پدید آورنده : نورالدین آذری 

گنجینه اسماء

;آغاز سخن بِهْ که کند عارف دانا ;بر نام خداوند تبارک و تعالی
;سردفتر دیوان کتبخانه دانش ;حمد است و ستایش صفت حضرت اعلی
;مفتاح فتوحی که در آن گنج معانی است ;فتح سخن است از در گنجینه اسما
;منشور سلاطین ممالک نرود پیش ;گر تاج هویت نبود بر سر طغرا
;از هر چه در اندیشه و وهم است منزّه ; وز هرچه در امکان خیال است مبرّا
;شاهان جهان دار و سلاطین جهان بخش ;برداشته در حضرت او دست دعا را
;بر سده فرمانش نهاده سر تسلیم ;ضالی و مجوسی و یهودی و نصارا
;بحر کرمش موج زن از شبکه ارزاق ;بر مور و ملخ ریخته و پشه و عنقا
;در بادیه معرفتش راه روان را ;نه جا و نه منزلگه و نه مرحله پیدا
;پنهان نه ازو یک سر مو ظاهر و باطن ;داناست به احوال همه خلق و توانا

* * *

;تنها به تن و جان که جهانی تن و جانی ;ای با همه تن های جهان وز همه تنها
;از دیده نهان نیست جمال تو ولیکن ;از نور چه ادراک کند دیده اعما
;ذرات جهان آیینه حسن و جمال است ;کو آن که به هر ذره کند حسن تماشا
;کرده ز پی حیرت ارباب تفکر ;مشّاطه صنع تو عروس فلک آرا
;توفیق تو آن را که رفیق آید و رهبر ;بر سمت هدایت بردش صاحب اغوا
;در جنت اگر دولت دیدار تو نبود ;محنت گه جاوید شود جنت ماوا
;روزی که نه بر طول تو آید به شب آن روز ;در هول و ظُلَم بیش بود از شب یلدا

* * *

;یا رب به کمالیت ذریت آدم ;اول به کمال و شرف آدم و حوا
;یا رب به حق شیث و مهلایل واخنوخ ;ادریس که اکنون به مکانی ست علیا
;یا رب به حق نوح نبی صاحب طوفان ;کاو کرد چو موسی به همه خلق مواسا
;یا رب به حق هود و صلاحیت صالح ;آن ناقه که بشکافت ازو سنگ به آوا
;یا رب به حق آن سرو سر دفتر ملت ;بانی حرم محترم هاجر و سارا
;یا رب به سماعیل و به اسحاق و به یعقوب ;وان گه به حق یوسف و شمعون و یهودا
;یا رب به حق حرمت ذریت یعقوب ;وان گه به حق عفت راحیل و لولا
;یا رب به حق و حرمت داود و سلیمان ;یا رب به حق صدق و صفای ذکریا
;یا رب به صفای دل آن گوهر معصوم ;آن خون ز تن ریخته ناحق یحیی
;یا رب به شفای دم آن معدن صحت ;یعنی که دم روح قدس حضرت عیسی
;یا رب به عزیز و به حق سرِّ سوالش ;کاو با پسر پیر جوان آمد و برنا

* * *

;آن صدر رسالت شرف گوهر آدم ;آن فخر رسل محرمه مکه و بط ها
;یا رب به حق شاه نجف شحنه زمزم ;یعنی که علی میر عرب والی والا
;یا رب به حق حرمت اولاد محمد ;خاصه به دو فرزند جگر گوشه زهرا
;سوگند بدان ها که تولّا به تو دارند ;وز غیرت تو کرده ز غیر تو تبرّا
;آن صاف دلانی که به توفیق تو ننشست ;بر آیینه خاطرشان ظلمت دنیا
;دنیا چه بود بلکه به یاد تو نکردند ;از غایت همت نظر جانب عقبا
;کردند شب تیره این نفس و هوا را ;تا صبح دم حشر به امید تو احیا
;یا رب به حق حرمت آنها که تو دانی ;سوگند بدان ها که تو دانی و آنها
;کاین خلق پریشان که به هم بر زده حالند ;بر حال پریشانی این خلق ببخشا
;دل هاست فروبسته و جان ها همه در بند ;از لطف دری بر رخ هر غم زده بگشا
;پس ماندگان ره تقلید و گمانند ;راهی به ضعیفان فرومانده تو بنما
;عصیان و خطای همه عالم متناهی است ;بحر کرم و رحمت تو لایتناها
;ما را تو ز دریای کرم بخش طهارت ;از روح قدس فیض دم سرّ مسیحا

دریای راز

;ای برون از عقل ما عشق تو را جای دگر ;گفت و گوی ما همه جایی و تو جای دگر
;گوهر کنهْ تو را غواص فکرت در نیافت ;زان که هست این نجم حیرت دُرّ دریای دگر
;صد هزاران گنج الا الله داری در وجود ;اژدهای لاست بر هر گنج الاّی دگر
;هست در میدان میقات کمال کبریات ;صد هزاران طور بر هر طور موسی دگر
;گر به قدر همت عشاق خود سازی مقام ;برتر از جنت بباید ساخت مأوای دگر
;ما به باغ جنت الفردوس در ناریم سر ;هست ازین حضرت گدایان را تمنای دگر
;هر کسی را از تو در جنت تماشای بود ;ما نمی خواهیم جز رویت تماشای دگر
;با خریداران بها کن باغ جنت را که هست ;مفلسانت را درین بازار سودای دگر

* * *

;نعمت خوان کرم بر هر که خواهی عرضه کن ;صوفیان را هست از این خوان ذوق حلوای دگر
;نیست عنقای خرد را در قدم راهی که هست ;در پس قاف قدم هر گوشه عنقای دگر
;گر چنین مستان به بازار قیامت بر شویم ;بر سر هر کس برانگیزیم غوغای دگر
;کرده دست قدرت مشاطه صنعت به لطف ;نوعروس خاک را هر روز آرای دگر
;پرده داران وصالت را برای امتحان ;از پی هر وعده امروز فردای دگر
;قادرا پاکا به نور باطن آنها که هست ;در رخ ایشان ز آب لطف سیمای دگر
;خاصه آن شمع نبوت درة البیضای شرع ;گز فروغش هست در هر ذره بیضای دگر
;کآذری را از کمال و لطف برخوردار دار ;درد و دارش نیست چون غیر از تو دادار دگر

more post like this