حديث خداوند،
سخن گفتن از امام صادق (ع) زمان بسيار طولانى و نگاهى بسيار عميق را مي‌طلبد؛ زيرا اين امام بزرگوار دنياى اسلام را از علم و حركت و آگاهى و تقواى خود سرشار ساخت و مسلمانان با تكيه بر علم آن حضرت توانستند براى تمام مسائلى كه با آنها روبرو مي‌شدند پاسخى بيابند و براى مشكلات فكرى و اعتقادى و احكامى و زندگى خود راه حلى پيدا كنند.
آن گونه كه سيره آن حضرت به ما مي‌گويد، امام صادق (ع) تقريباً از تمامى مسائل رايج در جامعه اسلامى براى ما سخن گفته است. از اين رو وقتى به احاديث روايت شده از آن حضرت نگاه مي‌كنيم، مي‌توانيم سيماى واقعى جامعه آن روز را با همه قضايا و مشكلات و اهتماماتش در ذهن خود ترسيم كنيم. براى آينده خود نيز مي‌توانيم خطوط مستقيمى را ترسيم نمائيم تا مسلمانان با بهره‌مندى از اسلامى ناب و بي‌پيرايه راه هدايت را درپيش گيرند. اهل بيت (ع) توانستند با استفاده از فهم خود از اسلام، دينى خالص را براى ما تجسّم كنند. مذهب شيعه به امام صادق(ع) نسبت داده مى شود ولى بايد بدانيم كه مذهب اهل بيت(ع) به امام خاصى مربوط نمي‌شود؛ زيرا كلام آنان يكى است و آخرين آنان همان چيزى را مي‌گويد كه اولين‌شان آن را گفته است. سخن ائمه(ع) تداوم سخنان پيامبر(ص) و شاخه‌اى از كلام گهربار آن حضرت است. زيرا ائمه(ع) امناى دين پيامبر و جانشينان او در بين امت اسلامى هستند. آنان دين اسلام را براى مردم توضيح مي‌دهند و با شيوه‌هاى گوناگون و متفاوت، مردم را به اسلام نزديك مي‌سازند. بنابراين سخنان آنان هيچگاه جداى از سرچشمه زلال و پاك كلام پيامبر(ص) نيست. آنان در همه گفته‌ها و كردارهاى خود از عصمت الهى برخوردارند و هرگونه خطا و غفلتى در وجود آنان راه ندارد. امام صادق(ع) به همين مسأله اشاره مي‌كند و مي‌فرمايد: «حديثى حديث أبى و حديث أبى حديث جدّى و حديث جدى حديث الحسين و حديث الحسين حديث الحسن و حديث الحسن حديث أميرالمؤمنين و حديث اميرالمؤمنين حديث رسول الله(ص) و حديث رسول الله قول الله تعالي»[1]
براين اساس مذهب فقهى امام صادق(ع) با مذهب فقهى سائر ائمه معصومين(ع) هيچ تفاوتى ندارد. زيرا آنان از قاعده واحد سرچشمه مي‌گيرند و كارشان مثل مجتهدين نيست كه ممكن است درست باشد يا اشتباه كنند؛ زيرا آنان در گفته‌هاى خود معصوم هستند. بنابراين مذهب همه آنان همان مذهب اهل بيت است كه از قرآن و سنت سرچشمه مي‌گيرد.

ميراث گسترده
در مدرسه امام صادق(ع) به روى همه مردم باز بود و آن حضرت فرهنگ اسلامى را گستردگى و فراگيرى بسيارى بخشيد. آن حضرت براى مدت زمان معيني، از مسجد كوفه به عنوان كلاس درس استفاده نمود. در اين باره حسن بن على الوشّاء كوفى از بزرگان راويان حديث مي‌گويد: «در اين مسجد نه صد شيخ را درك كردم كه هر كدام مي‌گفتند: جعفر بن محمد مرا حديث كرد.»[2] نويسندگان تعداد شاگردان آن حضرت را كه مورد مراجعه مردم بودند و مردم از ايشان حديث روايت مي‌كردند، چهار هزار نفر ذكر كرده‌اند. در اين زمينه شيخ مفيد مي‌گويد: «به اندازه‌اى مردم از علوم آن حضرت نقل كرده‌اند كه سخنانش توشه راه كاروانيان و مسافران و نام ناميش در شهر و ديار زبانزد و مردمان گشته و از هيچ يك از اين خاندان و علما و دانشمندان، بدان اندازه كه از آن حضرت حديث نقل شده است از ديگران بهره‌گيرى نكردند. زيرا اصحاب حديث كه نام روايان ثقات آن بزرگوار را جمع كرده‌اند با اختلاف در عقيده و گفتار، شمار آنان به چهار هزار نفر مي‌رسد.»[3]
سيد على مير هندى در اين زمينه، در حالى كه درباره دوران امام صادق(ع) حرف مي‌زند مي‌گويد: «كسى كه حركت آزاد انديشى را رهبرى كرد نواده على بن أبى طالب(ع) است كه به صادق موسوم مى باشد. او مردى با انديشه‌اى باز و خردى ژرف بود كه علوم عصر خود را لبريز ساخت. در واقع او اولين كسى است كه مكاتب فلسفى مشهور در اسلام را تأسيس كرد و فقط مؤسسان مذاهب فقهى در حلقه درس او حضور نداشتند؛ بلكه دانشجويان فلسفه و فلسفه دانان از نواحى دور براى كسب فيض به محضر آن حضرت مي‌شتافتند.»
