مؤلف: حميد آرمين

درآمد:

برخلاف نظريه رايجِ “الهي بودن الفاظ و معاني قرآن”، نظريه‌هاي مخالفي از سوي برخي انديشمندان ديني مطرح گرديده كه سابقه طرح بعضي از آنها به قرون اوليه هجري برمي گردد. اين نظرات اگر چه هيچگاه فرصت غلبه و جريان سازي پيدا ننموده اند ولي هر از چند گاهي با قرائتي نو مطرح و توجه صاحب نظران را به خود معطوف كرده است. اين بحث بنا بر حصر عقلي به چهار شكل قابل تصور است. 1) الهي بودن الفاظ و مفاهيم قرآن 2) بشري بودن الفاظ و مفاهيم قرآن 3) الهي بودن الفاظ و بشري بودن مفاهيم قرآن 4) بشري بودن الفاظ و الهي بودن مفاهيم قرآن. اين نوشته چهار صورت مذكور را مورد بررسي قرار داده است.

مقدمه

آيات قرآن، معجزه جاويد رسول خاتم؛ “كلام خدا” معرفي گرديده “وَ إنْ اَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأجِرْهُ حَتَّي يَسْمَعَ كَلَامَ اللهِ”1. و پايه شناخت كلام خدا “وحي” است چرا كه وحي مجراي تحقق تكلم خدا با بشر مي‌باشد “مَا كَانَ لِبَشَرٍ أنْ يُكَلِِّمَهُ اللهُ إلَّا وَحْيًا أوْ…”2. از اين رو واكاوي مفهوم وحي و تبيين روشن و درخوري از آن مولّد فهمي صحيح يا بهره مند تر از صواب از اين مقوله و موضوعات مرتبطي نظير “الهي يا بشري دانستن الفاظ قرآن” مي‌باشد كه اين خود نيز راه را براي درك ديگر باورهاي قرآني هموار مي‌سازد، بنابراين از جايي كه در آيات قرآن، از وحي به عنوان بستر مكالمه خدا با بشر ياد شده، لذا مقدم بر هر چيز به تعريف وحي به عنوان مناسب ترين مدخل براي ورود به بحث چگونگي تكلم خدا با پيامبر و منبع توليد الفاظ قرآن پرداخته مي‌شود.

تعريف وحي

وحي در لغت عبارت است: از تفهيم خفي3. راغب اصفهاني مي‌گويد: “اصل الوحي الاشارة السريعه”4. وحي پيامي پنهاني است كه اشارت گونه و سريع منتقل مي‌گردد كه اين انتقال سريع و سرّي در رابطه با انسان ممكن است از طريق: “ايما و اشاره،رؤيايي صادقه، آهسته و درگوشي سخن گفتن يا نوشتاري سرّي و گفتاري رمزي، نگاهي معنا دار و حتي صدايي مجرد و بدون تركيب و…”5 صورت گيرد. اما در اين تعامل دو طرفه متكلم و مخاطب كيست؟
براي پاسخ به اين سؤال با توجه به آيات قرآن “فاعل وحي” و “قابل وحي” معرفي مي‌شود.

فاعل و قابل وحي

در آيات قرآن “فاعل وحي” علاوه بر خدا (نحل68)؛ جن (انعام121) و انس (مريم11) نيز معرفي گرديده است كه از سه نوع مذكور آنچه محل بحث ماست. قسم اول يعني وحيّي است كه فاعل آن خداست و “قابل” اين قسم از وحي بر اساس آيات قرآن، هم انسان است و هم غير انسان و در ميان موجودات غير انسان، هم موجودات مادي غير جانداري مانند زمين (زلزله5)، آسمان‌ها (فصلت12) و مجرداتي مانند فرشتگان (انفال12) مخاطب وحي الهي معرفي شده اند و در بين انسانها علاوه بر غير پيامبران (قصص7‌ـ‌ مائده111) انسان‌هاي خود انگيختهء خدا برانگيختة، مخاطب عالي‌ترين درجه وحي الهي يعني “وحي رسالي” قرار گرفته اند و اين افتخار ازآدم (ابراهيم13) تا خاتم (نساء163‌ـ‌ اسراء39) نصيب همه آنان گرديده است و آنچه در اين نوشتار به آن پرداخته مي‌شود بحث پيرامون الهي يا بشري بودن “متن قرآن”؛ محصول وحي رسالي به پيامبر خاتم مي‌باشد.

الهي يا نبوي بودن متن قرآن كريم

از قرون میانه اسلامی نظریه شاذّی وجود داشته که طبق آن لفظ قرآن وحی نیست، خداوند معانی و مفاهیم را به گونه‌ای به نبی القا کرده و او با زبان و بیان شخصی و قومی (زبان عربی) و با توجه به فرهنگ زمانه و ادبیات و افکار عموم مردم عرب ‌زبان در سده هفتم میلادی در حجاز آن معانی و در واقع پیام را به مردمان آن عصر و زمان و مکانِ معین، انتقال داده است. در این تلقی از وحیانی بودن قرآن، می‌توان گفت که خداوند مفاهیم را املا کرده و محمد (ص) با انشای خود آن را در قالب زبان و بیان خود به مخاطبانش ابلاغ کرده است. برخی از معتزله چنین نظریه‌ای ابراز کرده‌اند. به عنوان مثال در سده سوم معمربن‌عبادالسلمی معتزلی بر اين اعتقاد بود كه قرآن یک اثر ساخته انسان است، به آن معنا الهی است که پیامبری که آن را به وجود می‌آورد مخصوصاً از طرف خدا دارای این موهبت بوده است که قدرت ایجاد کردن آن را داشته باشد.6
جديداً نيز بعضي انديشمندان ديني هم الفاظ و هم معاني قرآن را پرداخته نبي اكرم(ص) مي‌دانند و نقش خداوند را برگزيدن و برانگيختن پيامبر و توانا ساختن وي به چنين سخن گفتن ازطريق وحي مي‌دانند.7 در مقابل؛ نظریه مشهور و تقریباً اجماعی مسلمانان قرار دارد که می‌گوید الفاظ و معاني قرآن از سوی خداوند بر قلب پیامبر نازل شده و او آن را عیناً و بی‌کم و کاست به مردمان ابلاغ کرده است.
اما بنابر حصر عقلي در رابطه با منبع توليد متن قرآن چهار نظريه متصور است: 1. الفاظ قرآن الهي ولي مفاهيم آن بشري و ساخته پيامبر باشند. 2. مفاهيم قرآن الهي ولي الفاظ آن بشري و ساخته پيامبر باشند. 3. الفاظ و مفاهيم قرآن، هر دو بشري باشند. 4. الفاظ و مفاهيم قرآن هر دو الهي باشند.

