خلیل منصوری

جستار گشايي :
نگاهي گذرا به تاريخ بشري به خوبي روشن مي سازد که تمدن ها همانند انسان ها، زاد مي شوند، به بالندگي و رشد مي رسند و به علل و عوامل بيشتر دروني از هم فرو مي پاشند و مي ميرند. مرگ تمدن ها امري است که تاريخ از آن بسيار سخن گفته است و از آن به تمدن هاي فراموش شده ياد مي شود. در علم تاريخ و بيش تر در فلسفه تاريخ به مساله چگونگي علل و عوامل پيدايي ، شکوفايي و نابودي اشاره مي شود و تحليل گران تاريخ به بررسي اين علل و عوامل مي پردازند. در نظر ايشان علل و عوامل ياد شده امري طبيعي و در حوزه رخدادهاي مرتبط با قوانين طبيعي و بشري است که کم تر يا بي کم ترين ارتباط با امور فرامادي و خداوند قرار مي گيرد. اما در تحليل قرآني نگاه به علل و عوامل از زاويه ديدي ديگر انجام مي شود. قرآن به هدف هدايت بشر، به رخدادها رنگ و روي آموزشي و پرورشي مي دهد. هر يک از رخداد ارتباط تنگاتنگي با مسايل تنبيه و تشويق بشر پيدا مي کند و با توحيد معنا و مفهوم مي يابد. هر چند قرآن نيز به رخدادها و علل ايجادي آن از نگاه فلسفه تاريخ و سنت ها و قوانين طبيعي مي نگرد؛ ولي اين سنت ها ارتباط تنگاتنگي با اعمال و رفتار انساني پيدا مي کند. در تحليل قرآني زلزله و سيل و ديگر بلاياي طبيعي هر چند ، ارتباطي با قوانين طبيعي دارد ولي اعمال انساني در ايجاد و پيدايي آن موثر است. اعمال انسان مي تواند در قوانين طبيعي و طبيعت تاثير مثبت و منفي به جا گذارد. از اين رو، رفتار و اعمال انسان مي تواند موجب زلزله و سيل و يا هر رخداد به ظاهر طبيعي محض گردد. بيماري هايي را موجب شود و يا قطحي و خشک سالي را به دنبال آورد. در تحليل قرآني، خداوند به عنوان منشاي همه رخدادها حضوري دايم دارد و رفتار انساني موجب مي شود تا تغييراتي در علل و عوامل طبيعي رخ دهد.
از اين روست که قرآن مساله پيدايي و شکوفايي و نابودي تمدن ها را از اين زوايه تحليل و بررسي مي کند که در اين نوشتار به آن پرداخته خواهد شد.
چيستي تمدن
تمدن در فرهنگ واژگاني به معناي شهرنشيني ( لغت نامه دهخدا ، ج 4 ص 6109) آمده است. شهرنشيني به معناي اجتماع انساني در يک منطقه با خانه ها و خيابان ها و کوي و برزن هاي پيوسته نيست، هر چند که بخشي از معنا را مي رساند، بلکه شهر نشين و مدنيت به معناي وجود قوانين مکتوب و سنت هاي نوشته شده و مديريت شهري است. از اين روست که پيامبر هنگامي که يثرب را با قوانين نوشته شده قرآن و مديريت ثابت و منسجم و منضبط به شهري مدني و دولت شهري اسلامي تبديل کرد، نامش به مدينه النبي تغيير يافت تا دلالت بر تمدن و مدنيت به معنا و مفهوم گفته شده داشته باشد.
بنابراين تمدن و مدنيت در اصطلاح، نوع خاصي از توسعه مادي و معنوي است که در جامعه ويژه رخ مي نمايد. تمدن مجموعه اي پيچيده از پديده هاي اجتماعي قابل انتقال، شامل جهات ديني و مذهبي ، اخلاقي ، زيباشناختي ، فني يا علمي مشترک در همه اجزاي يک جامعه وسيع و يا چندين جامعه مرتبط با يک ديگر است.( فرهنگ علوم اجتماعي، ص 47)
برخي تمدن را جنبه مادي فرهنگ بر شمرده اند و گفته اند که تمدن وجه تجسم و بيرون فرهنگ است. فرهنگ نيز در اين معنا عبارت از هر چيزي است که انسان آن را انديشيده و يا آفريده است که دربردارنده هنرهاي معماري ، سنت ها و آيين، رسوم و آداب ، قوانين نوشته و نانوشته انساني، فن آوري و مانند آن است.