وقتى مي‌خواهيم به شخصيت امام صادق(ع) بپردازيم، نيازمنديم كه ببينيم علماى هم عصر آن حضرت كه ديدگاه و مذهب يكسانى با آن بزرگوار نداشته‌اند درباره آن بزرگوار چه نظرى داشته‌اند. با اين كار در پى بزرگتر كردن آن حضرت نيستيم؛ زيرا امامت راز عظمت و بزرگى اوست. امامت نشانگر لطف الهى به او و مواظبت خداوند از ايشان است؛ زيرا او حجت خداوندى بر بندگانش است. هيچگونه مبالغه‌اى نيز در كار نيست. بلكه مي‌خواهيم از اين طريق بفهميم كه امام صادق(ع) چگونه توانست علي‌رغم اختلافاتى كه مردم درباره امامت او داشتند، عظمت، علم و ارزشهاى متبلور در وجود خود را بر همه مردان روزگار خويش بقبولاند. مالك بن أنس مي‌گويد: «چشمى نديده و گوشى نشنيده است و بر قلب بشرى خطور نكرده است كه از نظر فضيلت و علم و عبادت و تقوا كسى بهتر از جعفر صادق باشد.»[4]
از ابو حنيفه درباره فقيه‌ترين مردمان زمانه سؤال شد. جواب داد: «جعفر بن محمد»[5] او درباره امام صادق(ع) مي‌گفت: «آيا داناترين مردم، داناترين آنان به اختلاف مردم نيست.»[6] منصور خليفه عباسى از ابوحنيفه خواست كه با امام صادق(ع) مناظره كند. به او گفت: اى ابوحنيفه! مردم شيفته جعفر بن محمد شده‌اند. پس مشكل‌ترين مسائل خود را آماده كن. ابو حنيفه گويد: چهل مسأله براى منصور آماده كردم. منصور كسى را دنبالم فرستاد. بر او وارد شدم در حالى كه جعفر در سمت راست او نشسته بود. وقتى چشمم به آن حضرت افتاد، هيبت او مرا گرفت در حالى كه از ناحيه منصور چنين حالتى به من دست نداد. بر او سلام كردم و او به من اشاره كرد و من نشستم. منصور به من اشاره كرد و گفت: اى ابا عبدالله! اين ابوحنيفه است. فرمود: آرى او را مي‌شناسم. سپس منصور متوجه من شد و گفت: اى ابو حنيفه! مسائل خود را با ابوعبدالله در ميان بگذار. من مطرح مي‌كردم و آن حضرت پاسخ مي‌داد و مي‌فرمود: شما چنين مي‌گوئيد و اهل مدينه چنين مي‌گويند و ما چنين مي‌گوييم. گاهى نظر ايشان موافق ما بود و گاهى موافق اهل مدينه و گاهى با هر دو مخالف بود. تا اينكه هر چهل مسأله را مطرح كردم و از آنها چيزى باقى نماند.»[7]
أبو نعيم اصفهانى متوفاى سال 430 ه‍ امام صادق(ع) را چنين وصف مي‌كند: «امام ناطق و پيشگام ابو عبدالله جعفر بن محمد الصادق است كه روى در عبادت و خضوع داشته و انزوا و خشوع را برگزيده است و رياست و شلوغى را دوست ندارد. تعدادى از تابعين از جعفر روايت كرده‌اند كه يحيى بن سعيد انصارى و ايوب سجستانى و أبان بن تغلب و أبو عمرو بن علاء و يزيد بن عبدالله بن هاد از جمله آنانند. و مالك بن أنس و شعبة بن حجّاج و سفيان ثورى و ابن جريح و روح بن قاسم و سفيان بن عيينة و سليمان بن بلال و اسماعيل بن جعفر و حاتم بن اسماعيل و عبدالعزيز بن مختار و وهب بن خالد و ابراهيم بن طمحان از جمله ائمه و بزرگان از او حديث نقل كرده‌اند و مسلم ابن حجاج در صحيح خود به حديث آن حضرت استدلال كرده است.»[8]
در تواريخ آمده است كه ابن عقدة كتاب رجالى را به رشته تحرير در آورد و در آن نام كسانى را كه از امام صادق(ع) روايت كرده بودند ثبت نمود. حفص بن غياث وقتى از امام صادق(ع) حديث نقل مي‌كرد و مي‌گفت: «بهترين جعفرها، جعفر بن محمد مرا حديث كرد.» على بن غراب نيز مي‌گفت: «جعفر بن محمد راستگو مرا چنين حديث كرد.»[9]
نوح بن درّاج به ابن أبى ليلى گفت: «آيا شده است كه به خاطر حرف يك نفر از حرف خود بگذرى و به خاطر حرف يك نفر قضاوتى را تكرار نمايي؟ گفت: نه، مگر براى يك نفر. گفته: او كيست؟ گفت: جعفر بن محمد.»[10]
هيچگاه كتابهاى حديث و حكمت و زهد و موعظه از كلام آن بزرگوار خالى نيست و مي‌گويند: قال جعفر بن محمد الصادق(ع). نقاش، ثعلبي، قشيرى و قزوينى در تفسيرهاى خود از آن حضرت نقل كرده‌اند. در كتاب الحلية، الأبانة، أسباب النزول، الترغيب، الترهيب، شرف المصطفي، فضائل الصحابة، تاريخ طبري، بلاذرى و خطيب و مسند أبى حنيفه و لالكانى و قوت القلوب و معرفة علوم الحديث ابن البيع از آن حضرت ياد شده است.[11]
علم امام صادق(ع) به يك علم خاص محدود نمي‌‌شود. آن حضرت استاد جابر بن حيان در علم شيمى است كه از طريق او علم شيمى به اروپا راه پيدا كرد.[12]
از اينها فهميده مي‌شود كه امام صادق(ع) و پدرش امام باقر(ع) زمانه خود را لبريز ساختند و مدرسه حضرت صادق(ع) تمام جامعه مسلمين را در بر مي‌گرفت. چه آنانى كه به امامت آن حضرت اعتقاد داشتند و چه كسانى كه به امامت آن بزرگوار معتقد نبودند. شاگردان آن حضرت از همه مذاهب بودند. كتابهاى سيره روايت مي‌كند كه ابوحنيفه پيشواى مذهب حنفي، به مدت دو سال نزد آن حضرت تلمذ كرده است. او هميشه مي‌گفت: «اگر آن دو سال نبود، نعمان هلاك مي‌شد.»