نظريه اول؛ الهي بودن الفاظ و بشري بودن مفاهيم

قسم اول يعني الفاظ قرآن كريم الهي ولي مفاهيم آن الفاظِ مركب، ساخته پيامبر باشد مستلزم فرض گوينده اي براي قرآن است كه الفاظ آن را توليد؛ بدون اينكه ابراز معني خاصي مد نظرش بوده باشد و اين مدعاي هيچ صاحب خردي نبوده و با هيچ معيار منطقي سازگاري ندارد، زيرا گوينده يك كلام براي ابراز محتواي مورد نظر خود به توليد الفاظ اقدام مي‌كند، به عبارتي الفاظ ابراز شده مسبوق به مفاهيم الفاظ نزد گوينده آنهاست، با اينكه آن مفاهيم در مرحله توليد كلام همراه و همزاد الفاظ مي‌باشند و تنها هنر مخاطب كشف مفاهيم مورد نظر گوينده از تكلم (تركيب الفاظ براي انتقال معاني مقصود)خود در ميان ديگر معاني احتمالي آن الفاظ مي‌باشد نه توليد مفهومي براي الفاظ ابراز شده از سوي متكلم چرا كه اين نه ممكن است و نه معقول.

نظريه دوم؛ الهي بودن مفاهيم و بشري بودن الفاظ

بعضي از روشنفكران ديني بر اين باورند كه تنها معاني قرآن از طريق وحي به قلب مبارك پيامبر(ص) القاء گرديده و آن حضرت براي اينكه آن معاني دريافت شده براي همگان قابل استفاده گردد آن را به زبان و بيان خود در قالب الفاظ پردازش نموده است.8

پيروان اين نظريه، در اثبات نظر خود به دو روش متوسل شده اند:

الف) استناد به آن دسته از آيات قرآن كه بيانگر نزول قرآن بر قلب پيامبر مي‌باشند.
ب) محال بودن توليد الفاظ به وسيله موجود مجرد (خداوند و فرشته وحي).

بررسي بشري بودن الفاظ مصحف شريف به استناد آيات قرآن

برخي صاحبنظران ديني براي اثبات ديدگاه خود مبني بر “بشري بودن الفاظ قرآن” به آياتي از قرآن استناد نموده اند كه ظهور در نزول قرآن بر قلب پيامبر اكرم(ص) دارند آياتي مانند: “نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِينُ عَلَي قَلْبِكَ”9. و “فَإنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَي قَلْبِكَ”10 و… به اين بيان كه آنچه در قلب كه جايگاه ادراك دروني است راه دارد معناست نه الفاظ. پس معاني و مفاهيم آيات به پيامبر(ص) نازل شده و پيامبر آن مفاهيم را براي همگان در قالب الفاظ بيان نموده است. نصر حامد ابو زيد مي‌گويد: “جبرئيل كلمات را به پيامبر تحويل نداده بلكه آنها را الهام كرده است. اين فهم با مفادآيه: “فَإنَّهُ نَزَّلَهُ عَلَي قَلْبِكَ”11 سازگار و همخوان است”12
سيد احمد خان هندي در تفسير “القرآن و هو الهدي و الفرقان” نظر شاه ولي الله دهلوي را در اين زمينه اينگونه نقل مي‌كند: “فقط مضامين و معاني قرآن بر قلب پيامبر نازل شده و بعد خودش آنها را در مقام تعليم و تفهيم بندگان ـ چون زبانش عربي بوده ـ به اين عبارات و الفاظ بيان فرموده است”13.
با اندكي دقت روشن مي‌گردد، تعابير به كار رفته در آياتِ مستمسك،نظر متمسكين را نه تنها تاييد نمي‌كند بلكه نفي نيز مي‌نمايد.

