از یازدهم سپتامبر، دگراندیشان اسلام گرا در عربستان سعودی زیر ذره بین قرار گرفته اند. و این چندان هم عجیب نیست: اسامه بن لادن اصلا متولد و بزرگ شده عربستان سعودی است. مدت ها این ظن وجود داشت، كه سعودی ها (اتباع عادی یا مقامات دولتی) پس از تبعید وی به افغانستان تحت حكومت طالبان به كمك های مالی خویش ادامه می دادند. عربستان یكی از (تنها) سه كشوری بود كه (در كنار پاكستان و امارات متحده عربی) دولت طالبان را به عنوان یك دولت مشروع به رسمیت شناخت. و شاید هشداردهنده تر از همه، آن كه 15 تن از 19 هواپیماربای 11 سپتامبر از شهروندان سعودی بودند.
پیوندهای بین رویدادهای 11 سپتامبر و عربستان سعودی لزوم انجام اصلاحات جدی در پادشاهی را بیش از پیش مطرح نمود. مشكلات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی كشور زمینه حاصلخیزی را برای رشد دگراندیشی، كه اكنون دیگر نمی توان آن را از بالا اداره و كنترل نمود، فراهم می سازند. اگر این مشكلات به شیوه ای معنی دار مورد رسیدگی قرار گیرند، با وجود جایگزین های باورپذیر احتمالاً تا حدی از جذابیت جناح رادیكال اسلام گراها در میان مسلمانان كاسته خواهد شد. ولی اگر اصلاحات ساختاری جدی صورت نگیرد، قطعاً فراخوان رادیكال ترین جناح، مخاطبینی را در میان مردم خواهد یافت. تاكنون، اعتراضات اسلام گراها در مسایل داخلی و خارجی طنین گسترده ای داشته اند. اعتراضات در مسایل داخلی نسبت به خودكامگی و سركوب، توزیع نامناسب ثروت و نابرابری، نبود هرگونه نوع نمایندگی برای خواست ها و منافع گروه های اجتماعی در سیستم سیاسی، و (ظاهرا) حضور دائمی نیروهای نظامی ایالات متحده در عربستان سعودی صورت می گیرند. و اما اعتراضات به مسایل خارجی، اغلب به خاطر حمایت آمریكا از اسرائیل، تحریم ها بر علیه عراق به رهبری ایالات متحده، و حمایت این كشور از رژیم های سركوبگر در منطقه (به ویژه عربستان سعودی، مصر، الجزایر و اردن) مطرح می شوند.

قدرت و حاكمیت ال سعود

خاندان ال سعود مشروعیت خویش را بر پیروزی در فتوحات نظامی دهه های 1920 و 1930، و اتحادش با مقامات مذهبی مبتنی می سازد. حاكمیت ال سعود، نوعی همزیستی، نه چندان آسان، با روحانیون مسلمان است. این روابط باز می گردند به اتحاد بین محمدبن عبدالوهاب و محمدبن سعود در سال 1744، كه در واقع نوعی درهم آمیختگی مشروعیت مذهبی و قدرت نظامی بود. اخلاف الوهاب همچنان بر موسسات مذهبی رسمی كشور تسلط دارند. روحانیت رسمی به مناسبت های گوناگون فتواهایی صادر می كند، كه جملگی توجیه سیاست های ال سعود با واژه ها و عبارات اسلامی اند، حتی اگر این سیاست ها از سوی مردم مورد سرزنش قرار گرفته باشند (برای مثال، روحانیت رسمی دولتی عربستان سعودی، فتوایی برای مشروعیت بخشیدن به حضور سربازان ایالات متحده در این كشور، در جریان جنگ خلیج فارس، صادر نمود). با وجود این، دین اسلام برای خاندان ال سعود یك شمشیر دولبه به شمار می رود: از سویی، به اعضای این خانواده به عنوان حافظین دین و ایمان در كشور مشروعیت می بخشد؛ ولی از سوی دیگر، باید رفتارشان به گونه ای باشد كه منافاتی با اصول شرع نداشته باشد. هنگامی كه یكی از اعضای خاندان سلطنتی از صراط مستقیم منحرف می شود، بی چون و چرا مورد سرزنش قرار می گیرد، چه حق حكومت كردن رژیم عمدتا مبتنی بر اتحادش با روحانیت مسلمان و پایبندی به اصول اسلام است. لیكن، امروز، بر خلاف گذشته، در این اتحاد شك و تردید به وجود آمده و بسیار مورد انتقاد دگراندیشان است، چه این دو گروه دیگر مهاری برای یكدیگر به شمار نمی روند: گفته می شود كه روحانیون رسمی برای ادامه حیات خویش وابسته به خاندان ال سعودند، و در 25 سال گذشته به تدریج مطیع و بوروكرات شده اند.