امام صادق(ع) از ديدار با كسانى كه با او اختلاف نظر داشتند دلگير نمي‌‌شد. او عقل و قلب و علمى باز و گسترده داشت. از اين رو معتقديم كه همه عالمان مسلمان و همه طالبان علم و آگاهى _ حتى آنانى كه مسلمان نيستند – بايد از ميراث جاودانه امام صادق(ع) آگاهى داشته باشند؛ زيرا ميراث آن بزرگوار دايرة المعارفى است كه همه مسائل فردى و اجتماعى و سياسى انسان را در زندگى در بر مي‌گيرد. امام صادق(ع) آزاد انديش بود و انديشه به مردم مي‌بخشيد و از آنان مي‌خواست از هر چيزى سخن بگويند. او با همه مردم گفتگو مي‌كرد تا در سيره و حديث خودبر اين امر تأكيد كند كه انسان عالم بايد عقل و قلب و علم خود را به روى مشكلات، شبهات و عقايد مردمان ديگر باز كند. حتى اگر اين انسان‌ها با او اختلاف نظر مبنايى داشته باشند. زيد بن على شهيد بصورت خلاصه به اين مسأله اشاره مي‌كند و مي‌گويد: «در هر زمانى مردى از ما اهل بيت وجود دارد كه خداوند به وسيله او بر خلق خود استدلال مي‌كند و حجت زمان ما برادر زاده‌ام جعفر بن محمد است؛ هر كسى كه از او پيروى كند گمراه نشود و هر كسى كه با او مخالفت كند راه هدايت نپويد.»[13] زيد همان انقلابى شهيدى است كه بعضى از مردم – خصوصاً در يمن – قائل به امامت او هستند ولى على رغم اينكه بعضى از مردم قائل به امامت او هستند او هيچگاه خود را امام نمي‌‌دانست. زيد پيش از امام صادق(ع) به امامت برادر خود امام باقر(ع) اعتقاد داشت. او هنگام وفات به امام صادق(ع) وصيت كرد. وقتى زيد به شهادت رسيد، اين خبر به امام صادق(ع) رسيد و حزن شديدى ايشان را فرا گرفت كه [در سيماى آن حضرت] آشكار گرديد.[14]
با علم خود، زمانه را سرشار كرد. او از نظر فكرى به همه قضايايى كه در عصر او وجود داشت مي‌پرداخت و به يك جنبه محضر نمي‌شد. شهرستانى در كتاب الملل و النحل خود به همين مسأله اشاره مي‌كند و درباره آن حضرت مي‌گويد: «او داراى علم فراوان در دين و ادب و حكمت بالغه در [امر] دنيا و زهد بسيار در [امر] دين و پرهيز كامل در شهوات داشت.» وقتى مشكلات كلامى يا فلسفى يا فقهى يا تفسيرى پيش مي‌آمدند، سخن آن حضرت آغازيدن مي‌گرفت. آن حضرت شاگردان خود را وامي‌داشت كه هيچ سؤالى را بى پاسخ نگذارند، فرقى نمي‌كند كه اين سؤال را از چه كسى شنيده باشند يا چه كسى آن را مطرح كرده باشد. خواست آن حضرت اين بود كه امام يا عالم يا متفكر هر دوره به همه قضايايى كه در عصر او دامن زده مي‌شود بپردازد.
در اين باره يعقوبى در تاريخ خود مي‌گويد: «[امام صادق(ع)] برترين مردم و داناترين آنان به دين خدا بود. اهل علمى كه از او حديث شنيده بودند وقتى مي‌خواستند از او روايت كنند مي‌گفتند: فرد عالم ما را چنين خبر داد.»[15]
از اين رو هيچ انسان مسؤول نمي‌تواند در برابر چالشهاى فرهنگى كه به مصاف اسلام آمده‌اند، جريانهايى كه در برابر تحرك اسلام ايستاده‌اند و شرايط پيرامونى خود بي‌تفاوت باشد. عالم نبايد در جنبه خاصّى غرق شود بلكه بايد به همه جوانب بپردازد تا در اين باره حجّت را بر مردم تمام كند. از اين جهت امامان ما عصر خود را از داده هاى علمى خود سرشار مي‌كردند و به همه مسائل پاسخ مي‌دادند و براى حل كردن مشكلات – تا آنجايى كه شرايط به آنان اجازه مي‌داد _ كوشش مي‌نمودند. امام صادق(ع) ياران خود را در اين باره تشويق مي‌نمود و مي‌فرمود: «نيك نظر كنيد در چيزى كه ندانستن آن براى شما روا نيست و براى خود خير انديشى كنيد و بكوشيد در بدست آوردن چيزى كه ندانستن آن بهانه و عذر شما نشود؛ زيرا دين خدا اركانى دارد كه كوشش بسيار در عبادت با وجود جهل به آنها سودى نرساند و هر كه اين اركان را شناخت و معتقد و متدين بدانها شد، ميانه روى در عبادت به او زيان نزند و براى هيچ كسى راهى براى شناسايى اركان دين نيست مگر به يارى خداى عزّوجلّ.»[16]

امام گفتگو
امام جعفر صادق(ع) امام گفتگو بود. او در بيت الله الحرام مي‌نشست تا با بزرگان ملحدين كه الحاد فكرى داشتند و اسلام و اديان الهى را انكار مي‌كردند گفتگو كند. با خردى باز و سينه‌اى فراخ و آرامشى تمام با ايشان مي‌نشست. حتى اگر آنان از الفاظى درشت و خشن استفاده مي‌كردند و بعضى اعمال حج را مسخره مي‌نمودند، ولى امام صادق(ع) منتظر مي‌شد تا سخنانشان پايان يابد آن وقت برايشان استدلال مى نمود. اگر چه از روى عناد ممكن بود استدلال امام (ع) را نپديرند ولى استدلال امام آنان را به سكوت وا مي‌داشت.
