قرار گرفت و اشكش جارى گشت، حتى معاويه خبيث هم گريان شد.

راوى گفت: «هرگز مانند آن روز، مجلسى را چنان متاثر و گريان نديدم.»

چ) بنى‏هاشم در مدينه منوره

حاكم در مستدرك مى‏نويسد:

«چون امام حسن مجتبى(ع) در گذشت، زنان بنى‏هاشم يك ماه در سوگ آن حضرت عزادارى و نوحه سرايى نمودند.»

عبيده بنت نائل از عايشه بنت‏سعد نقل مى‏كند: «زنان بنى‏هاشم به مدت يك سال براى حسن بن‏على عزادارى كردند.»
منبع: ماهنامه كوثر شماره -.http://www.tarikheslam.com4


more post like this