مقاومت

زمان درازی است كه نارضایتی از سوء استفاده از اختیارات دولتی همچون آتش زیر خاكستر در عمق می سوزد، ولی پیش از این به ندرت به برخورد تمام عیار در سطح جامعه انجامیده، و رژیم نیز در صحبت های خصوصی همواره آن را انكار می كند. با این حال، دو نقطه عطف تاریخی در جنبش اپوزیسیون اسلام گرای این كشور با وضوح تمام جلب نظر می كنند: شورش اخوان در سال 1929 و تصرف مسجد بزرگ مكه توسط جهیمان العتیبه در سال 1970. در هر دو مورد، مشروعیت اسلامی خاندان ال سعود از سوی جنبش هایی كه از دل پایگاه سنتی ال سعود، یعنی نجد، برخاسته بودند، به صورتی بسیار جدی به چالش طلبیده شد. از سوی دیگر، هر دو جنبش متشكل از موحدین ( كه دستگاه حاكم برای آن كه تحقیرشان كرده باشد، آن ها را وهابیون می خواند) بودند، كه از سیستم عقیدتی بسیار سخت گیرانه و متعصبانه ای پیروی می كنند. هر دو مورد، در مخالفت با توجیه انحراف خاندان سعودی از مسیر قرآن و سنت توسط روحانیت رسمی بود. فساد هم كه دیگر یك موضوع عادی و تم تكراری هر جنبش اعتراضی در عربستان سعودی بوده است.
در جریان منازعات در شبه جزیره در اوایل سده بیستم، عبدالعزیز، بنیانگذار عربستان سعودی امروز، برای توسعه مرزهای پادشاهی خویش متكی به نیروی اخوان -رزمندگان قبیله ای موحدین- بود. هنگامی كه نیرویی كه وی به آن ها متكی بود روی از رهبری وی برگرداند، عبدالعزیز آن را در جنگ سبله (در سال 1930) با نیروی نظامی در هم كوبید. نزدیك 50 سال بعد، در سال 1979، جهیمان العتیبی، در تلاش برای سرنگون كردن خاندان حاكم، مسجد مقدس مكه را به زور تصرف نمود. وی نوه یكی از رزمندگان اخوان بود، و اتهاماتش بر علیه شاه فهد -فساد، انحراف و وابستگی به غرب- جملگی رنگی از اتهامات پدربزرگانش بر علیه عبدالعزیز داشت. العتیبی نتوانست حمایت مردمی را از اقدام خویش جلب كند، چرا كه (به جای مثلا كاخ سلطنتی) مكانی مقدس را برای اعلام اعتراض خویش برگزیده بود. لیكن ، رویداد مذكور آسیب پذیری رژیم سعودی را به وضوع عیان ساخت. هفته ها گذشت تا سعودی ها بالاخره توانستند (به كمك واحدهای ویژه فرانسوی) شورشیان را از مسجد خارج كنند. شورش مذكور پیامدهایی نیز به دنبال داشت، كه از جمله اعمال نظارت بیشتر بر مردم، اعطای قدرت بیشتر به متوعین ( پلیس مردمی سعودی)، اعمال محدویت ها برای رفت و آمد آزادانه مردم و آزادی بیان و همزمان قول هایی برای انجام اصلاحات بودند.
در سال های دهه 1980، سیستم آموزش اسلامی نسل جدیدی از شیوخ، مدرسین و دانشجویان را تربیت نمود. دولت، حتی در زمانی كه (در اواسط دهه 1980) درآمدهای نفتی اش رو به افول گذاشته بود، بودجه های سخاوتمندانه ای را به توسعه مدارس اسلامی اختصاص داد. در تمام این دوران دشوار، رژیم با چسبیدن به مذهب و توسعه بی وقفه موسسات آموزش دینی، فعالانه در تلاش برای مشروعیت بخشیدن به خویش بود. دانشگاه امام محمدبن سعود در ریاض، دانشگاه اسلامی مدینه، و دانشگاه ام القرا در مكه (حتی به ضرر مراكز دیگر) بیش از پیش بزرگ شدند. در سال 1986، بیش از 16000 تن از یكصد هزار دانشجو در پادشاهی عربستان سعودی، مشغول تحصیل در علوم اسلامی بودند. در اوایل دهه 1990، یك چهارم دانشجویان این كشور در موسسات دینی مشغول به تحصیل بودند. در واقع، قرار بود این نسل از دانشجویان، بوروكرات ها، افسران پلیس، قضات شریعت (حقوق) اسلامی یا واعظین آینده حدود 2000 مسجد این كشور شوند. رستاخیز هویت اسلامی، عربستان را در دهه 1980 درنوردید. لیكن، این جنبشی بر علیه رژیم نبود.
چندین گروه اسلام گرای غیر خشونت طلب نیز در همین دوران ریشه دواندند. از سوی دیگر، مجاهدین (چریك های) تازه بازگشته عرب افغان نیز فعالانه در این جنبش ها شركت داشتند. در دهه 1980، در حدود 12000 مرد جوان از عربستان سعودی برای جنگیدن با اشغالگران شوروی راهی افغانستان شدند، ولی شاید كمتر از 5000 تن از این افراد آموزش های درستی دیده و در جنگ ها شركت كرده بودند. با این حال، تمام این ها به منزله زمین های حاصلخیز و مناسبی برای رشد نارضایتی ها بودند. در عین حال، در جریان جنگ 1991-1990 خلیج فارس، یك جنبش اپوزیسیون اسلام گرای جدید رشد گسترده ای یافت. اعتراضات و توجیهات نظری این جنبش جدید، طنین اعتراضات گذشتگان را داشت.