در ارشاد شيخ مفيد آمده است: «ابن ابى العوجاء و ابن طالوت و ابن اعمى و ابن مقفع با چند تن از زنديقان، هنگام مراسم حج در مسجدالحرام گرد آمده بودند و امام صادق(ع) نيز در آن هنگام در مسجد بود و براى مردم فتوا مي‌داد و قرآن را برايشان تفسير مي‌‌نمود و از مسائل حج و احكام دين پاسخ مي‌داد. آن جمع به ابن ابى العوجاء گفتند: آيا مي‌توانى با مغلطه اين مردى را كه نشسته است محكوم كنى و از او پرسشى بكنى كه او را نزد آنانى كه دورش را گرفته‌اند رسوا كند؛ زيرا تو خود مي‌‌بينى كه مردم شيفته او گشته‌اند و او علامه زمان شده است؟ ابن ابى العوجاء به ايشان گفت: آرى . سپس پيش آمد و مردم را كنار زد و گفت: اى ابا‌عبدالله! همانا مجالس امانتهايى هستند و به ناچار هر كسى كه اندوه و عقده‌اى در در دارد بايد بيرون اندازد. آيا اجازه مي‌دهى من سؤالى بپرسم؟ حضرت فرمود: هرچه مي‌خواهى بپرس. ابن ابى العوجاء گفت: تا كى اين خرمنگاه را به پاى خويش مي‌كوبيد و به اين سنگ پناه مي‌بريد و اين خانه بالا رفته از آجر و كلوخ را مي‌پرستيد و مانند شترى كه رم كند به دور آن جست و خيز مي‌كنيد؟ تو رمز اين كار را بيان كن؛ زيرا تو بزرگ و اساس اين كار هستى و پدرت ريشه و پاِيه آن بود.
امام صادق(ع) به او فرمود: همانا كسى را كه خداوند گمراهش كرد و چشم دلش را كور كرد، حق را ناگوار داند و بدان پناه نبرد و شيطان صاحب اختيار و پروردگار او گردد، او را به منزلگاه هلاكت ببرد و باز نگرداند. اين خانه‌اى است كه خداوند بدان وسيله بندگانش را به پرستش وا‌داشته است تا با آمدن در اينجا، اندازه پيرويشان را آزمايش كند. از اين رو آنان را به بزرگداشت آن و زيارتش وادار كرده است و آن را قبله‌گاه نماز گزارانش قرار داده است. پس اين خانه مركزى براى بدست آوردن خشنودى خداست و راهى است كه مردم را به سر منزل آمرزش او مي‌رساند، بر ميزان معتدل كمال و جاى عظمت و جلال نصب شده است. خداى متعال دو هزار سال پيش از گستردن زمين آن را آفريد. پس سزاوارترين كسى كه از دستورش بايد پيروى شود و از نهى او خوددارى گردد، آن خدايى است كه ارواح و صورتها را آفريد.
ابن ابى العوجاء گفت : اى اباعبدالله سخنى گفتى و حواله به غائب دادي. امام صادق(ع) به او فرمود: چگونه غائب است كسى كه همراه خلق خود شاهد و گواه است و از رگ گردن به آنان نزديك‌تر مي‌باشد، سخن آنان را مي‌شنود و رازهاى دلشان را مي‌داند، جايى از او خالى نيست و جايى نيز به او مشغول نخواهد بود و به جايى نزديك‌تر از جاى ديگر نيست، آثار و نشانه‌هايش به وجود او گواهى مي‌دهند و كارهايش به وجود او راهنمايى مي‌كنند و آن كس كه خداوند او را به نشانه‌ها و معجزات محكم و برهان‌هاى آشكار برانگيخت _ يعنى حضرت محمد(ص) _ اين نوع پرستش را براى ما آورد و اگر درباره چيزى از كار او شك دارى از آن بپرس تا برايت روشن كنم.