به نظر مي رسد که تمدن، در سايه دولت ها و قدرت هاي فرهنگي شکل مي گيرد و تمدن بدون دولت به معناي تمدن بدون فرهنگ خواهد بود که معنا و مفهوم درست و مقبولي نخواهد داشت. تمدن هر چند که جنبه مادي و تجسمي فرهنگ است اما اين تجسم يابي بيش از آن که به هنرهاي معماري و فن آوري ارتباط يابد با جنبه دولت قانوني و جامعه مدني و قدرت مشروع معنا و مفهوم مي يابد.
تمدن ها در آيات قرآني مجموعه اي از اجتماعات انساني است که در يک فرآيند به رشد و بالندگي و شکوفايي رسيده و توانسته است جامعه اي قدرت مند و ثروتمندي را بر پايه سنت ها و قوانين ايجاد کنند. اين تمدن ها در آغاز به راه راست حرکت مي کردند و از قوانين و عدالت سودي مي جستند از اين رو به بالندگي دست يافتند و لي در ادامه راه منحرف شده و به کژراهه رفته و در نهايت به جهت ظلم و بي عدالتي در حق خود و ديگران نابود شده و بر پايه قوانين و سنت هاي الهي نيست شده اند.
مهم ترين تمدن هايي که قرآن به آن ها اشاره دارد مي توان از تمدن فرعونيان ، ثمود، عاد، سبائيان ( تبع) ، بني اسرائيل ، ذوالقرنين و مانند آن ياد کرد. اشاره قرآن به اين تمدن ها از براي عبرت گيري است؛ قرآن در آيات خود به تحليل علل و عوامل شکوفايي و نيستي اين تمدن ها اشاره مي کند تا ديگر جوامع بشري از آن پند گرفته و از علل و عوامل آسيب زاي آن پرهيز کرده و يا جلوگيري به عمل آورند.
علل شکوفايي
علل شکوفايي را مي توان در مساله مهم اطاعت از قوانين و حکومت هاي قانون مدار دانست. به يک معنا جامعه با قوانين به وجود مي آيد و با آن به شکوفايي و بالندگي مي رسد و در نهايت با فقدان آن از هم فرو مي پاشد.
قرآن جوامع را گروهي از انسان هاي مي داند که به جهت استخدام گرد هم آمده اند. با آن که اختلاف دارند و اين اختلافات به جهت تضاد منافع و خواسته ها پديد مي آيد با اين همه براي بهره گيري و استخدام درست و کاهش تضادها جوامع با قوانين اداره مي شود. در حقيقت قوانين مجموعه اي از دستورهاي بازدارنده از ظلم و ستم و تعدي به ديگري است.
قوانيني که جوامع بر پايه آن شکل مي گيرد ، قوانين عقلايي و عقلاني و يا ديني است. اين قوانين را ما به عنوان قوانين شرعي و اخلاقي و حقوقي و عرفي مي شناسيم. از اين رو تا زماني که قوانين بر جامعه اي حاکم و مديران سالم آن را مديريت و اجرا مي کنند، جامعه به سوي شکوفايي مي رود. از اين روست که قرآن قوانين را مهم ترين و بلکه تنها علت رشد و شکوفايي تمدني بشر بر شمرده است.(يوسف آيه 26 تا 56 و نيز کهف آيه 83 تا 96 و نيز نمل آيه 16 تا 24 و سبا آيه 12 و 13 و ص آيه 34 تا 39) .
نشانه هاي تمدني
نشانه هاي تمدني در بينش و نگرش قرآني عبارت است از حکومت قانون و دولت قوي و قدرتمند(يوسف آيه 43 و کهف آيه 83 تا 96) ، اقتدار دولت و نيرو و توانايي نظامي و مالي دولت (توبه آيه 69 و کهف آيات 83 تا 96) ، هنر و فنون ظريف و پيچيده (نمل آيه 44) ، ارتباطات فرهنگي و زباني (کهف آيه 93)، صنعت و فن آوري ذوب فلزات (همان ) عمران و آباداني (اعراف آيه 73 و 74) ، معماري و ساختمان سازي و سازه هاي نوين و استوار و محکم (سبا آيه 12 و 13) ، سد سازي ( سبا آيه 15 و 16) و مانند آن است .
علل و عوامل انقراض تمدن ها
مهم ترين علتي که قرآن براي انقراض تمدن ها بر مي شمارد، وجود خصلت و نابهنجاري استکبار است. استکبار که بروز و ظهور خصلت باطني تکبر و خود برتربيني است موجب مي شود تا انسان تحليل درستي از وضعيت خود و موقعيت ديگري نداشته باشد. از اين رو در ارتباط و کنش هاي ارتباطي با ديگري رفتار دور از واقعيت و موقعيت از خود بروز مي دهد و افراد جامعه و يا جوامع ديگر را افراد و جوامع خرد و ذليل مي بيند. بنابراين نمي تواند رفتاري درست و هنجاري و بر پايه عدالت و قسط از خود بروز دهد و به جايي آن الفت و انس و همدلي را در جامعه گسترش دهد، تضادها و اختلافات را دامن مي زند.