جنبش اجتماعی اسلام گرا

همه جنبش های رنگ ووارنگ اسلام گرا در سه صفت كلیدی با یكدیگر مشترك اند.
اولاً، انتقاداتشان از رژیم در عین حال هم نمادین و هم واقعی اند. ثانیاً، همگی به قدرت پنهان ساختار اجتماعی، كه خود در آن نشو و نما یافته اند، كاملا واقفند. و ثالثاً، جملگی به افسانه غالب و رایج پیرامون تاسیس پادشاهی سعودی معترض اند. فعالین اپوزیسیون اتهاماتی را به رژیم و نیز مقامات مذهبی، دایر بر انحراف شان از صراط مستقیم، وارد می سازد. آن ها نه تنها از دست خاندان حاكم ال سعود خشمگین اند، بلكه روحانیون را نیز به دلیل سعی در مسلمان جلوه دادن حكام این كشور مورد سرزنش قرار می دهند. زمانی (در سال های 1997 و 1999) یكی از فعالین اسلام گرا به من گفت كه، ما باید دنباله روی اسلام حقیقی، آن گونه كه پیامبر و یارانش از آن می فهمیدند، باشیم نه چیزهایی كه این ملایان فاسد بر زبان می آورند. دیگری اضافه كرد كه، امروز، وهابیون در عربستان سعودی هیچ سخنی از نیاكان مان بر زبان نمی آورند، مبادا كه گزافه گویی هایشان درباره سروری خاندان حاكم و لزوم اطاعت بی چون وچرا از آن ها نقش برآب شود. اگر به منابع گذشتگان خویش بنگریم، خواهیم دید كه پیشینیان ما طرفدار اطاعت كوركورانه از حاكم غیرعادل نبودند، بلكه سركشی بر علیه آن را تشویق هم می كردند. این گونه آثار و مكتوبات موقعیت ال سعود را متزلزل می سازند، و لذا خود را راحت كرده اند و حرفی از آن ها نمی زنند .(!) دومین رشته پیوند دهنده عناصر جنبش به یكدیگر، آگاهی از قدرت نهفته در ساختار اجتماعی موجود است. بسیج هر جنبش اپوزیسیونی در زیر سرنیزه رژیم های مستبد، كاری است بسیار دشوار. اما، در كشوری چون عربستان سعودی كه بخش درخورتوجهی از درآمد نفتی اش صرف ایجاد دستگاه اطلاعاتی بسیار عریض و طویل و عملاً اعلام وضعیت جنگی، به منظور منكوب كردن اپوزیسیون احتمالی در آینده شده، موضوع از این هم پیچیده تر می شود. این تنگناها، با نگرانی عمومی و بسیار فراگیر افراد از برملا شدن نحوه زندگی خصوصی و خرده گیری از رفتارهای اجتماعی شان درهم آمیخته اند. این نگرانی ها، كه هیچگاه برطرف نیز نمی شوند، مانعی جدی بر سر راه هر اقدام جمعی اند.از سوی دیگر، احترام و اهمیتی كه اجتماع برای اجماع قایل است، انسجام دگراندیشان و ناراضیان را امری ضروری می سازد. در حال حاضر، سه شكاف عمده در جنبش اسلامی به چشم می خورد:
شكاف بین شیعیانی كه در نتیجه اعلام عفو دولت به كشور بازگشته اند، وكسانی كه هنوز در خارج به سر می برند و به مبارزه ادامه می دهند؛ اختلاف و شكاف بین سعدالفقیه و محمدالماسری؛ و بین خالدالفواد و اسامه بن لادن. تاكنون، وجود این اختلافات كوچك بین افراد انعكاس بدی را در جنبش اسلام گرای عربستان سعودی به دنبال داشته است.
سومین رشته پیوند بین عناصر درون جنبش، نقد روایت تاریخی رسمی بنیانگزاری پادشاهی سعودی است، كه خاندان حاكم همواره تلاش كرده آن را به عنوان یك واقعیت تاریخی جلوه دهد. اسلام گرایان، با ذكر جزئیات و استفاده از نمادهای فرهنگی و زبانی، روایات تاریخی دیگری را نقل كردند، كه به سرعت به میان مردم (صرفنظر از طبقه اجتماعی، مناطق جغرافیایی، جنسیت و موقعیت اجتماعی) راه یافت. روایت غالب، در كتب درسی تاریخ و رسانه های دولتی نقل می شود. این، داستان تاریخ باشكوه تشكیل دولت با رهبری خردمندانه بنیانگزار آن عبدالعزیز است، كه گویا قبایل و مناطق جغرافیایی گوناگونان را با یكدیگر متحد ساخت. او با تمام قبایل شكست خورده پیوند زناشویی برقرار كرد، تا احساس یكی بودن بین اعضای قبایل را بپروراند و همگان خود را جزء یك ملت واحد بدانند. ال سعود، اسلام را با آغوش باز پذیرفت.
روایات دیگری هم وجود دارند، كه با وضوح تمام به واقعیت های تاریخی اشاره می كنند. در این روایات، بیشتر صحبت از توافق بین عبدالعزیز و نمایندگان خانواده های بزرگ نجد و حجاز، ملاقات های تاریخی بین عبدالعزیز و روحانیون، و ملاقات بین عبدالعزیز و اشراف حجاز است، كه جملگی با تفاهم متقابل و پذیرفتن چیرگی خاندان حاكم و برقراری روابط طبیعی بین دولت و شهروندان آزاد، مذهب و جامعه -و از جمله قایل شدن تمایز بین حوزه های عمومی و خصوصی- همراه بودند.
متاسفانه، تمام این جنبه های مثبت، در سالیان اخیر به كناری گذاشته شدند.