ابن ابى العوجاء از سخن گفتن باز ماند و ندانست چه بگويد. پس از نزد آن حضرت برخاسته، به نزد رفقا و يارانش بازگشت. و[براى عذر تراشي] به آنان گفت: من از شما خواستم فرشى گسترده برايم بيابيد ولى شما مرا بر اخگرى سوزان نهاديد؟ رفقايش گفتند: ساكت باش. به خدا سوگند! با تحيّر و سكوتت ما را رسوا ساختي. ما امروز كوچكتر از تو در اين مجلس نديديم. ابن ابى العوجاء گفت: آيا با من چنين سخن مي‌‌گوئيد؟ او فرزند كسى است كه سر كسانى را كه مي‌بينيد تراشيده و به دست خود حاجيان را راهنمايى كرده است.»[17]
منكر خدايى از امام صادق(ع) پرسيد‍: چگونه مردم خدايى را مي‌پرستند كه آن را نمي‌بينند؟ فرمود: دلها با نور ايمان او را ديده‌اند و خردها با بيدارى حاصل از استدلالهاى روشن او را ثابت كرده‌اند و ديدگان با مشاهده نظم نيكو و استوارى جهان، پيامبران، نشانه‌هاى خداوند، كتابهاى آسمانى و محكمات به او بصيرت يافتند و علما بدون ديدن خداوند به مشاهده اين همه عظمت و بسنده كردند. سپس پرسيد: آيا او نمي‌تواند خود را بر ايشان ظاهر كند تا مردم او را ببينند و او را بشناسند و با يقين مورد عبادت قرار گيرد؟ فرمود: امر محال جوابى ندارد. پرسيد: از كجا پيامبران و فرستادگان را ثابت كرده‌اي؟ فرمود: و او صانع حكيم است، و جايز نيست كه آفريده‌هايش او را ببينند و يا او را لمس نمايند و نبايد با مردم بياميزد و مردم با او بياميزند و نبايد او با مردم محاجّه كرده و مردم با او محاجّه كنند، ثابت شده است كه او فرستادگانى در بين آفريده‌ها و بندگانش دارد كه آنان را به مصالح و سپس آمران و منافعشان كه باعث بقايشان شده و جلوى فنا و هلاكت آنان را مى گيرد راهنمايى كنند. سپس آمران و ناهيانى از ناحيه حكم عليم كه ثابت نشده است و با حكمت تربيت شده‌اند، از سوى او برانگيخته شده‌اند و به خاطر آفرينش و تركيب همسان با مردم، در احوالشان با ايشان شريك هستند كه از سوى حكيم عليم با حكمت و دلايل و برهان‌ها و شواهد تأئيد شده‌اند.[18]
پس امام صادق(ع) امانت‌دار رسالت است و اگر با سؤالهايى سخت در جنبه‌هاى اعتقادى و دينى و تفسير و باقى علوم و معارف روبه‌رو شود ناراحت نمي‌شود. به همين جهت عمرو بن أبى مقدام مي‌گويد: وقتى نگاهم به جعفر بن محمد افتاد دانستم كه از سلاله پيامبران است.[19]
خوب است اشاره كنيم كه آن حضرت به شاگردان خود منطق گفتگو را مي‌آموخت. مي‌دانيم كه در آن زمان بسيارى از قضات اهل سنت بودند و به امامت اهل بيت(ع) اعتقاد نداشتند ولى با اينحال هميشه از ياران امام صادق(ع) مسائلشان را مي‌پرسيدند. وقتى پاسخ سؤالهاى خود را مي‌گرفتند بدان حكم مي‌كردند. هيچ مشكلى در بين نبود، بلكه كنار يكديگر گرد مي‌آمدند و در همه مسائل فكري، دينى و اعتقادى با يكديگر گفتگو مي‌نمودند. از اين رو مي‌توانيم دريابيم كه حركت اسلامى آن زمان كاملاً جنبه وحدت گرايانه داشت و در جنبه‌هاى فرهنگى و فكرى كاملا رنگ همگرايى داشت. در آن زمان مسلمانان از يكديگر نمي‌ترسيدند. اگر اختلافاتى با يكديگر داشتند، صراحتاً مطرح مي‌نمودند و به زبان مي‌آوردند. مشكل حاكميت بود كه عنوان اسلامى داشت ولى در راه انحراف حركت مي‌كرد. امام صادق(ع) از اين ناحيه در رنج بود. حتى بعضى اوقات محصور مي‌شد. مورخان نقل كرده‌اند كه «منصور بارها قصد كشتن امام را كرد و مردم را از آن حضرت بازداشت، نگذاشت كه امام(ع) با مردم بنشيند. خيلى به آن حضرت سخت گرفت.»[20] ولى امام صادق(ع) توانست به يارى خداوند اين محاصره‌ها را بشكند. منصور به او نوشت: چرا مثل ساير مردم به ديدار ما نمي‌آيي؟ پاسخ داد: چيزى نداريم كه به خاطر آن از تو بترسيم و چيزى از كار آخرت نزد تو وجود ندارد كه به خاطر آن نزد تو بياييم و در نعمتى نيستى كه به تو تبريك بگوييم و آن را عذابى نمي‌ بينيم كه به واسطه آن به تو تسليت بگوييم. پس نزد تو چه كنيم؟ منصور به او نوشت: هم نشين ما شو تا ما را نصيحت كني. حضرت پاسخ داد: هر كس كه دنبال دنياست تو را نصيحت نمي‌كند و هر كسى كه دنبال آخرت است هم نشين تو نمي‌شود. پس منصور گفت: به خدا سوگند! جايگاه مردم را برايم مشخص كرد. كسانى را كه دنبال دنيا هستند از آخرت جويان جدا نمود. او از آخرت جويان است نه دنيا طلبان.[21]
باز به موضوع شاگردپرورى ايشان باز مي‌گرديم. او علم خود را به ايشان مي‌داد تا امت اسلامى از آنها استفاده كنند. در روايتى از امام صادق(ع) آمده است كه فرمود: «وقتى وفات پدرم نزديك شد فرمود: اى جعفر! تو را وصيت مي‌كنم كه به يارانم نيكى كني. گفتم: فدايت شوم! به خدا سوگند چنان از ايشان حمايت كنم كه اگر يكى از ايشان در مصر باشد چيزى را از كسى نپرسد.»[22] امام باقر(ع) از امام صادق(ع) مي‌خواهد كه مواظب يارانش باشد. امام(ع) به پدر پاسخ مي‌دهد آن چنان به آنان علم بياموزم كه نيازمند كسى نشوند. از اين سخن چه مي‌فهميم؟ امام صادق(ع) پيش از اينكه زمام امامت را به دست گيرد برنامه‌ريزى مي‌كند كه ياران پدر و ساير كسانى را كه با او زندگى مي‌كنند از از نظر علمى و فرهنگي ‌تربيت كند. يعنى آن چنان از علم برخوردار شوند كه نيازمند هيچ كسى نشوند. اين عالى ترين انواع برنامه‌ريزى براى غنى سازى فرهنگى مردم است. آن حضرت به اين بسنده نمي‌كند كه به پرسش‌ها پاسخ گويد بلكه مي‌خواهد از جميع جوانب ياران خود را فرا بگيرد تا علم خود را در اختيار ايشان قرار دهد و آنان نيز اين علم را در انديشه‌ها و خردهايشان متبلور كنند.