نقد آيات مورد استناد

“نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأمِينُ عَلَي قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ بِلِسَان ٍ عَرَبِي ٍ مُّبِينٍ؛14 جبرئيل آن را بر قلب تو نازل گردانيد تا خلق را متذكر ساخته و از عقاب خدا بترساني و به زبان عربي فصيح هدايت كني”.
از جمله آيات مورد تمسك براي اثبات “نبوي بودن الفاظ قرآن” آيه فوق مي‌باشد كه با دقت در آن شواهدي برنفي”نبوي بودن الفاظ” قابل استنباط است:
1. “ه” در نزل به: مرحوم علامه طباطبايي در تفسير اين آيه مي‌فرمايد: منظور از ‹هاء› در ‹نزل به› در آيه فوق؛ قرآن است به عنوان كلامي كه تركيب شده از الفاظ، كه آن الفاظ هم البته داراي معاني هستند، نه تنها معاني كه خود پيامبر به لفظ در آورده باشد15 به عبارتي اين تعبيرِ آيه ناظر بر اين حقيقت است كه الفاظ و معاني هر دو الهي اند و كار پيامبر فقط دريافت و ابلاغ بي كم و كاست آنها به مردم بوده است.
2. تعبير “علي قلبك” به جاي “علي قلبي”.
صاحب تفسير الميزان مي‌گويد: “در اينجا پيامبر آيه را اينسان (علي قلبك) ابلاغ مي‌فرمايد، در حالي كه آنچه ظاهر حال بر آن دلالت دارد اين است كه بگويد: “نزله علي قلبي” دليل اين بيان حضرت به صورت التفات از تكلم به خطاب اين است كه وي در دريافت و ابلاغ وحي هيچگونه دخالتي نداشته و تنها قلب حضرتش فرودگاه وحي بوده و حضرت مأموريت ابلاغ آن را به عهده داشته است”.16
3. تعبير “بلسان ٍعربي ٍمبينٍ”.
اين تعبير در آيه مذكور بيانگر نزول قرآن به زبان مشخص يعني “عربي روشن” است. بديهي است كه عربي زبان بيان “الفاظ” است نه معاني به تنهايي. مرحوم معرفت در اين باره مي‌گويد: “اينكه خداوند مي‌فرمايد: قرآن را به زبان عربي فرو فرستاديم كاملا صراحت دارد كه ساختار لفظي آن نيز با دست وحي انجام گرفته است”17. “فَإنَّمَا يَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِكَ؛18 ماحقايق اين قرآن را تنها به زبان تو سهل و آسان كرديم”
از جمله ديگر آياتي كه معتقدين به نبوي بودن الفاظ قرآن كريم به آن استناد نموده اند آيه اخير مي‌باشد، به اين بيان كه آسان شدن محتواي قرآن به زبان پيامبر اكرم(ص) مبين آسان شدن آن به كمك زبان پيامبر است، به عبارتي پيامبر(ص) مفاهيم غير قابل فهم يا آنچه فهمش مشكل است را به كمك زبان خود در قالب الفاظ مي‌ريخته و فهم آن را آسان مي‌نموده است و از نظر اينان همين معناي نبوي بودن (غير الهي بودن) الفاظ قرآن است. در حاليكه فهم مفسرين بزرگ از آيه فوق خلاف اين برداشت مي‌باشد.
مرحوم طبرسي ذيل اين آيه مي‌فرمايد: “فَإنَّمَا يَسَّرْنَاهُ بِلِسَانِكَ؛ يعني قرآن را آسان كرديم به اينكه آن را به زبان تو كه همان زبان عرب است نازل كرديم تا فهم قرآن برايشان آسان شود چرا كه اگر آن را به زبان ديگري نازل مي‌كرديم براي مردم عرب قابل فهم نبود يا اينكه (قرائت آن را بر زبان تو آسان كرديم) يعني به تو توان قرائت آن را داديم”19.
مرحوم علامه طباطبايي نيز معتقد است از اين عبارت فهميده مي‌شود كه مي‌خواهد از سابقه اي خبر دهد كه با آن سابقه، تلاوت و فهم قرآن دشوار بوده و آن اشاره به حقيقت قرآن در لوح محفوظ است، به عبارتي مي‌خواهد بگويد اگر قرآن با آن حال كه بود نزد خدا باقي مي‌ماند و آن را به اين صورت كه الآن هست، عربي و خواندني‌اش قرار نمي‌داد آن حقيقت بلندتر از آن بود كه فهم عادي بشر به آن دسترسي يابد لذا خداوند با نزول آن حقيقت متعالي به زبان پيامبر كه زبان عرب بود فهم آن را آسان و براي بشر قابل استفاده گردانيد.20
پس روشن گرديد آيات مورد استناد نه تنها دلالتي بر غير الهي بودن الفاظ قرآن ندارند بلكه برعكس با دقت نظر در آنها مي‌توان به شواهدي بر الهي بودن الفاظ قرآن در كنار تعابيري نظير: قرائت، تلاوت، ترتيل، كلام الله و… در ديگر آيات دست يافت چرا كه از سويي روشن است كه الفاظ؛ خواندني و تلاوت كردني هستند نه معاني و مفاهيم و از ديگر سو: “استخدام اين تعابير از نظر وضع لغت عرب تنها بازگو كردن اقوال ديگران را مي‌رساند به گونه اي كه الفاظ و معاني هر دو از آن ديگري باشد و بازگو كننده صرفاً آن را تلاوت يا قرائت مي‌كند و از خود چيزي مايه نمي‌گذارد”21
و نيز روشن است كه كلام انسان، تنها با معاني، كلام نمي‌شود همانگونه كه تنها با الفاظ كلام به وجود نمي‌آيد.22
بررسي نظريه بشري بودن الفاظ قرآن به استناد امتناع توليد لفظ به وسيله موجود مجرد
گروه دوم از معتقدين به نبوي بودن الفاظ قرآن با معرفي پيامبر به عنوان پردازشگر الفاظ قرآن براي بيان مفاهيمي كه خداوند به ايشان القاء نموده، اين راه را تنها راه ممكنِ سخن گفتن خدا و توليد متن مصحف شريف دانسته و توليد الفاظ قرآن به وسيله خدا (موجود مجرد) را منتفي و محال مي‌دانند و در عين حال معتقدند: “سخني که اين وليّ مويد و فاني در خدا مي‌گويد همان سخن خداست! و اين است معني آنکه “گرچه قرآن از لب پيغمبر است/ هر که گويد حق نگفته کافرست” از لب پيامبر يعني جوشيده از شخصيت او که جبرئيل هم در او گم است. بلي “مصحف ما مستفاد از مصطفاست” و مگر سخن گفتن خداوند راهي ديگر هم دارد. شما اگر راه حل ديگري براي تبيين معضل سخن گفتن خدا داريد بيان بفرماييد”23.
از آنجايي كه”تكلم خدا” باپيامبر عامل به وجود آمدن الفاظ قرآن كريم مي‌باشدلازم است ابتدا مفهوم “تكلم”؛ امكان تكلم خدا به روش متعارف بشر (از طريق الفاظ وعبارات) و سپس مكانيزم توليد الفاظ و لوازم و مقدمات آن را مورد كنكاش قرار دهيم.