چندین نوع روحانی

در پی جنگ خلیج، روحانیت منصوب شده از سوی دولت تا اندازه ای تضعیف گردید. بدین ترتیب، جا برای روحانیون مردمی، كه زبان گویایی نیز داشتند، باز شد. تفاوت بین مقامات اسلامی رسمی و رهبران مردمی اسلام بسیار زیاد بود. به گفته یكی از ناراضیان، روحانیون قدیمی معتقدند كه حاكم نماینده و جانشین خدا بر روی زمین است. لازم نیست ارشاد حكام، تنها در خلوت و پشت درهای بسته صورت گیرد.
روحانیون جدید اندیشه جانشینی خدا را رد می كنند. به نظر آن ها وظیفه روحانیت انتقاد از حكام و تلاش برای تغییر اوضاع است. این روحانیون صحبت از اصرافكاری و بی پروایی در مخارج حكومت می كنند. آن ها بر این واقعیت انگشت می گذارند، كه علیرغم هزینه های هنگفت نظامی هنوز كشور فاقد یك نیروی نظامی كارآمد است.
هنگامی كه روحانیت رسمی اقدام به صدور فتوایی برای توجیه حضور سربازان ایالات متحده در خاك عربستان سعودی (با استفاده از واژه های اسلامی) نمود، رهبران روحانی مردمی ضدفتواهایی دادند و حضور سربازان آمریكایی در میهن شان و توجیه آن با استفاده از اشارات و عبارات مذهبی را محكوم نمودند. این ضدفتواها، بسیار بیشتر از فتوای رسمی، نظر و حمایت مردمی را به خود جلب كرد. در عین حال، اسلام گراها شاه فهد را به انحراف از صراط مستقیم دین مبین اسلام متهم می ساختند، و او را به دلیل رفتارهای شخصی، روش حكومت كردن، سیاست های داخلی و خارجی (و البته تصمیم اخیرش دایر بر اجازه دادن به سربازان آمریكایی برای مستقر شدن در خاك عربستان سعودی) محكوم می كردند. اما، در پی این كشمكش ها، شیوخ پرنفوذی چون سلمان العوده و صفرالحوالی بازداشت، وبسیاری نیز ممنوع الوعظ گردیدند. در گرماگرم این جوش و خروش چندین عریضه تقدیم شاه فهد گردید، كه در آن ها امضا كنندگان خواستار اصلاحات ساختاری در پادشاهی سعودی شده بودند. مناظرات و بحث های سیاسی به كلی رنگ عوض كردند. پیش از جنگ، تنها می شد به طور خصوصی و در صحبت های تك نفره از دولت انتقاد نمود.
ولی، حالا دیگر این بحث ها، بیشتر به صورت مكتوب و مستند به امضا، به سطح جامعه راه می یافت. پرنفوذترین عریضه ها، از آن اپوزیسیون روحانیت سنی بودند.
خاندان ال سعود مشروعیت خویش را بر پیروزی در فتوحات نظامی دهه های 1920 و 1930، و اتحادش با مقامات مذهبی مبتنی می سازد.
حاكمیت ال سعود، نوعی همزیستی، نه چندان آسان، با روحانیون مسلمان است. این روابط باز می گردند به اتحاد بین محمدبن عبدالوهاب و محمدبن سعود در سال 1744، كه در واقع نوعی درهم آمیختگی مشروعیت مذهبی و قدرت نظامی بود. اخلاف الوهاب همچنان بر موسسات مذهبی رسمی كشور تسلط دارند. روحانیت رسمی به مناسبت های گوناگون فتواهایی صادر می كند، كه جملگی توجیه سیاست های ال سعود با واژه ها و عبارات اسلامی اند، حتی اگر این سیاست ها از سوی مردم مورد سرزنش قرار گرفته باشند .