امام صادق(ع) اين را مي‌دانست. ابو صبّاح كنانى نقل مي‌كند: امام باقر(ع) به ابى عبدالله(ع) نگاه كرد و فرمود: اين را مي‌بيني، او جزو كسانى است كه خداوند عزّوجل فرموده است: «و نريد أن نمنَّ على الذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين»[23] امام باقر(ع) توانمندي‌هاى فرزندش امام صادق(ع) را مي‌دانست و از احساس مسؤوليت او كاملاً آگاه بود. زيرا به اعتقاد ما امامت فقط علم نيست كه آن را به مردم بياموزد بلكه مسؤوليتى در ادامه مسؤوليت رسول خدا(ص) است. ولى جنبه پيامبرى ندارد. امام از تمام دغدغه‌هاى اسلام و مسلمين آگاه است و در پى آن است تا زندگى را در راستاى اسلام اصيل متحول نمايد.
مشكل‌ترين مسائل به سوى آنان روان بود و مردم از جاهاى دور به مدينه مي‌آمدند تا مسائل خود را از امام صادق(ع) بپرسند. مرحوم سيد محسن امين به همين مسأله اشاره دارد: كلينى روايت مي‌كند كه ابن ابى العوجاء از هشام بن حكم پرسيد: آيا خداوند حكيم نيست؟ گفت: آري، خداوند حكيم‌ترين حاكمان است. گفت: درباره آيه شريفه «فانكحوا ماطاب لكم من النساء مثنى و ثلاث و رباع فأن خفتم ألّا تعدلوا فواحدة» برايم توضيح بده كه آيا اين دستور نيست؟ هشام گفت: آري. ابن ابى العوجاء گفت: پس درباره آيه شريفه: «و لن تستطيعوا أن تعدلوا بين النساء و لو حرصتم فلا تميلوا كلَّ الميل» برايم بگو كدام حكيمى اين گونه سخن مي‌گويد؟ هشام جوابى نداشت. به مدينه نزد امام صادق(ع) شتافت. امام فرمود: از هشام! وقت حج و عمره نيست؟ گفت: آري! فدايت شوم براى كار مهمى آمده‌ام. ابن ابى العوجاء سؤالى از من پرسيده است كه من پاسخى براى آن ندارم. فرمود: آن سؤال چيست؟ و هشام تمام ماجرا را براى امام صادق(ع) تعريف كرد امام صادق(ع) فرمود: اينكه خداوند مي‌فرمايد: « فانكحوا ماطاب لكم من النساء مثنى و ثلاث و رباع فأن خفتم ألّا تعدلوا فواحدة» درباره نفقه است. امام آيه «و لن تستطيعوا أن تعدلوا بين النساء و لو حرصتم فلا تميلوا كلَّ الميل فتذروها كالمعلقة» به معناى مهر و محبّت است. وقتى هشام اين پاسخ را به ابن ابى العوجاء داد گفت: به خداوند سوگند! اين مال خود تو نيست.»[24]
در راه دعوت، در عين حالى كه روش گفتگو را به ياران خود آموزش مي‌داد، آنان را از بكارگيرى جدال بر حذر مي‌داشت؛ زيرا مردم در روش جدال با استفاده از امور باطل به ساكت كردن طرف مقابل مي‌پردازند. امام صادق(ع) تأكيد مي‌نمود كه در دعوت به حق بايد از ابزارهاى حق استفاده كرد. در نتيجه‌گيرى نيز بايد حق اصل باشد؛ زيرا وقتى انسان از امور باطل در استدلال خود استفاده مي‌كند، معناى آن اين است كه در مقابله با چالشها حق دچار ضعف است. از اين رو براى اثبات درست بودن نظر خود دست به دامان باطل گرديده است.
به همين جهت مي‌بينيم كه امام صادق(ع) يكى از ياران خود را براى مجادله با يكى از مخالفان فرستاد. وقتى او به شيوه‌اى غير منطقى برطرف مقابل پيروز شد امام(ع) كار او را نقد كرد و فرمود: «تو حق را با باطل در آميختي، در حالى كه اندكى حق از بسيارى باطل كفايت مي‌كند.»[25] گويا مي‌خواهد به يار خود بگويد: تو و او چه فرقى داري؟ او حق را انكار كرد، تو نيز همين كار را كردي. او حق را در نتايج انكار كرد و تو حق را در وسيله انكار نمودي.
امام صادق(ع) مي‌خواهد به ما بگويد انسان نبايد در گفتگو با ديگران از امور غير حقيقى استفاده كند؛ زيرا مسأله اين است كه تمام حق را در اختيار انسان مقابل قرار دهيم تا حق در عقل و جان او جوشيدن بگيرد. اين مسأله يكى از قواعد روش دعوت اهل بيت(ع) است. آنها در همه گفتگوها و زندگى خود شيوه‌هاى بسيارى را به نمايش گذاشتند.