1‌.تكلم خدا

در قرآن بستر تكلم خدا با بشر وحي معرفي شده است: “مَا كَانَ لِبَشَرٍ أنْ يُكَلِِّمَهُ اللهُ إلَّا وَحْيًا أوْ مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ أوْ يُرْسِلَ رَسُولا ً فَيُوحِيَ بِإذْنِهِ مَا يَشَآءُ إنَّهُ عَلِيّ ٌ حَكِيمٌ؛24 هيچ بشري را نرسد كه خدا با وي سخن گويد مگر از طريق وحي يا از وراء حجاب يا…”
پس وحي در اين آيه گونه اي از سخن گفتن خدا با پيامبر است اما آيا مراد از سخن گفتن خدا در اين آيه حقيقت سخن است؟ (چيزي مانند مجاز، استعاره و… نيست؟).
صاحب تفسير الميزان معتقد است در اين آيه منظور از سخن گفتن؛ تكلم واقعي است چون استثناء “الا وحيا ً” تمام نيست جز آنكه؛ كلامي كه مدلول “ان يكلمه الله” است حقيقت سخن گفتن باشد.25 پس روشن است كه در پديده وحي، خداوند با مخاطب خود به معناي واقعي، سخن گفته و تكلمي كه در وحي اتفاق مي‌افتد حقيقت تكلم است.
حال كه خداوند با بشر به معناي واقعي تكلم نموده، معناي كلام چيست و خداوند چگونه با پيامبر تكلم نموده است؟
كلام عبارت است از: فهماندن ما في الضمير، به وسيله اصوات مركبي كه از روي وضع و قرارداد دلالت بر معنا كند و كلام به اين معنا (دقت شود) مخصوص انسان اجتماعي است نه موجود غير اجتماعي ديگر. يعني انسان در غير ظرف اجتماع كلام ندارد؛ چرا كه در زندگي غير اجتماعي نياز به همكاري ندارد و چون نياز به همكاري ندارد نيازي به تفهيم و تفهم هم ندارد و زماني كه نيازي به مفاهمه ندارد، نيازي به سخن گفتن هم ندارد.

خلاصه استدلال:

زندگي مدني و اجتماعي نيازمند همكاري اعضاء است. نيازمند مفاهمه است. نيازمند مكالمه است، (كلام) يعني: فهماندن ما في الضمير به وسيله اصوات مركبي كه از روي وضع و قرارداد دلالت بر معنا مي‌كنند.
و آن اصوات مركب براي توليد نيازمند حنجره اي است كه صوت از آن خارج شود و با مخارج حروف برخورد كند و با دلالت وضعي و اعتباري مقاصد گوينده را به شنونده منتقل كند.
پس سخن گفتن به معناي متعارف در مورد هر موجود مجرد فاقد حنجره منتفي است، حتي خدا و فرشته (جبرييل).26

نتيجه اينكه:

الف) خدا با پيامبر واقعا سخن گفته است. (به دلالت استثناء الّا وحياً در سوره شوري آيه 51).
ب) سخن گفتن خدا با توليد الفاظ و اصوات به شكل متعارف بشر منتفي است. (به دليلي كه بيان شد)
نتيجه: خدا با پيامبر سخن گفته منتها سخن گفتن خدا، به غير طريق متعارف (به طرز خاصي) بوده است.
حا ل بايد پرسيد: آيا تكلم به طريقي غير از طريق متعارف (به طرز خاصي) ممكن است ؟ اگر ممكن است آيا باز هم تكلم به آن اطلاق مي‌گردد؟ اگر پاسخ هر دوسؤال مثبت باشد پس خداوند هم از همان طريق خاص كه به آن تكلم هم اطلاق مي‌شود؛ تكلم نموده است و وحي نيز همين شكل خاص سخن گفتن خدا با پيامبر است.

بررسي دو سؤال اخير:

پاسخ هر دو سؤال مثبت است و تكلم به معناي انتقال مافي الضمير به غير، حتي بدون الفاظ ممكن است و به آن تكلم نيز اطلاق مي‌شود مانند روش اشاره، نگاه و…
بدليل اين اصل: در امور اعتباري كه در اجتماع انساني دائر است، اگر اثر و غايت چيزي باقي باشد آن چيز (محدود) باقي است. مثال: تا توزين (اثر و غايت ترازو) باقي است؛ ترازو هم باقي است (با هر شكلي) و تا زماني نور كه غايت چراغ است؛ باقي است؛ چراغ هم باقي است. و اين اصل در مورد انتقال معنا (اثر و غايت سخن گفتن) نيز جاري است. يعني اگر انتقال مفهومي صورت گرفته (باقي) باشد؛ تكلمي هم صورت گرفته، با هر طريقي حتي غير الفاظ.27 آنچه مسلم است بين خدا و رسول انتقال مفهوم (غايت سخن گفتن) اتفاق افتاده، پس بنا به اصل بيان شده محدود (سخن گفتن) هم اتفاق افتاده و باقي است و لو بدون الفاظ و به اين انتقال معنا، تكلم اطلاق مي‌شود.
از طرفي اين نيز مسلم است كه: مفاهيم منتقل شده به پيامبر(ص) ازطريق وحي به لفظ تبديل شده (متن قرآن) و بايد هم تبديل مي‌شد چرا كه آن مضمون را نمي‌توان به همان شكل به مردم عرضه كرد به دليل اينكه: اولاً) آن مضامين بالاتر از فهم آنهاست. ثانيا) وراي كلمات و بي‌صورت است پس پيامبر براي اينكه آن را در دسترس همگان قرار دهد، وظيفه دارد به اين مضمون بي صورت؛ صورتي ببخشد لذا آن را (مضمون وحي را) به زباني كه خود مي‌داند و به سبكي كه خود به آن اشراف دارد و با دانشي كه خود در اختيار دارد منتقل مي‌كند. و اين يعني: نقش فعال و تعيين كننده پيامبر در توليد اين متن (قرآن). و پذيرش اين يعني اينكه:قرآن جنبه انساني و بشري دارد.28 اما بايد پرسيد آيا تنها راه توليد الفاظ؛ توليد به روش بشري (از طريق حنجره) است؟