در بهار 1991، 453 دانشجوی علوم دینی، قاضی شرع و اساتید مدارس دینی عرض حالی را امضا كردند، كه با صدای بلند خواستار بازگشت به ارزش های اسلامی بود. در این عرض حال 12 مورد اصلاح سیاسی -منجمله تشكیل مجلس شورا، قضاوت عادلانه، توزیع مجدد ثروت، پایان دادن به فساد حاكمان و الویت دادن به قوانین و مقررات- پیش بینی شده بود. حكومت تكان خورد، چه برای نخستین بار در یافت كه اگر قرار است مردم پشتیبانش باشند، لازم است به این تغییرات گردن نهد. خاندان حاكم نه تنها نگران محتوای این عرضحال بود، بلكه نحوه انتشار و دست به دست شدن آن در مدارس و مساجد نیز مایه تشویش خاطرش شد. شواریعالی مدرسین ، تشكیلات متشكل از نخبگان روحانیت رسمی، انتشار آن را به بهانه زیر پا گذاشتن اصل خصوصی بودن بحث های سیاسی در كشور عربستان سعودی ممنوع اعلام كرد. در جولای 1992، یكصد و هفت دانشجوی مذهبی سندی را به نام ارشادات ( تذكرات النصیحه ) خطاب به شاه فهد امضا كردند، ولی وی از پذیرفتن این سند 46 صفحه ای امتناع ورزید. این ارشادات حتی از آن عرض حال، گستاخانه تر و مبارزه جویانه تر بود. لحن این سند بسیار صریح و بی پرده، و اتهامات با ذكر نام و نشان دقیق متهم كنندگان عنوان شده بودند. ملتجیان، از هرج و مرج كامل حاكم بر اقتصاد و جامعه، رشوه خواری گسترده، پارتی بازی و ضعف و كندی كار دادگاه ها (و در واقع كلیه جنبه های سیاست داخلی و خارجی كشور) می نالیدند و خواستار به كار بستن موبه موی قوانین شرع بودند. این تنها اسلام گرایان سنی نبودند كه خواهان اصلاحات اساسی بودند. جنبش اصلاح طلب شیعیان (سازمانی فراگیر، كه چندین گروه اپوزیسیون شیعه را درمی گیرد، و برای حفظ و رعایت حقوق اقلیت شیعه در عربستان سعودی مبارزه می كند) نیز خواهان تشكیل شورای مشورتی با شركت نمایندگان این جامعه است. جامعه تجار و كسبه نیز در به اصطلاح عریضه لیبرال خویش درخواست اصلاحات ساختاری را نمود. چهل بانو، راننده هایشان را از اتومبیل هایشان بیرون انداختند، و خود سوار بر آن ها به خیابان های ریاض ریختند.
رژیم ال سعود، در همان حال كه منكر وجود هرگونه جنبش اپوزیسیونی بود، به فوریت از هوادارنش خواست كه ناراضیان و دگراندیشان را در همه جا سركوب كنند. در سال 1993، تلاش های سازمان یافته ای برای پراكندن پیام های مخالفین صورت گرفت.
تظاهرات گسترده چندی (كه در رژیمی استبدادی چون عربستان سعودی امری غیر معمول است) برپا شدند، و تظاهركنندگان شعارهایی به نفع آزادی شیوخ زندانی سردادند. یكی از مهم ترین این تظاهرات در سپتامبر 1994 در قلب سرزمین حامیان سنتی خاندان سلطنتی(بوریده)، صورت گرفت. لیكن، در درون این جنبش اسلام گرا، كسانی هم بودند كه موافق با برگزاری چنین تظاهراتی نبودند. برخی، زمان یا دلیل برگزاری آن را مناسب نمی دانستند. اما، دیگران برعكس به این آتش دامن می زدند.
اختلاف نظر بر سر تظاهرات بوریده، در واقع، بازتاب و تظاهری از شكاف و اختلاف در بین اصلاح طلبان و رادیكال ها در درون جنبش بود. رادیكال ها طرفدار اعمال جدی تر و خشن تری بودند. این شكاف هنوز هم وجود دارد.