گروهى از صوفيه وجود داشتند كه در زندگى خود راه مخالفت با كتاب خدا و سنت پيامبرش را پيمودند. و بين آنان و امام صادق(ع) گفتگويى در گرفت. حسن بن على بن شعبة حلبى در تحف العقول روايت مي‌كند: آمده است كه سفيان ثورى و گروهى كه تظاهر به زهد مي‌كردند و مردم را به پيروى از خود دعوت مي‌نمودند بر امام صادق(ع) وارد شدند و گفتند: دليل ما از كتاب خداست. امام(ع) به آنان فرمود: آن را بيان كنيد؛ زيرا قرآن براى پيروى و عمل كردن شايسته‌تر است. گفتند: خداوند تبارك و تعالى درباره گروهى از ياران پيامبر(ص) مي‌فرمايد: «و يؤثرون على انفسهم و لو كان بهم خصاصة و من يوق شحَّ نفسه فأولئك هم المفلحون» پس خداوند ايشان را ستوده است. درجاى ديگر خداوند مي‌فرمايد: «و يطعمون الطعام على حبّه مسكيناً و يتيماً و أسيراً» ما به همين بسنده كرده‌ايم. امام صادق(ع) فرمود: به من بگوئيد آيا ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه قرآن را مي‌دانيد؟ كه تمام گمراهي‌ها و هلاكت‌هاى اين امت از همين جاست. گفتند: قسمتى را آرى و همه را نه. امام به ايشان گفت: گرفتارى شما از همين جا شروع مي‌شود، احاديث رسول خدا(ص) نيز همين گونه است. اينكه گفتيد خداوند بعضى از ياران پيامبر را ستوده و از عملكرد نيكويشان به ما خبر داده است، مربوط به زمانى بود كه اين كارها جايز بود و منعى از آنها صورت نگرفته بود و به خاطر اين كارشان از خدا پاداش مي‌بردند. سپس خداوند فرمانى برخلاف آن چه انجام مي‌دادند صادر كرد. اين دستور كار ايشان را نسخ كرد. خداوند تبارك و تعالى از روى رحمت به مؤمنان و اين كه خود و خانواده و عيالشان به ضرر و زحمت نيفتند و در خانواده‌ها به بچه‌هاى كوچك، پيرمردان و پيرزنان كه حوصله و تحمل گرسنگى را نداشتند ستم نشود آنان را از اين كار نهى كرد. اگر من فقط يك قرص نان داشته باشم و آن را صدقه بدهم پس فرزندانم چه بخورند؟ آيا آنها بايد از بين بروند و هلاك شوند؟ به همين جهت رسول خدا(ص) فرمود: انسانى كه پنج عدد خرما، گرده نان، دينار يا درهمى دارد و مي‌خواهد خرج كند، بهترين مورد آن است كه آن را براى والدين خود خرج كند؛ بعد اهل و عيال خود آدمى و در مرحله سوم خويشاوندان فقير و نزديك و بعد براى همسايگان نادار و نيازمند و در پنجمين مرحله كه پائين‌ترين درجه و كم ثواب ترين همه است، خرج كردن در راه خداست. زيرا خداوند هيچ نيازى به آن ندارد… سپس فرمود: پدرم فرمود كه رسول خدا(ص) فرمود: در خرج و انفاق، اول از اهل و عيال شروع كن؛ سپس هر كس نزديك‌تر باشد اولويت با اوست و اين سخن قرآن است و مطلبى است كه برخلاف پندار شماست. از سوى خداوند عزيز و حكيم مقرر شده است: «والذين إذا أنفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواماً» آيا نمي‌دانيد كه خداوند عمل كسانى را كه اصلاً چيزى را براى خود باقى نمي‌گذارند و همه چيز را به ديگران مي‌بخشند، اسراف ناميده است و در جاهاى فرموده است: «إن الله لا يحب المسرفين» خداوند، مؤمنان را از اسراف و زياده‌روى و سختگيرى و امساك نهى كرده است و به ميانه‌روى دستور داده است. يعنى انسان نبايد همه آنچه را كه دارد خرج يا انفاق كند سپس به درگاه خدا دعا كند كه به او روزى دهد و دعاى او مستجاب نشود؛ زيرا حديثى از پيامبر(ص) وارد شده است كه فرمود: «دعاى چند گروه از مردم مستجاب نمي‌شود؛ مردى كه پدر و مادرش را نفرين كند؛ مردى كه بدهكارش را كه از پرداخت بدهى خوددارى مي‌كند و يا منكر مي‌شود نفرين كند، در حالى كه مي‌توانست نوشته‌اى از او بگيرد و يا شاهدى اقامه كند. مردى كه زنش را نفرين كند؛ در حالى كه خداوند راه رهايى را در دست خود او قرار داده است و او مي‌تواند زن خود را طلاق دهد؛ مردى كه در خانه‌اش مي‌نشيند و مي‌گويد: خدايا به من روزى بده و براى طلب روزى بيرون نمي‌رود كه خداوند عزوجل مي‌فرمايد: بنده من آيا راه كسب روزى را برايت قرار ندادم؟ و مردى كه خداوند به او روزى فراوان داده است و او همه را خرج كرده است، سپس رو به خدا كرده و مي‌گويد: خدايا! مرا روزى بده. خداوند به او مي‌فرمايد: آيا من به تو روزى گسترده ندادم؟ چرا همان گونه كه به تو دستور دادم اقتصاد و ميانه‌روى پيشه نكردي؟ سپس خداوند به پيامبرش آموخت كه چگونه انفاق و خرج كند. روزى پيامبر(ص) هفت مثقال طلا داشت. دوست نداشت كه بخوابد و آن را انفاق نكرده باشد، لذا آن را انفاق كرد. وقتى صبح شد چيزى نداشت. اتفاقاً مرد بي‌نوايى از پيامبر كمك خواست و پيامبر(ص) چيزى نداشت كه به او بدهد. گدا نيز پيامبر را ملامت كرد. پيامبر ناراحت شد كه چرا چيزى ندارد كه به او بدهد؛ زيرا او بسيار دلنازك و مهربان بود. در اينجا خداوند پيامبرش را ادب فرمود و به او چنين دستور داد: «و لا تجعل يدك مغلولة إلى عنقك و لا تبسطها كل البسط فتقعد ملوماً محسوراً» خداوند به پيامبرش مي‌گويد مردم از تو چيزهايى مي‌خواهند و تو را در ندادن معذور نمي‌دانند. پس اگر همه آنچه را دارى يك جا خرج كنى و از دارايى بيرون روي، حسرت مي‌خوري.