2‌. نقد و بررسي استدلال گروه دوم

نكته محوري اين استدلال، ديدگاه خاص آنها درباره شيوه تكلم خدا يا جبرئيل با پيامبر(ص) در پديده وحي است. آنها معتقدند اين تكلم با الفاظ نبوده و نمي‌تواند باشد، چرا كه توليد صوت نيازمند حنجره بوده و در مورد موجود مجرد فاقد حنجره منتفي است. پس در پاسخ آنها بايد ثابت شود: انتقال مفاهيم در قالب الفاظ از غير راه حنجره نيز ممكن است و به عبارت ديگر تنها مكانيسم توليد الفاظ حنجره نيست.
اگر چه توليد الفاظ و انتقال مفاهيم در قالب آن الفاظ به طريق متعارف براي موجودي غير انسان اجتماعي و مجرد از ماده كه فاقد حنجره مي‌باشد منتفي است.29 ليكن پاسخ قرآن به اين سؤال مثبت مي‌باشد و مكانيسم خاص آن را كه طريقي غير از طريق متعارف مي‌باشد، نيز تبيين نموده است.
آنچه در اين زمينه روشن مي‌نمايد اين است كه با توجه به عبارت “علي قلبك” در آيه: “نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأمِينُ”30؛ پيامبر با حواس ظاهرش (گوش سر) اين الفاظ را دريافت نمي‌كرد. مرحوم علامه طباطبايي مي‌فرمايد: شايد يكي از دلايلي كه خداوند نفرموده “عليك” بلكه فرمود “علي قلبك”، اين باشد كه برساند؛ پيامبر با جان و نفسش الفاظ را دريافت مي‌كرد (با گوش جان مي‌شنيد) نه با حواس ظاهري همچنانكه فرشته وحي را واقعا مي‌ديد اما نه با چشم ظاهري؛ چون اگر اين امور با حواس ظاهري اتفاق مي‌افتاد مي‌بايست ديگران هم ملك وحي را ببينند و آن الفاظ را بشنوند در حالي كه بارها هنگام نزول وحي كنارش بودند ولي صدايي نمي‌شنيدند.31 و اگر مي‌شنيدند كه ديگر وحي (پيام پنهان) محسوب نمي‌شد.
پس پيامبر آن الفاظ را مي‌شنيد نه با حواس ظاهر. (به دلالت “علي قلبك”).

3‌. تبيين شيوه توليد الفاظ قرآن از سوي خدا و جبرئيل و دريافت آن به وسيله پيامبر

مكانيسم “تمثل” كه تنها يك بار آن هم در سوره مريم به آن اشاره شده روشنگر شيوة توليد الفاظ قرآن از سوي خدا و جبرئيل است. در اين سوره خداي سبحان در داستان چگونگي حضور فرشته وحي نزد حضرت مريم و مكالمه آن دو مي‌فرمايد: “…فَأرْسَلْنَا إلَيْهَا رَوْحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرا ً سَويّا ً؛32 … ما روح خود را به صورت انساني نيكو بر او مجسم ساختيم”
علامه طباطبايي در رد نظر برخي از مفسرين درباره مفهوم تمثل در اين آيه مبني بر تبديل فرشته وحي به انسان و برگشت دوباره به حالت اوليه مي‌گويد: “چگونه ممكن است تصور شود كه يك فرشته به صورت انسان درآيد و دوباره به شكل اول خود برگردد با اينكه ما فرض كرده ايم كه اين دو مخلوق هر دو هويتي دارند مغاير هويت ديگري و هيچ رابطه‌اي بين آن دو نيست نه از نظر ذات و نه از نظر آثار”33.
ايشان معتقد است: تمثل عبارت است از ظهور چيزي براي انسان به صورتي كه انسان با آن الفت دارد و با غرضش از ظهور مي‌سازد. مانند ظهور صورتي از جبرئيل بر پيامبر به صورت بشري تمام عيار (داراي دست و پا و زبان و قدرت تكلم و…) چون مألوف و معهود آدمي از رسالت همين است كه شخصي رسالت خود را گرفته و نزد ايشان بيايد و آنچه را گرفته از طريق الفاظ ادا كند و در اين ظهور؛ محسوس حضرت مريم (يا در موقعيت‌هاي مشابه پيامبر اكرم) صورت جبرييل است نه خود جبرييل يعني جبرييل به صورت انسان در حواس پيامبر محسوس مي‌شود نه اينكه خود فرشته بشر شده باشد، مانند تمثل شيطان در دارالندوه در جمع مشركاني كه براي كشتن پيامبر مشغول مشورت بودند در هيأت يك پيرمرد با يك نقشه جديد ظاهر شد و يا تمثل دشمن در خواب به صورت مار و عقرب.34
بنابراين آنچه درتكلم فرشته وحي با پيامبر اتفاق مي‌افتد عبارت است از بيان مفاهيم در قالب الفاظ به وسيله صورتي بشري از فرشته كه بر پيامبر ظهور يافته و ايشان نيز اين الفاظ را با گوش جان مي‌شنود و عين آن را به مردم ابلاغ مي‌نمايد. دقيقا مكانيسمي از جنس آنچه در رؤيا براي انسان اتفاق مي‌افتد، توضيح اينكه: الفاظي كه در خواب، انسان از كسي مي‌شنود نه به وسيله حنجره توليد مي‌شود و نه به وسيله گوش سر آنها را مي‌شنود در عين اينكه واقعا الفاظي توليد و انسان واقعا آنها را مي‌شنود پس تنها راه توليد و شنيدن الفاظ، زبان و گوش ظاهر نيست و در پديده وحي نيز مي‌تواند مكانيسمي شبيه آنچه در عالم خواب جاري است د رعالم بيداري اتفاق بيافتد. [با الهام از بيانات ابن سينا در باب تبيين عقلاني امكان تجربه رؤياهاي صادقه در عالم بيداري براي روح انسان به شرط كم شدن مشغله روح در تدبير جسم به اندازه خواب].35