آثار و عواقب درازمدت اسلام گرایی

سه سال پیش، بسیاری اسلام گرایی را در عربستان یك جنبش شكست خورده یا تنها خیزشی موقت در نتیجه آشوب حاصل از جنگ خلیج فارس تصور می كردند.
ناظرین چنین استدلال می كردند كه دیگر خبری از شیوخ و ناراضیان نیست، چرا كه اسلام گرایان سركوب و یا ناچار به همكاری با رژیم سعودی شده اند. ولی، این نقطه نظر كاملا اشتباه بود. كسانی كه مرتكب این اشتباه شدند، در واقع معیار نامناسبی را برای ارزیابی برگزیده بودند. آن ها سقوط رژیم را تنها معیار موفقیت جنبش تلقی می كردند. در عمل، اما، فشارهای اسلام گراها به رژیم عربستان سعودی گام های بلندی را به سوی اصلاحات موجب شده اند. قطعاً، فهد بدون فشار از ناحیه اسلام گراها اقدام به تاسیس شورای مشورتی یا شوراهای ولایتی در سال 1992 نمی نمود (وی از سال 1975 مرتبا قول انجام این كار را می داد). بعدها، تعداد اعضای این شورای مشورتی از 60 تن به 90 تن افزایش یافت. ولی پاسخ بسیار بطی و گام به گام وی به نارضایتی های عمومی، در اوایل دهه 1990، كسی را راضی نكرد.
وی، یك شورای مشورتی بدون قدرت قانونگذاری منصوب، و قدرت بیشتری به حكومت های ولایتی (كه در واقع عرصه جولان اعضای خانواده سلطنتی اند) اعطا نمود. این به اصطلاح اصلاحات برخی را نومید و برخی دیگر را خشمگین نمود. در واقع، اصلاحات مذكور، به جای گسترده تر كردن مشاركت مردمی، تنها محوریت خانواده حاكم ال سعود در حیات سیاسی كشور را تقویت و تحكیم نمود. مهم تر از همه این كه، اگر قدرت اسلام گرایان در عربستان سعودی نبود، شاهزاده عبدالله، ولیعهد كنونی این كشور، دوران دشواری را برای تحكیم و تثبیت موقعیت خویش در منازعات بر سر جانشینی با شاهزاده سلطان (نفر دوم در سلسله مراتب پادشاهی) و برادرانش، پس از سكته مغزی شاه فهد در 1995، در پیش رو داشت. قطعاً عبدالله امتیازاتی ظاهری به اسلام گراها خواهد داد، تا خاندان سلطنتی را از گزند محفوظ دارد. وی، از هم اكنون نیز شروع به شنیدن صدای معترضین كرده، و به روحانیون مردمی اجازه اظهار نظر می دهد. همچنین، در تلاش است كه بر رفتار سخت گیرانه برخی از شاهزادگان مانع و مهار بگذارد. به علاوه، گزارش شده كه سعی می كند دخالت هایشان در امور نفتی را محدود نماید. در تابستان 1999، عبدالله شماری از