به من بگوئيد اگر همه مردم آن گونه كه شما مي‌خواهيد، زاهد باشند هيچ نيازى به اموال ديگران نخواهند داشت. پس اگر آن گونه كه شما مي‌گوئيد صدقه داده واجب باشد شايسته نيست كه كسى چيزى از مال دنيا را پيش خود نگه دارد و بايد آن را بدهد، هر چند كه بدان نياز داشته باشد. پس راه بدى را در پيش گرفته‌ايد و به خاطر جهل به قرآن و سنت و احاديث پيامبر كه قرآن آنها را تصديق كرده است مردم را به انجام آن مجبور مي‌كند.‍[26]
مي‌بينيم امام صادق(ع) هر سؤالى را مي‌پذيرد. مردى نزد آن حضرت آمد و گفت: مرا به پروردگارم راهنمايى كن. امام(ع) با بيانى نرم با او به گفتگو نشست تا به وسيله مدارا به عقل او راه يابد و از انديشه درست، خرد او را لبريز سازد. بعضى ديگر نزد آن حضرت مي‌آمدند و سؤالهايى غير عقلائى را مطرح مي‌نمودند. يكى آمد و به آن حضرت گفت: آيا خداى تو مي‌تواند دنيا را در تخم‌مرغى جاى دهد كه نه دنيا كوچك شود و نه تخم مرغ بزرگ شود. امام(ع) به اين فرد ساده دل فرمود: با چشمت نگاه كن. چه مي‌بيني؟ گفت: آسمان، زمين، كوهها و مردم و مانند آن را مي‌بينم. امام(ع) به او فرمود: خداوندى كه قادر است همه اينها را در دانه عدسى جاى دهد مي‌تواند كارى را كه تو گفتى نيز انجام دهد. ولى اين كار امكان ندارد؛ زيرا تخم مرغ قابليت ندارد و نمي‌تواند دنيا را در بر بگيرد. پس عجز در قادر نيست بلكه در مقدور است.

منابع:
[1] بحار الانوار، ج 2، ص 178.
[2] رجال النجاشي، شرح حال الوشّاء، ص 30.
[3] الارشاد، چاپ بيروت، ص179.
[4] مناقب ابن شهرآشوب، ج 3، ص 372.
[5] بحار الانوار، ج 47، ص 217.
[6]همان، ص 218.
[7]همان، ص 217.
[8] حلية الاولياء،ج 3، چاپ بيروت، دارالفكر، سال 1416، 1996، ص 192-198.
[9] بحار الانوار، ج 47، ص 27.
[10] بحار الانوار، ج 47، ص 29.
[11] همان، ص 30.
[12] مورخ مشهور سيد حسن امين از دكتر محمد يحيى الهاشمى نقل مى كند: جابر بن حيان سرآمد علم شيمى است. نوشته هاى او در باب شيمى را مى توانيم جزو اولين نشانه هاى علم شيمى در مدرسه اسلامى بشماريم. جابر بن حيان با امام صادق(ع) رابطه داشت و علم شيمى را در مدرسه ايشان فراگرفت و فرد طراز اول شيمى در جهان عرب گرديد. او براى قرنها قله رفيع شيمى به شمار مى آمد. بايد توجه داشت كه جابر در اين زمينه غير از امام صادق(ع) نزد كس ديگرى شاگردى نكرده بود. جابر اسم استاد خود را به تعابير گوناگون در بيشتر كتابهاى خود ذكر كرده است.«امام جعفر الصادق، رايزنى فرهنگى جمهورى اسلامى ايران، ص 181»
[13] أمالى شيخ صدوق، ص 243.
[14] شيخ مفيد در كتاب الارشاد نيز همين نظر را پذيرفته است. الارشاد، ص 173.
[15] تاريخ يعقوبي، ج 3، چاپ 1964، ص 119.
[16] الارشاد، چاپ بيروت، ص205.
[17] الارشاد، چاپ بيروت، ص200-201.
[18] بحار الانوار، ج 10، ص 165.
[19] حلية الاولياء، ج 3، چاپ بيروت، ص153.
[20] مناقب ابن شهرآشوب، ج 3، ص 364.
[21] كشف الغمة، ج 2، ص 448.
[22] الارشاد، چاپ بيروت، ص180.
[23] الارشاد، چاپ بيروت، ص180.
[24] فى رحاب ائمة اهل البيت، ج 5، دارالتعارف، بيروت، ص 38.
[25] بحار الانوار، ج 23، ص 13.
[26] فى رحاب ائمة اهل البيت، ج 5، دارالتعارف، بيروت، ص 37.
منبع: www.bayynat.ir


more post like this