نظريه سوم؛ بشري بودن الفاظ و مفاهيم قرآن

از جمله كساني كه به اين نظريه پرداخته اند؛ محمد مجتهد شبستري است در مقاله “قرائت نبوي از جهان”. گرچه آنچه نويسنده خود را دراين مقاله در صدد بيان آن مي‌داند، گشودن راهي براي فهم و تفسير متن مصحف شريف است نه پرداختن نظريه اي در باب الهي يا بشري بودن متن قرآن اما نظريه سوم به عنوان يكي از مهمترين لوازم فهم همگاني قرآن در ضمن بحث ايشان تبلور پيدا نموده. به شكلي كه صراحتاً اظهار نموده است: “هم الفاظ و هم معاني[قرآن]از خود او [پيامبر اكرم]بوده گر چه او خدا را معلم خود تجربه مي‌كرد”36
در اثبات نظر خود ضمن ارائه شواهدي از قرآن دال بر اين نظريه بنيادي ترين استدلال خود را نا ممكن گرديدن “فهم همگاني قرآن” در صورت اسناد اين متن به خدا مي‌داند.
بيان استدلال: “ميان پيامبر اسلام(ص) و قوم وي يك گفتگوي جدي و قابل فهم ازسوي دو طرف با سبك‌هاي مختلف در گرفته است”37 و با پذيرش دعوت پيامبر به سوي يكتا پرستي و عمل به اوامر و نواهي آيين او در واقعيت عيني زندگي فردي و اجتماعي عرب تحولات بسيار زيادي به وجود آمد به گونه اي كه نهايتا به پيدايش يك تمدن و فرهنگ جديد كه برخي به درستي آن را معجزه اسلام دانسته اند، منتهي شد، اين تحولات غير قابل انكار گواهي است بر فهم عمومي و همگاني آيات قرآن، آياتي كه به زبان عربي مبين [زبان انساني]بر مردم عرب عرضه مي‌شد.38
بر اساس داده‌هاي فلسفه زبان تحقق يك متن [از جمله قرآن]بدون يك گوينده انساني ممكن نيست.39 چرا كه: “نمي توانيم فرض كنيم گوينده اين متن غير از انسان است و مثلا گوينده آن خداست و در عين حال اين متن را قابل فهم براي همگان اعم از مؤمن و غير مؤمن بدانيم، غير مؤمن كه به خدا عقيده ندارد چگونه مي‌تواند اين پيش فرض يا پيش فهم را داشته باشد كه گوينده اين متن خداست تا اين متن را بفهمد”40
براي او كه گوينده (خدا) وجود ندارد اصلا كلامي محقق نمي‌شود تا آن را بفهمد، لذا لازمه تحقق كلامي مانند قرآن و قابل فهم و پذيرش گرديدن آن ـ كه همه شواهد حكايت از همگاني فهم بودن آن دارد ـ اين است كه داراي يك گوينده بشري باشد. در اين نظريه جايگاه وحي در فرايند توليد متن قرآن به وسيله پيامبر عبارت است از: مددالهي در توانا سازي پيامبر به اينگونه سخن گفتن و اين امداد الهي (وحي) كه در آيه”مَا كَانَ لِبَشَرٍ أنْ يُكَلِِّمَهُ اللهُ إلَّا وَحْيًا…”بعنوان گونه اي از فعل تكلم به خدا نسبت داده شده لزوماً به معناي تكلم در قالب الفاظ و معاني نيست، چنانچه در آيات ديگري خلق همه موجودات، تكلم خداوند به شمار آمده41 پس تكلم الهي هر چه بوده از نوع ارتباط زباني ـ انساني نبوده زيرا مقدمات ارتباط زباني ـ انساني در آن ساحت وجود نداشته است.42

بررسي نظريه سوم

بسياري از تعبيرات قرآني مانند: تلاوت، قرائت، ترتيل، “كلام الله” خوانده شدن قرآن، مخاطب واقع شدن پيامبر و… كه صاحبنظران در اثبات الهي بودن الفاظ مورد تمسك قرار مي‌دهند بدون رد استدلال نظريه فوق به گونه اي تفسير و معنا مي‌يابند كه در اثبات الهي بودن الفاظ قرآن كارگر نيستند. بنابراين در نقد اين نظريه به جاي رويكرد اثباتي به وحياني بودن الفاظ قرآن از طريق تمسك به تعبيرات قرآني و پرداختن به شواهد ناهمخوان و ناسازگار با اين نظريه؛ تلاش مي‌شود به ردّ مباني اين نظر يعني ردّ استدلال مورد اتكاي آن پرداخته شود براي اين كار ابتدا خلاصه استدلال بيان مي‌گردد:
الف) قرآن مورد “فهم همگاني” قرار گرفته به دليل: 1. ايجاد تحولات معجزه آساي غير قابل انكار سياسي، فرهنگي و اجتماعي در زندگي بشردر حد پيدايش يك تمدن و فرهنگ نوين. 2. قابل تدبر و تعقل و در نتيجه قابل فهم معرفي شدن قرآن، به وسيله خود قرآن در آيات دعوت كننده به تفكر و تدبر و تعقل در اين كتاب شريف. 3. هدايت، بصيرت، موعظه، بيّنه و نشانه روشن معرفي شدن قرآن از سوي خود قرآن. 4. تلاش علماي بعد از پيامبر تا كنون براي تفسير و فهم آيات وحي، دلالت بر قابل فهم دانستن آن مي‌نمايد.
ب) لازمه “فهم همگاني” قرآن مفروض گرفتن گوينده‌اي بشري براي آن است به دليل اينكه: فرض يك گوينده غير بشري نظير خدا و فرشته براي كفار در حكم فاقد گوينده بودن اين كلام است كه اين خود نيز در حكم عدم تحقق اين كلام و در نتيجه عدم فهم آن به دليل فقدان متعلَّق فهم مي‌باشد.