مقامات مذهبی را به نزد خویش فراخواند، و به آن ها هشدار داد كه در جمله پردازی هایشان كاملا محتاط باشند، احساساتی نشوند و اجازه ندهند دیگران آن ها را تحریك كنند . وی، آن ها را به پرهیز از هر گونه گزافه گویی و سنجیدن سخنانشان، پیش از ادای آن ها فراخواند. اسلام گراها، موفق به در دست گرفتن گفتمان حاكم در عربستان سعودی شده اند. مبارزات جنبش اسلام گرا، سخن گفتن از مسایل مبتلابه اجتماع را مجاز و ممكن ساخت، دستاوردی كه در شرایط استبدادی حاكم بر این سرزمین یك موفقیت بزرگ به شمار می رود. در واقع، روحانیون با تقدیم توصیه نامه النصیحه به شاه فهد، گفتمان سیاسی در عربستان سعودی را عمیقا دستخوش دگرگونی ساختند. این یك عمل جمعی بود، كه مقامات ناچار به جدی گرفتن آن شدند. النصیحه مردم را مجاز و محق دانست كه به گفتگو درباره سیاست و دین در عربستان سعودی بپردازند، حقی كه از دیرباز از آن ها دریغ می شد. برای نخستین بار واژه مجاز با این مفهوم جدید وارد واژه نامه اسلامی گردید. النصیحه ، حق آزادی شناخت ، و در واقع آزادی بیان، را برای شهروندان عادی سعودی به رسمیت شناخت. روحانیون مردمی، خطر بیان سخنان را از زبان كسانی كه بسیار مشتاق سخن گفتن اند به جان خریدند، و در واقع خود را سپر بلای مردم كردند. بدین ترتیب، النصیحه زبان گویای مردم عادی سعودی شد. اسلام گراها با تذكر حق نصیحت كردن حاكمان (یعنی همان ارشادات )، كه ریشه در سنت اسلامی دارد، درهای نقد و انتقاد را در پادشاهی گشودند. اگر بخواهیم موفقیت جنبش را با تغییر رژیم بسنجیم، ممكن است چنین نتیجه گیری كنیم، كه اسلام گراها در عربستان سعودی شكست خورده اند. لیكن، اگر معیار اندازه گیری ما، گفتمان و معنای واقعی تحولات و رویدادهاست، در این صورت باید گفت كه اسلام گراها بی چون و چرا موفق بوده اند. بیشتر بحث ها در عربستان سعودی امروز، حول محور پی ریزی مفهوم ملت منسجم دور می زنند. امروزه، مردم درباره واژه ها و معانی آن ها و حق خویش برای سخن گفتن از چنین مباحث حساسی بحث می كنند. عمده این بحث ها، حول محور معانی سعودی بودن و شهروند بودن دور می زنند. بدین ترتیب، اسلام گراها گفتمان ملی با موضوع معنا و مفهوم روابط بین دولت و شهروندان، از یك سو، و دین و دولت، از دیگر سو، را آغاز كرده اند.