مستکبر پيش از آن که نسبت به انسان هاي هم نوع خويش تکبر ورزد و آنان را پست و خوار شمارد و خود را برتر يابد، اين نگرش و بينش را نسبت به خدا در پيش مي گيرد. به نظر مستکبر و خودبرتر بين ، او تنها کسي است که در جهان از قدرت و اقتدار برخوردار است و با توجه به مال و مکنت و فرزندان و ديگر عوامل خود را جاودانه و بزرگ مي يابد. خدا محوري جايش را به خودمحوري و انسان محوري مي دهد و نسبت به خدا و فرمان هاي او واکنش منفي از خود بروز مي دهد.( اعراف آيات 73 تا 76) اين گونه است که اومانيسم و انسان محوري و در نتيجه آن خود محوري و خود بزرگ بيني، وي را موجودي سرکش و نافرمان مي سازد. با انسان هاي ديگر رفتار نابهنجار در پيش مي گيرد و آنان را خرد و خوار مي سازد و در حق آنان ظلم و ستم روا مي دارد.
اگر شمار کساني که در جامعه رفتاري نابهنجار و استکباري از خود بروز دهند، افزايش يابد، ظلم وستم نيز گسترش مي يابد و حق و عدالت از جامعه رخت بر مي بندد و اين گونه است که دشمني و عناد در افراد جامعه افزايش مي يابد و همگرايي و همدلي جاي خود را به واگرايي و خشونت مي دهد و جامعه از درون فرو مي پاشد.
قرآن اين مساله را مهم ترين عامل در فروپاشي تمدن ها بر مي شمارد؛ زيرا علل و عوامل ديگري چون اعراض از آيات خدا(حجر آيه 81 تا 84) تکذيب پيامبران و آيات الهي (انعام آيه 6 تا 11) شرک(غافر آيه 82 تا 84) کفران نعمت (سبا آيه 15 تا 17) موعظه ناپذيري(اعراف آيه 73 تا 19) کفر(اعراف آيه 75 تا 78) ظلم و ستم(انبياء ايه 11 تا 13) گناه (انعام آيه 6) طغيان (غافر آيه 82 تا 84) خشونت (شعراء ايه 123 تا 139) افساد (اعراف آيه 74 تا 78) اشرافيت و خوشگذراني (انبياء آيه 11 تا 13) پيروي از مسرفان (شعراء آيه 141 تا 158) و اطاعت از مفسدان (همان ) در حقيقت بازگشت به مساله استکبار و خودبرتربيني بشر دارد. چنان که علت همه گرفتاري هاي بشر نيز استکبار شيطان اين دشمن سوگند خورده اوست.
استکبار موجب مي شود تا شخص نسبت به آيات الهي اعراض کند و خدا و اياتش را ناديده گيرد و به آن کفر ورزد. اين گونه است که قوانين و حدود الهي را ناديده مي گيرد و به پند و موعظه پيامبران خدا گوش فرا نمي دهد و به تکذيب آنان مي پردازد و وجود خدا و يا وجود قوانيني از سوي او را نادرست بر مي شمارد.
عدم پذيرش خدا و يا آيات خداوندي و يا قوانيني که از سوي پيامبران بر ايشان خوانده مي شود، موجب مي شود تا شخص به ظلم و ستم روي آورد و گناه را خرد و کوچک شمارد و به عياشي و خوشگذاراني روي آورد. در زمين فساد کنند و با مفسدان بگردد و از آنان اطاعت و يا با ايشان همراهي کند. در حق ديگران با خشونت رفتار کرده و حق مردمان را ناديده گيرد.
از اين رو مي توان گفت که ريشه همه اين علل و عوامل گفته شده همان استکبار است؛ چنان که در سده هاي اخير ريشه انحراف در جوامع غرب را مي بايست روحيه استکباري آنان برخاسته از اومانيسم و خودمحوري و خودبرتر بيني انسان دانست.
البته در جوامع انساني دو دسته انسان يافت مي شود که دست به دست هم داده موجبات فروپاشي اخلاقي و هنجاري جامعه و در نهايت تمدني آن را سبب مي شوند؛ گروهي که خود مستکبر هستند و گروهي که خود را در استعضاف ايشان قرار مي دهند و با مستکبران و مفسدان همراهي کرده و به اطاعت ايشان مي پردازند. قرآن به اين گروه در چند آيه اشاره کرده است که پيش از اين گفته شد.
http://maarefquran.org/


more post like this