نقد استدلال

1. آنچه مورد اجماع موافقين و مخالفين الهي بودن متن قرآن مي‌باشد، اين است كه قرآن مفهوم همگان واقع شده است و اين نيز كاملا روش است كه مفهومِ همگاني قرار گرفته كه اكثريت قريب به اتفاق آنها گوينده قرآن (الفاظ و معاني قرآن) را خداوند مي‌دانند.
اگر لازمه فهم قرآن “بشر دانستن گوينده” آن است پس چگونه براي همه افرادي كه گوينده آن را خدا دانسته و مي‌دانند فهم حاصل شده و مي‌شود؟پس لازمه فهم همگاني قرآن لزوما ً مفروض دانستن يك گوينده بشري براي آن نيست، چرا كه اكثريت؛ گوينده آن را خداوند دانسته و اين پيش فرض مانع فهم آنها از قرآن نگرديده است. بنابراين با اين وجود بشري دانستن الفاظ و معاني قرآن به دليل ارائه شده منتقي مي‌نمايد مگر اينكه ادعا شود براي اين اكثريت فهمي حاصل نگرديده كه اين خلاف فرض[اجماع] است.
2. لازمه مفهوم بودن قرآن براي همگان “به زبان بشري بودن” آن است و لازمه “به زبان بشري بودن” آن پرداختة بشر بودن آن نيست. فرض كنيم سليمان نبي در زمان حيات خود پيامي را به زبان فلان گروه از حيوانات براي آنها در كره اي غير از زمين ارسال مي‌نمود. آيا اينكه آن پيام پرداخته موجودي از غير جنس خودشان بود و طبعاً به زعم آنها وجود خارجي هم نداشت، موجب نا مفهوم بودن آن پيام براي آنان مي‌گرديد؟ يا صرف به زبان آن حيوانات بودن آن پيام، براي فهم پيام به وسيله آن حيوانات كفايت مي‌كرد.
3. اگر نبود خدا براي غير مؤمن، موجب عدم تحقق كلام خدا و درنتيجه محقق نشدن فهمي از كلام خدا به خاطر نبودن متعلَّق فهم مي‌گردد. نبودن خدا براي غير مؤمن به معني نبودن “پيامبر خدا” نيز هست و با اسناد متن قرآن به “پيامبر خدا” معضل ِ نبودن گوينده و درنتيجه عدم تحقق متن قرآن و عدم حصول فهم همگاني از آن همچنان باقي است. بنابراين اسناد قرآن به “پيامبر خدا” هيچ مشكلي را حل نمي‌كند. مگر اينكه ادعا شود پيامبر “متن قرآن” را به مردم عرضه مي‌كرد، بدون اينكه ادعاي رسالت نمايد براي همين مردم نيز سخنان وي (متن قرآن) را به عنوان كلام يك بشر عادي فهم مي‌كردند كه اين ادعا با متن قرآن موجود كه ادعاي نبوت در آنها موج ميزند در تناقض است.
4. اگر بپذيريم كه پيامبر اسلام(ص) تنها از موضع يك انسان معمولي نه يك رسول الهي، الفاظ و مفاهيم قرآن را با مردم در ميان مي‌گذاشت مگر جز اين است كه بخش قابل توجهي از محتواي قرآن را بحث در رابطه با خدا، رسالت رسولان خدا، جانشينان آنها، عالم غيب، حيات بعد از مرگ و اموري از اين دست تشكيل مي‌دهد؟ اموري كه فقط يك نمونه آنها نظير معاد حدود يك چهارم آيات قرآن را به خود اختصاص داده است. اگر قبول نداشتن چيزي در حكم عدم وجود آن باشد پس اين مقولات كه براي غير مؤمنين وجود ندارد، سخن از آنها براي ايشان، بايد در حكم گفتار بدون محتوا باشد و سخن بدون محتوا نيز عين “لا سخني” است و تحقق پيدا نمي‌كند تا مورد فهم همگاني قرار بگيرد. پس حتي اسناد متن قرآن به پيامبر به عنوان بشري عادي ‌ـ‌ نه سفير الهي‌ـ‌ به اقتضاي داده‌هاي زبان شناسي، مشكل مفهوم شدن قرآن را حل نمي‌كند.
5. از نظر قائل به نظريه سوم: “براي نبي بنا به تجربه اش، اين جملات كه او منتقل مي‌كند يك گوينده دارد و آن خدا يا فرشته است و اما براي مخاطبان نبي اين جملات گوينده ندارد، مخاطبان كه نمي‌توانند بدانند در درون نبي چه مي‌گذرد؟ آيا كسي با او سخن مي‌گويد؟ چگونه سخن مي‌گويد؟”43
معدوم انگاشته شدن گوينده متن قرآن (خدا) به وسيله غير مؤمنين لزوماً مقتضي معدوم بودن او نيست، همينكه اين جملات براي پيامبر داراي گوينده‌اي حقيقي نه توهمي به نام خدا يا فرشته است و پيامبر نيز اين را به درستي درك مي‌كند روشنگر اين حقيقت است كه گوينده حقيقي قرآن خداست نه پيامبر حتي اگر مخاطبان نبي اين امر را درك نكنند. پس اينكه كفار نمي‌توانند بدانند در درون نبي چه مي‌گذرد؟ و اينكه چه كسي با او سخن مي‌گويد؟ و كيفيت اين سخن گفتن چگونه است؟ فقط مي‌تواند در پندار آنها در رابطه با گوينده اين متن تاثير منفي بگذارد نه در معدوم شدن گوينده متن در عالم واقع.

نظريه چهارم؛ الهي بودن الفاظ و مفاهيم قرآن

از آنجايي كه اين نظريه به عنوان نظريه غالب و رايج گرفته شده از قرآن و سنت از دير باز ريشه در باور عموم مسلمانان داشته؛ نظر مخالفين آن همواره در حد شبهاتي در اين زمينه مطرح بوده و هيچگاه قدرت خودنمايي و غلبه و جريان سازي پيدا نكرده اند.

دلايل معتقدين به اين نظريه داراي دو بخش اصلي است:

الف) استدلال بر امكان توليد الفاظ و معاني بشري به وسيله يك موجود مجرد و معرفي مكانيسم توليد الفاظ به وسيله خدا و فرشته وحي.
ب) استشهاد به تعابير به كار رفته در آيات قرآن كه ظهور در الهي بودن الفاظ و مفاهيم اين كتاب آسماني دارند تعابيري مانند تلاوت، قرائت، كلام الله ناميده شدن قرآن، تعبير “بِلِسانٍ عَرَبيٍّ مُبِينٍ” درباره نزول قرآن، مخاطب بودن پيامبر در قرآن، نهي از عجله در قرائت و امر به پيروي از تلاوت جبرئيل.
بديهي است درك درست تعابير مطرح شده با اعتقاد يا عدم اعتقاد به امكان توليد الفاظ به وسيله يك موجود مجرد نظير خدا يا جبرييل رابطه مستقيم دارد و بدون اثبات امكان توليد الفاظ به وسيله يك موجود مجرد، تعابير ياد شده و پرداختن به بحث “الهي يا بشري بودن متن قرآن” انداختن تير در تاريكي و تلاش بي ثمر محسوب مي‌گردد. نظر به اينكه هر دو قسم دلايل معتقدين به اين نظريه در خلال بحث‌هاي قبلي، در رد دلايل معتقدين به نظريات دوم و سوم اقامه گرديد، از تكرار كلام استنكاف نموده و به همين مقدار بسنده مي‌گردد.