اصلاحات معنادار

اسلام گراها در خلا نیستند؛ آن ها روابط بسیار نزدیكی با بافت شبكه ای قبیله ها، نواحی جغرافیایی، و اقتصادهای محلی دارند، و در عین حال صریح اللحجه ترین و قوی ترین نیروی اجتماعی در عربستان امروز به شمار می روند. این نیروی اجتماعی،در مقایسه با نیروهای اجتماعی دیگر، از سازماندهی و انسجام بیشتری در برابر دولت و در دفاع از منافع خویش برخوردار است. حتی اگر كسانی با استراتژی و اهداف جنبش های اپوزیسیون موافق نباشند، باز هم بر سر اعتراض به وضع موجود، به ویژه درخواست رعایت نظم و قانون یكدل و یكزبان اند. در واقع، اسلام گراها زبان گویای اعتراضات بسیاری از مردم اند. سازهای مخالفی هم وجود دارند، چرا كه ساختار انحصاری قدرت دولتی قادر به بازتاباندن تنوع واقعی موجود در مردم این كشور نیست. عربستان سعودی، برخلاف تصاویر رایج از آن در غرب، از نظرهای قومی، دینی و یا ایدئولوژیكی به هیچ وجه كشور یكدستی نیست. شیوه های عمل به اسلام در این كشور بسیار متنوع اند -از جمله سیستم رسمی (ارتودوكسی) وهابی (كه جریان مذهبی اصلی [ سنی] را شامل می شود، و خواهان انجام اصلاحات در دولت است)؛ اقلیت شیعیان؛ صوفیان، كه در سرتاسر حجاز پراكنده اند؛ و، مهم تر از همه، اپوزیسیون سنی سلفی (سلفیون، مومنینی هستند كه به شیوه نیاكان خویش[یعنی یاران پیامبر اسلام] زندگی می كنند، و از جمله رساترین صداهایی هستند كه هم اكنون در عربستان سعودی به گوش می رسند). دخالت دادن مردم در امور دینی، سیاسی و اجتماعی امری به غایت مهم است. بوروكراسی دینی، كه روز به روز فربه تر می شود، باید اصلاح شود تا بتواند تنوع مذهبی كشور را بپذیرد نه این كه تنها پذیرای موحدین باشد. همین طور، مواضع سیاسی رسمی (از محلی گرفته تا در سطح ملی) باید اجازه برخاستن صداهای گروه های قومی، هویت ها و ایدئولوژی های گوناگون دیگر را بدهند. اصلاح موسسات سیاسی و دینی، موجبات مدارای بیشتر را در سطح جامعه سعودی فراهم خواهد آورد.
از نقطه نظر اقتصادی، همان گونه كه خاندان حاكم بر عربستان سعودی نیز به خوبی بر این امر واقف است، اقتصاد داخلی باید متنوع، خصوصی و محلی و بخش خصوصی همزمان حمایت و به چالش طلبیده شود. بدین معنا كه، به ویژه در مواجهه با سرمایه گذاری مستقیم خارجی به قیومیت سازمان جهانی تجارت، مورد حمایت قرار گیرد؛ و در عین حال، وادار به به كارگیری نیروی كار سعودی (كه طبیعتا گرانتر است) شود. دیری است كه دولت برخورد با بخش خصوصی را به تعویق انداحته و دلیلش هم این است كه طبیعتا انتظارات باید دوطرفه باشند: اگر قرار بر این است بخش خصوصی از كار گرانقیمت تر استفاده كند، مسلما آن ها نیز اصرار به شفافیت در عقد قراردادها، داشتن نمایندگانی در صحنه سیاسی و اعمال محدودیت ها در فعالیت های شاهزادگان در قلمرو تجارت خواهند نمود. از نقطه نظر بین المللی، حفظ پایگاه های ایالات متحده در عربستان سعودی باید مورد تجدید نظر قرار گیرد. این پایگاه ها، بدین دلیل در آن جا هستند، كه صدور نفت ارزانقیمت به ایالات متحده و متحدینش را تضمین كنند. با این حال، استفاده كامل از پایگاه های مذكور هیچگاه مقدور نبوده است (به عنوان مثال، ایالات متحده موفق نشد كه در جنگ افغانستان از آن ها استفاده كند). این دور باطلی است، ولی گزینه های دیگری (عمان، بحرین، تركیه) نیز برای ایالات متحده مهیاست.
بالاتر از هر چیز این واقعیت است، كه اعراب سعودی در پی حكومتی فراگیرترند، كه شمار بیشتری از مردم این سرزمین را نمایندگی كند. آن ها خواهان آزادی بیان و اجتماعات اند، و می خواهند در توسعه كشور خویش -به ویژه تامین نیازهای آموزشی، بهداشتی، اشتغال و زیرساخت های كشوری كه جمعیت اش در حال رشدی بسیار سریع است- مشاركت داشته باشند. مردم این كشور دوست ندارند منابع ملی شان را صرف خرید اسلحه از ایالات متحده كنند، معاملاتی كه هیچ كنترلی بر آن ها ندارند.

پی نوشت:

۱. كسانی كه من از آن ها نقل قول كردم عبارت بودند از خالد الفائز ( كمیته ارشاد و اصلاح )، سعد الفقیه ( كمیته اصلاحات اسلامی در عربستان ) و محمد الماسری ( كمیته دفاع از حقوق مشروع )

گون اوكرولیك / ترجمه: ع. فخریاسری
*پروفسور علوم سیاسی دانشگاه آركانسو
منبع : خردنامه همشهری شماره 73


more post like this