نتيجه گيري:

بر اساس شواهد و تعابير به كار رفته در آيات، الفاظ قرآن كريم داراي ساختار وحياني مي‌باشند و از طريقي غير از طريق متعارف بشر در توليد الفاظ (استفاده از حنجره) به وسيله خداوند ـ با واسطه يا بي واسطه ـ و از طريق مكانيسم تمثل توليد و براي عرضه به بشريت در اختيار پيامبر اكرم(ص) قرار گرفته اند.

سوتيتر

بنابر حصر عقلي در رابطه با منبع توليد متن قرآن چهار نظريه متصور است: 1. الفاظ قرآن الهي ولي مفاهيم آن بشري و ساخته پيامبر باشند. 2. مفاهيم قرآن الهي ولي الفاظ آن بشري و ساخته پيامبر باشند. 3. الفاظ و مفاهيم قرآن، هر دو بشري باشند. 4. الفاظ و مفاهيم قرآن هر دو الهي باشند.
الف) خدا با پيامبر واقعا سخن گفته است. ب) سخن گفتن خدا با توليد الفاظ و اصوات به شكل متعارف بشر منتفي است. و تكلم به معناي انتقال مافي الضمير به غير، حتي بدون الفاظ ممكن است و به آن تكلم نيز اطلاق مي‌شود مانند روش اشاره، نگاه و…
علامه طباطبايي مي‌فرمايد: شايد يكي از دلايلي كه خداوند نفرموده “عليك” بلكه فرمود “علي قلبك”، اين باشد كه برساند؛ پيامبر با جان و نفسش الفاظ را دريافت مي‌كرد (با گوش جان مي‌شنيد) نه با حواس ظاهري همچنانكه فرشته وحي را واقعا مي‌ديد اما نه با چشم ظاهري؛ چون اگر اين امور با حواس ظاهري اتفاق مي‌افتاد مي‌بايست ديگران هم ملك وحي را ببينند و آن الفاظ را بشنوند در حالي كه بارها هنگام نزول وحي كنارش بودند ولي صدايي نمي‌شنيدند. و اگر مي‌شنيدند كه ديگر وحي (پيام پنهان) محسوب نمي‌شد.
بر اساس شواهد و تعابير به كار رفته در آيات، الفاظ قرآن كريم داراي ساختار وحياني مي‌باشند و از طريقي غير از طريق متعارف بشر در توليد الفاظ (استفاده از حنجره) به وسيله خداوند ـ با واسطه يا بي واسطه ـ و از طريق مكانيسم تمثل توليد و براي عرضه به بشريت در اختيار پيامبر اكرم(ص) قرار گرفته اند.

پي‌نوشت‌ها:

1 . توبه/6.
2 . شوري/51.
3 . قرشي، سيد علي اكبر، قاموس قرآن، 7/189.
4 . راغب اصفهاني،ابوالقاسم حسين ابن محمد ابن فضل، المفردات في غريب القرآن،سيد غلامرضا خسروي حسيني، بيوك چيت چيان،3/427.
5 . معرفت،محمد‌هادي، تلخيص التمهيد في علوم قرآني، 1/10.
6 . يوسفي اشكوري؛ حسن؛”قرآن كلام خدا نقدي بر محمد مجتهد شبستري” پايگاه اطلاع رساني اصلاح.
7 . همان، مجله آيين، 11، 86.، 11، 64؛ و پايگاه اطلاع رساني اصلاح.
8 . مديريت مطالعات سياسي معاونت سياسي نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها، 17 انديشه عصر جاهلي نقدي بر نظريات دكتر سروش پيرامون انكار وحيانيت قرآن،.
9 . شعر/ا193و194.
10 . بقره/97.
11 . بقره /97.
12 . ابوزيد، نصر حامد، معناي متن، مرتضي كريمي نيا، نصر حامد، 517.
13 . هندي، سيد احمد خان، تفسير القرآن و هو الهدي و الفرقان، سيد محمد تقي فخر داعي گيلاني.
14 . شعرا195-193.
15 . طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، محمد جواد حجتي كرماني، 15/418.
16 . همان1/311.
17 . معرفت،محمد‌هادي، تلخيص التمهيد في علوم القرآن، 59.
18 . مريم97- دخان58.
19 . طبرسي، شيخ ابو علي فضل بن الحسن، مجمع البيان في تفسير القرآن،هاشم رسولي محلاتي، 6/116.
20 . طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، محمد جواد حجتي كرماني، 14/116.
21 . معرفت،محمد‌هادي، تلخيص التمهيد في علوم القرآن،ص58.
22 . يوسفي اشكوري؛ حسن؛”قرآن كلام خدا نقدي بر محمد مجتهد شبستري”.
23 . مديريت مطالعات سياسي معاونت سياسي نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها، انديشه عصر جاهلي نقدي بر نظريات دكتر سروش پيرامون انكار وحيانيت قرآن.
24 . شوري/51.
25 . طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، محمد جواد حجتي كرماني،444.
26 . همان 2/445.
27 . همان2/446.
28 . مديريت مطالعات سياسي معاونت سياسي نهاد نمايندگي مقام معظم رهبري در دانشگاهها، انديشه عصر جاهلي نقدي بر نظريات دكتر سروش پيرامون انكار وحيانيت قرآن.
29 . طباطبايي، سيد محمد حسين، تفسير الميزان، محمد جواد حجتي كرماني،2/445.
30 . شعرا/ 193.
31 . همان15/413.
32 . مريم/17.
33 . همان.
34 . همان14/53.
35 . ابن سينا، حسين بن عبد الله، اشارات و تنبيهات، حسن ملكشاهي، 1/467.
36 . يوسفي اشكوري؛ حسن؛”قرآن كلام خدا نقدي بر محمد مجتهد شبستري”.
37 . همان.
38 . همان.
39 . همان.
40 . همان.
41 . يس/82.
42 . يوسفي اشكوري؛ حسن؛”قرآن كلام خدا نقدي بر محمد مجتهد شبستري”.
43 . مجتهد شبستري،”قرائت نبوي از جهان”، فصلنامه مدرسه، 6، 1386؛ پيشين.

ماهنامه آموزشي، اطلاع رساني معارف
شماره 70، آبان 1388
صفحات (27-33)ر

http://noorportal.net


more post like this